atiq

Posted by | نوامبر 13, 2023
این روزها، رنگمالی دارم.

این روزها، رنگمالی دارم. صاحب خانه، نیم تاکَو(زیر زمین) خانه‌ی ما را که قبلا محل کار طب سوزنی بود را قرار است اجاره بدهد و بازسازی و ترمیم جریان دارد....

Continue Reading
Posted by | نوامبر 11, 2023
این روزها، هوا سرد شده، بیشتر روزها، باران نم نم می‌بارد….

این روزها، هوا سرد شده، بیشتر روزها، باران نم نم می‌بارد. بیشتر برگهای زرد و نارنجی درختان ریخته‌اند و سرشاخه‌های درختان، لق و لوج (لخت) شده‌. شاید این بار دهم...

Continue Reading
Posted by | نوامبر 11, 2023
اسلام آباد، سرسبز و گرم بود، خیلی گرم و تنوری و تفت کرده….

اسلام آباد، سرسبز و گرم بود، خیلی گرم و تنوری و تفت کرده. شبیه سونای بخار، شبیه دوزخ، آنقدر سوزان، که اگر با پیراهن آستین کوتاه می‌گشتیم، دستهایمان زیر آفتاب...

Continue Reading
ناوقت شب است. بی‌بی از خواب بیدار شده و در خانه می‌گردد، رفته آشپزخانه و تق تق صدای ظرفها می‌آید. بیدار شدم و به آشپزخانه رفتم و گفتم: بی‌بی، چی شده؟ گفت: می‌خواهم ظرفها را بشویم. اینجا کجاست؟ فخریه چی شد؟ آرام از شانه بی‌بی گرفتم و گفتم: بی‌بی برو بخواب. دلجمع باش، اینجا خانه ما است. همگی دور همدیگر هستیم. بی‌بی دوباره پرسید: فخریه کجاست؟ گفتم همینجا است. خواب است. تو هم برو بخواب. اگر تشنه شدی که آب بخور. گفت نه تشنه نیستم. میرم خواب می‌شوم. حالا خوابم نمی‌برد. بیدار مانده‌ام. یکی از بهترین راه‌ها برای خوابیدن، خواندن کتاب است. تا کتاب را باز می‌کنم، انگار قرص خواب خورده باشم. اما در این وقت شب، چشمهایم یاری نمیکند که دقیق بمانم. این عکس سلفی از خودم را گرفتم و کتاب را کنار می‌گذارم و شروع میکنم به نوشتن. به یاد فیلم جدایی نادر از سیمین می‌افتم. پدر او آنطرف بود، مادر ما این طرف. هیچوقت نمی‌خواهم حتی فکر کنم که بی‌بی مزاحم ما است. اگر چه گاهی واقعا حوصله سر می‌رود و به نقطه‌ی جوش می‌رسیم. اما یاد گرفته‌ام سوپاپهای اطمینان را باز بگذارم و به خودمان و دیگران آسیب نرسانم. تنفس عمیق، نوشیدن آب، قدم زدن و آواز خواندن، خیلی کمک می‌کند تا حال و هوا عوض شود. یک روز که از کلاس درس انگلیسی به سمت خانه میامدیم، فروهر زنگ زده بود و پشت تلفن، گریه میکرد. بی‌بی حالش‌ خوب نبود. دوان دوان به خانه رسیدیم و با کمکهای اولیه‌ای که فخریه بهتر بلد است و داکتر یاد داده، بی‌بی را سرحال آوردیم. ای کاش قبلا، به فکر انگلیسی میبودم و این روزها، زودتر شروع به کار می‌کردم. اگر چه هر چقدر که یاد بگیریم، باز هم کم است. پسر برادرم از ایران زنگ زده بود، می‌گفت عمو چطوری؟ کچل کردی چرا؟ شدی عینهو باباجون خدابیامرز. خندیدم و گفتم: کار ژنتیک است عمو. دست خود آدم نیست. فقط تلاش میکنم شبیه باباجون، تندخو و پرخاشگر نباشم. همین یک کار را بتوانم خوب اجرا کنم، و مهربان‌تر باشم، کافی است. کمی قصه کردیم، میگفت میخواهد برود دنبال کار بنگاه‌داری و خرید و فروش املاک، مثل همیشه تشویق‌اش کردم و گفتم بالاخره هر کسی تلاش کند، راه خودش را پیدا می‌کنند. پدرم چی فکر می‌کرد و ما چی شدیم؟ تو هم تلاش کن و به جز فارسی، با یک زبان دیگر هم آشنا شو و یاد بگیر. اوایل سخت است، اما کم کم حال می‌دهد. پلکهایم دوباره سنگین شد. بیشتر واژه‌های افغانی من، قبل از اینکه کابل بیایم، هزارگی بود. چیزی بود که از پدر و مادر و اطرافیان‌مان در ایران یاد گرفته بودیم. تمام مردم کابل، هزارگی صحبت نمی‌کنند. مثلا به تخم مرغ، خَیگینه نمی‌گویند. فارسی یاد گرفتن ما هم کم جنجال نداشته. نامش فارسی است. ولی واقعا پراکنده و پهناور و مختلط است. حتی فارسی شهری و روستایی متفاوت است. هنوز دارم به کلمه‌ی stick و sticker فکر میکنم. خوب است یک مصروفیت فکری دارم. اگر نه دیوانه میشدم. دست، دستمال، دستکی، دستک، دستی، دستگیره، دستاب، دستار، دستنبو، دسترسی، دستاویز، دستبرد، دستگیر، دستکش، دستباف، دستلاف، دست‌دوز، دست‌آموز، دست‌چین، دسترخوان، دسترنج، دستاورد، دست به دست...‌ دره به دره، هوای پغمان به دره دستمال نگار شوم که بادم ببره بادم ببره، به سوی یارم ببره سر در بغلش مانده و خوابم ببره سر در بغلش مانده و خوابم ببره
Posted by | نوامبر 10, 2023
ناوقت شب است. بی‌بی از خواب بیدار شده و در خانه می‌گردد، …

