Good morning Afghanistan
صبح بخیر افغانستان
Agust 1990
اسد، مرداد ماه 1369
روستای قلعه نو و طالب آباد ، تهران
♡ پخته (پنبه) کشت کرده بودیم. همراه سید محمد رستگار، با قرارداد نصفه کاری، یعنی هزینه زمین و آب و بذر از سید محمد و تامین هزینه و مخارج نیروی کار از ما، در واقع سید محمد که ایرانی بود، زمین داشت و ما جماعتی از کارگرهای افغانی را داشتیم.
رنگ رنگ کارگرها بودند. از ازبکهای پاریاب و مردمهای مرغاب و هزارههای دایکندی و شهرستان گرفته تا اوغانهای گیزاب و خلیلیهای شیعه قندهار و قزلباشهای لشکرگاه…
تعادل برقرار کردن بین این کارگرها، کار هر کسی نبود، به جز پدرم. خیلی وقتها پیش آمده بود که بین کارگرها سر مساله حزب و دین و مذهب، آنجا هم جنگ میشد. خدایی جنگره ترینشان سیدهای سنگلاخ بودند. چند سید قد بلند و ورزیده و باریک از سنگلاخ بودند که زور هیچ کسی به آنها نمیرسید. برعلاوه زور و قوت آنها، خدا نمیکرد که کسی را بدوا میکردند، حتما یک اتفاق ناگوار برای آن مسلمان رخ میداد.
پدرم هر روز آنها را بعد از نان چاشت جمع میکرد و هر روز یادآوری میکرد که ما برای کسب یک لقمه نان حلال برای خانواده خود، اینجا جمع شدیم و کار میکنیم، نه برای اثبات دین و مذهب و حزب خود.
نبینم کسی جنگ کند، که اگر دیده شود، اخراج میکند بدون پرداخت معاش روزمزد. ولی با آن هم باز جنگ میشد.
بعدا یک شب که از پیش باشگاه ورزشی مهاجرین رد میشدیم، پدرم دو سه نفر جوان کونگفو کار و کاراته کار را که نو از وطن آمده بودند سر کار گرفته بود و معاش بیشتر میداد که فقط از جنگ بین کارگرها جلوگیری کنند.
یک روز که بوتههای پخته، بلند شده بود، اتفاقی افتاد که تا امروز سرمشق من شده است.
چاشت بود که رسیدیم سر مزرعه، مزرعه نزدیک قشلاق مسکونی بود. آب و نان و چند قالب یخ رسانده بودیم برای کارگرها، دیدیم یک بچه و دختر نیمچه جوان را کارگرها به درخت بسته کردهاند. بچه نو پشت لباش سیاه شده بود و دختر نو سینه کده بود. کالای تمیزی هم پوشیده بودند.
پدرم با تعجب پرسان کرد: این چیست؟ چی گپ شده؟
کارگرها گفتند: ارباب، این لامذهبها را بین بوتههای پخته گیر کردیم، آمده بودند اینجا کشت را بی برکت کنند. بسته شان کردیم تا ببینیم حکم چیست؟ اگر احیانا کشت خوب نشد، نگویی که شما خوب کار نکردید، دلیل بی برکتی کشت، کار حرام این دو جوان بوده.
معلوم بود جوانهای عاشق ترسیده بودند، جای پنجههای سیلی بر صورت جوان، مشخص بود، یکی از کارگرها زده بودش.
اشکهای پدرم در آمد، رفت صورت بچه را بوسید و کارگرها را دور کرد. گفت بروید زیر آن یکی درختها نان بخورید. من میفهمم این دو جوان. دستهای بچه را باز کرد و بچه را گفت دختر را خودت باز کن.
پدرم از آنها بسیار معذرت خواست، گفت هیچ نترسید. اما رابطه شما واقعا چی است؟
بچه گفت: نامزاد استیم، د خانه جای نبود، فرصت پیش نمیشد، آمدیم بین بوتهها که کارگرها گیرمان کردند.
بچه از آن محل نبود، دختر هم گفت تازه به این محل کوچ آمدیم. این بچه نامزادم است.
پدرم گفت: پدر و مادر شما خبر دارند؟ گفتند بله شیرینی خورده هستیم.
بعد از آن، در جوی کنار، دست و روی خود را شستند و برای آنها غذا آوردم. پدرم گفت غذا را خوردید، صبر کنید.
بعد رفتیم پیش کارگرها و بعد غذا خوردن، طبق معمول، پدرم دوباره بیانیه را تکرار کرد که ما برای کسب یک لقمه نان حلال اینجا هستیم و
نباید جنگ کنید، قصه جوانهای عاشق شد، که آنها دروغ میگویند نامزد هستند و کشت را بی برکت میکنند.
پدرم گفت: او مربوط خودش میشود و دیگه کسی حق ندارد آنها را آزار و اذیت کند و مزاحم آنها شود.
موقع برگشت، پدرم برایم گفت: بچم در زندگی هرگز، خانهی عشق کسی را خراب نکن، بگزار خوش باشند و تو هم در کنار آنها خوش باش و موجبات خوشی آنها را فراهم کن.
پ.ن: آنسال، خروارهای پخته را از آن زمین برداشت کردیم. پدرم در بین کشاورزهای آن منطقه، کشاورز نمونه شد و آقا مهندس آمده بود یک بوته از پخته ها را از ریشه کنده بود و برده بود در اداره کشاورزی، برای نمایش داخل یک محفظه شیشهای مانده بود.
آن بوته پخته، بیشتر از صد غوزه داشت….
این روزها در کابل برف میبارید، در سرما، شما برف میگفتید و در سرما و در زمستان، با دیدن برف، پخته به یاد من میآید.
یادش بخیر، در بلخ، چوبهای پخته، سوخت زمستان ما بود.
.
.
.
.
.
.
#طالبآباد #قلعهنو #پخته #عشق #خانهیعشق #پدر #نصفهکاری #کشاورزی #حلال #برکت



![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
