سه شنبه بازارهای #طالبآباد دیدنی است. بعد از چاشتی (ظهر)، همه دورهگردها و مردم محل, جمع میشوند در محوطه آسفالت شده روبروی مدرسه و بازار گرم میشود. از رخت و...
سه شنبه بازارهای #طالبآباد دیدنی است. بعد از چاشتی (ظهر)، همه دورهگردها و مردم محل, جمع میشوند در محوطه آسفالت شده روبروی مدرسه و بازار گرم میشود. از رخت و...
پدرم خیلی اصرار داشت که من زرنگ باشم؛ با اینکه در مکتب (مدرسه) درسهایم خوب بود و به نظر مدیر و معلمهای مکتب از جمله شاگردهای زرنگ بودم، اما از...
روزی که از دانشگاه تهران فارغ شدم، یعنی دقیقتر بگویم فردای روزی که جشن فراغت گرفته بودیم، یک جعبه شیرینی گرفتم و رفتم به سمت خانه. از دانشگاه تا خانه...
تا چند سال قبل، هر بار که در جمعی، صحبت از آرزوها و اهداف در زندگی میشد، وقتی من از آرزوها و اهدافم صحبت میکردم، انگار برای حضار فکاهی تعریف...
هفت سالی میشد که در تهران مهاجر بودیم. زمستان بود، در خانه چراغ نفتی مارک علاوالدین میسوخت و شیشه های خانه را بخار گرفته بود. ما هم کار خانگی مکتب...
پانزده شانزده سال داشتم. تازه پشت لبم کم کم سیاه شده بود و بعضی هورمونها شبیه شیره در درون آوندهای گیاه، در وجودم شور میخورد و احساس میکردم سه پای...
نام میوهای که زلیخا به دست خانمها داد و آنها بعد از دیدن یوسف، به جای میوه، دست خود را بریدند چه بود؟
آیا تا به حال با آرزوی مرگ کسی، زندگی کردید؟ باید خدمت شما عرض کنم که بنده این کار را میکردم و در نهایت من و کسینجر به این نتیجه...
این روزها ، سریال «پدر سالار» را از یوتیوب میبینم، بار اول شاید پانزده ساله بودم که میدیدیم. اما حالا واقعا دیدگاهم فرق میکند نسبت به سریال. آن وقتها برای...