ناوقت شب است. بی‌بی از خواب بیدار شده و در خانه می‌گردد، رفته آشپزخانه و تق تق صدای ظرفها می‌آید. بیدار شدم و به آشپزخانه رفتم و گفتم: بی‌بی، چی...

Continue Reading
Posted by | نوامبر 10, 2023
امروز نمی‌دانم چندم ماه عقرب و آبان است. اما امروز پنجشنب…

امروز نمی‌دانم چندم ماه عقرب و آبان است. اما امروز پنجشنبه بود. ۹ نوامبر ۲۰۲۳. خیلی وقت است که با تاریخ هجری شمسی و قمری کاری ندارم. دور محرم و...

Continue Reading
اینجا مکتب اولادها، از ساعت ۹ صبح شروع میشه و تا ۲ الی ۴ بجه ادامه دارد. در ختم هر هفته، یک ایمیل اتوماتیک برای ما می‌آید که برنامه هفته آینده و ساعت شروع و ختم کلاسهایشان ذکر شده است. نان چاشت هم به عهده خانواده‌ها است و گاهی مکتب غذا می‌دهد. چند روز قبل، بچه‌ها صبحانه خوردند، هنوز نهار و نان چاشت آماده نشده بود که همراه خود ببرند. آنها رفتند و من گفتم غذایشان را می‌رسانم. بعد از اینکه برگهای خشکیده درختان در پیاده رو و حیاط‌مان را جمع کردم و در سطل مخصوص کمپوست انداختم، به سمت مکتب آنها حرکت کردم. در راه بودم که نوتیفیکشن لیکویید شدنم در binance آمد. از روزی که آمدیم ونکوور، ته حسابم حدود سه صد دالر مانده بود. هر چند وقت یکبار، بیست دلار را در یک پوزیشن می‌انداختم و تماشا می‌کردم که آخرش چه می‌شود. سرگرمی جالبی بود برایم. یک چیزی شبیه قمار. بیشترین سودی که کردم ۷۰ دلار بود. دیگر سراسر باخت بود تا اینکه با این نوتیفیکشن آخری، حساب صفر شد و اپلیکیشن را حذف کردم و یک نفس عمیق کشیدم و خیالم راحت شد. این لبخند رضایتم است که می‌بینید. واقعا گاهی آدم اندک اندک به بعضی چیزها معتاد میشود. درگیر میشود و به بند می‌افتد. حالا با خودم میخوانم: مه که قمار را باختم، اسب سیاه را تاختم.... اینجا در کتاب راهنمای تازه واردان، راجع به مساله قمار و کازینو و gambling تذکر داده شده و مشاوران مخصوص برای ترک این کار وجود دارد. به باخت و شکست خودم در دنیای تریدینگ اعتراف میکنم و بوسیدم و کنار گذاشتم. اما قابلیت‌های خوب دیگری هم داشت که با وجود سیستم بانکداری دقیق و سریع و آنلاین در اینجاها، زیاد نیاز احساس نمیشود و به درد خاورمیانه میخورد که باز کردن حساب در بانکهای افغانستان و محدودیت قوانین بانکی و مهاجرتی افغان‌ها در ایران و پاکستان ، این نیاز را ایجاد میکرد که از قابلیتهای این سیستم‌ها کار بگیریم. اما اینجا همه چی شفاف است و اولین توصيه، ایجاد حساب بانکی است‌. حالا احساس میکنم آزاد شدم. اما هربار که فیسبوک را باز میکنم و می‌خواهم چیزی بنویسم، غیر از اخبار ناگوار و مرگ و حسرت، چیزی نمی‌بینم. حالم واقعا بد میشود و خیلی نوتیفیکشن‌ها را غیر فعال کرده‌ام. من اگر عکسی یا چیزی در استوری و پست‌ها می‌گزارم، فقط و فقط جنبه شخصی دارد و نمی‌خواهم موجب ناراحتی دوستان باشم و احساس show off نداشته باشید. فقط شریک ساختن روزمره‌گیهای یک زندگی معمولی است که احساس میکنم چهل سال از آن محروم بودیم و خیلی وقتها، با یک حالت ناتوانی، در حسرت گذشته باقی می‌مانم. دنیای بدون استرس، دنیای با تمرکز و حواس جمع، تلاش نیاز دارد. در قدم اول، سلامت روحی و روانی ما مهم است. و بعد از آن، میشود زندگی سالم را تجربه کرد. تصمیم دارم تمام نوشته‌ها و مطالب و خاطراتم را به این وب سایت منتقل کنم: Http://pen.af چهار سال است که می‌خواهم این تصمیم را عملی کنم. اما هر بار عقب افتاده و نیمه کاره مانده است. در کانادا، اگر زنی مسن را با موهای تمام سفید دیدید که مک‌بوک ایر ۲۰۱۴ دارد و خیلی سریع تایپ میکند، تعجب نکنید. آنها از خیلی قبلها، حتی قبل از ۱۹۸۰ هم بلد بودند با ماشین تایپ کار کنند. دکمه خیلی از کیبوردها، رنگ و رویش رفته است. از بس که کار گرفته‌اند. آن زمانی که من به سیب زمینی می‌گفتم دیب دمینی، آنها مجله و روزنامه انتشار می‌دادند. باعث افتخار من است که در کنار همچین آدمهای باحال هستم. هوا سرد شده و دیگر دوچرخه سواری حال نمیدهد. با عیال و بچه‌ها تصمیم داریم بعضی وقتها، برویم بپریم داخل حوض آببازی. و کمی رویا ببافیم. برای تازه‌واردها، این خدمات، تقریبا رایگان است. کنجشگگ اشی مشی، لب بام ما نشین بارون میاد خیس میشی، برف میاد گوله میشی می‌افتی در حوض نقاشی. با اینها زمستان را سر می‌کنیم. تلاش میکنم با چیزهایی که دور و برم است محیط شاد و سرحال را برای خودم و خانواده و دوستانم ایجاد کنم. شما هم که مرا می‌شناسید. هر که هستید، هر جا هستید، دوستتان دارم، شاد باشید که چاره‌ای جز مستی و شادی برای ادامه‌ی زیستن نداریم. آزاد و رها و با برنامه. سه تا بوس قلبکی 😘😘😘
Posted by | نوامبر 9, 2023
اینجا مکتب اولادها، از ساعت ۹ صبح شروع میشه و تا ۲ الی ۴ …

اینجا مکتب اولادها، از ساعت ۹ صبح شروع میشه و تا ۲ الی ۴ بجه ادامه دارد. در ختم هر هفته، یک ایمیل اتوماتیک برای ما می‌آید که برنامه هفته...

Continue Reading
این دستگاه Hydro Excavator است که با کمک فشار آب، در زمین چاله میکند. بدون اینکه به ریشه‌های درختان و کابل‌های تلفن و برق و لوله‌های آب و فاضلاب آسیب برسد. برای اطلاعات بیشتر، می‌توانید وب سایت آنها را ببینید: https://www.mcraesenviro.com/hydro-excavating/
Posted by | نوامبر 8, 2023
این دستگاه Hydro Excavator است که با کمک فشار آب، در زمین…

این دستگاه Hydro Excavator است که با کمک فشار آب، در زمین چاله میکند. بدون اینکه به ریشه‌های درختان و کابل‌های تلفن و برق و لوله‌های آب و فاضلاب آسیب...

Continue Reading
دیروز خبر شدم در مهتاب قلعه کابل، انفجار شده، یک مینی بوس را انفجار دادند. آدم‌های زیادی هم کشته و زخمی شدند. دیروز هر برگی که از درخت می‌ریخت را آدم و مردم فکر می‌کردم. مثل برگ درخت، در کابل آدمها دسته دسته کشته می‌شود. من اینجا، خشک می‌شوم. همین. این حال و روز همه‌ی ماست. گریه‌ام میگیرد و دلم درد می‌کند. مهتاب قلعه، فقط یک نقطه روی گوگل مپ نیست. آدمها هم فقط عدد نیستند. تمام بدنم درد می‌کند. حس و حال هیچ چیزی را ندارم. کرخت و بی احساس شده‌ام. شبیه ماهی مرده‌ای که بر روی آب شناور است. من تمام شدم. مُرده‌ام. دیگر از جان ما چه میخواهی؟ ما که با مرگ بی حساب شدیم.
Posted by | نوامبر 8, 2023
دیروز خبر شدم در مهتاب قلعه کابل، انفجار شده، یک مینی بوس…

دیروز خبر شدم در مهتاب قلعه کابل، انفجار شده، یک مینی بوس را انفجار دادند. آدم‌های زیادی هم کشته و زخمی شدند. دیروز هر برگی که از درخت می‌ریخت را...

Continue Reading
Posted by | نوامبر 7, 2023
added a new video. – Nov 8, 2023
Continue Reading
دیشب برای اولین بار، انگلیسی خواب دیدم. دقیق یادم نیست جریان چی بود، اما یک چیزی شبیه خوابگاه پسران در دانشگاه بود که همه داشتند انگلیسی صحبت می‌کردند که تظاهرات شده و دانشگاه فعلا تعطیل است. دوره شش ماهه کامپیوتر را کنسل کردم. همه میگفتند درست است که اینجا کاناداست، ولی دوازده هزار دلار هم پول خیلی زیادی است برای یک دوره شش ماهه. آن موسسه که من رفته بودم Vancouver Career College بود که یک موسسه خصوصی است. و آن چیزی که من مد نظرم بود Vancouver Community College است که یک نهاد دولتی است و هزینه تحصیل اینجا بسیار بسیار کمتر از آنجاست. مخفف هردوی اینها VCC می‌شود. برای همین اشتباه کرده بودم و در سرچ گوگل هم موسسه خصوصی را اول برایم نشان داده بود. به یاد شرکتهای beco و beko در کابل افتادم که این کجا و آن کجا. بهرحال، این روزها، در هفته چهار روز از ساعت ۹ تا ۱۲ برای تمرین انگلیسی می‌رویم به یک نهاد به نام Collingwood که با همکاری LINC کلاسهای زبان را به طور رایگان برای ما برگزار می‌کنند. در واقع علاوه بر آموزش زبان انگلیسی، ما را با فرهنگ و قوانین و شرایط کانادا هم‌ آشنا می‌کنند. دیده بودید یک وقتی در کتاب آموزش الفبا در کابل نوشته بودند: احمد و محمود ټوپک لري. که در واقع آموزش الفبا نبود، آموزش جنگ بود. اینجا هم در مورد tourist, environment, peace, jobs, weekends, و غیره صحبت میکنند. معلم ما، یک خانم ایرانی نازنین است که حدود پانزده سال است اینجا زندگی می‌کند. تقریبا همدردیم. و هر کدام بیش از چهل سال خاطرات و سرنوشت مشترک داشتیم. اینجا، Mailbox خانه‌ها خیلی مهم است. بسیاری از اسناد و مدارک را روان می‌کنند به آدرس خانه. مثلا تذکره و کارتهای هویتی ما همگی به آدرس خانه روان شده. حکومتداری واقعا الکترونیک است. اما هنوز نمیشود از طریق ایمیل هر کاری را انجام داد. در کنار ایمیل، mail هم بسیار رونق دارد و مجله‌های ماهانه و بسته‌هایی که آنلاین خرید می‌کنیم به آدرس خانه روان می‌شود. دلم است یکبار دیگر هند بروم و مزرعه‌ی هِل و زردچوبه و زنجفیل را از نزدیک ببینم. تازه بعد از آن چین مانده. دنیایی است چین برای خودش. این را از روی میوه‌ها و سبزی‌های عجیب و غریبی می‌گویم که در فروشگاههای چینی می‌بینم. یکبار موتور دیزلی یادگیری زبانم گرم بیاید، بسیار کارها خواهم کرد. هنوز اول عشق است. هزار باده‌ی ناخورده در رگ تاک است هنوز... ای تو روحت تسلا.
Posted by | نوامبر 7, 2023
دیشب برای اولین بار، انگلیسی خواب دیدم.

دیشب برای اولین بار، انگلیسی خواب دیدم. دقیق یادم نیست جریان چی بود، اما یک چیزی شبیه خوابگاه پسران در دانشگاه بود که همه داشتند انگلیسی صحبت می‌کردند که تظاهرات...

Continue Reading