Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan

صبح بخیر افغانستان

یک وقتهایی ساعت ما آفتاب بود.

پیش از طلوع آفتاب، چند پیرمرد طرف مسجد برای نماز صبح میرفتند و مه طرف گُدام (انبار) میرفتم و وسایل کار را در کراچی یک تیره (فرغون) می‌انداختم و طرف دشت میرفتم. پیش از طلوع آفتاب باید در دشت سرکار حاضر میبودم و وسایل کارشان را می‌دادم و یادداشت می‌گرفتم کی آمده و کی دیر میکند. بعدها در کابل فهمیدم این کار مه time attendance بوده.

سر چاشت باید نان چاشت را می‌بردم برایشان و آفتاب که غروب میکرد، وسایل را از دشت جمع میکردم و پس میاوردم در گدام و دروازه را قلف(قفل) میکدم و میامدم طرف خانه، وقت آمدن طرف خانه معمولا همان پیرمردها و چند تا جوان دیگر را می دیدم که نماز شام را خوانده و از مسجد می‌برآمدند. آنها بوی عطر می‌دادند و مه بوی ترش و تند عرق و گندنه و پیاز و نعنا گدود.

صحبت دشت تمام مسائل سکسی و عاشقی و یگان وقت حزبی می بود. صحبت خانه مسائل اقتصادی و سرمایه‌گزاری و اجتماعی و شورای مردمی مهاجر بود.

یکبار پدرم سخت گوشم را کشید که بچم گپ دشت را در خانه نگویی و گپ خانه را در دشت.

علی ایحال، یک روز وقت آمار گرفتن یکی از کارگرها دیر کرده بود، پدرم گفت هله زود بدو دم خانه نفر، صدایش کن بباید که حتما خواب مانده،

مه هم د خیز دویدم طرف قشلاق که بنده خدا را صدایش کنم بیاید د کار،

بنده خدا ملا بچه بود، نو عاروسی کده بود، پدرش را موتر زده بود و دیه خون پدر را گرفته بود و زن کده بود. محکم محکم دروازه خانه را کوبیدم و نفر خاوپر برآمد دروازه را واز کرد.

گفت چی گپ است رضا؟ گفتم هله تیز بیا که امروز کار زیاد است. نباشی نمیشه.

چشمها را مالید، یک وقت هردوی ما متوجه شدیم که تنبان سفید زن خوده که دان پایچه خامک دوزی داشت را سرچپه پوشیده بوده، هم خنده گرفته بود هم ناراحت بود، زیر لب گفت: زدم د همی کار پدرت، حیف که محتاج نان استم اگر نه یک روز هم کار نمی کردم.

ملا بچه شعر زیاد بلد بود. خوب گپ میزد. صدای خوبی هم داشت و هر وقت کارگرها خسته میشدند، یک کش آواز داوود سرخوش را سر میداد و خستگی را از جان میکشید.

زیاد بهداشت را رعایت میکرد، مخصوصا دست ششتن و وضو و نماز را. ما که زیاد اهل مراعات نبودیم. یعنی نمی شد باشیم. در آن دشت آب نبود، اگر بود برای خوردن بود نه دست ششتن و طهارت. هر چی بود با کلوخ حل میشد.

همیشه سر همی گپ با ملا بچه جنگ مان بود.

او میگفت: النظافه من الایمان، ما می‌گفتیم اول وجود بعدا سجود. در این دشت العطش، آب برای خوردن است نه طهارت.

تا اینکه بعد چند مدت یک اینجینر همراه ما شد. پیشنهاد کندن یک چاه عمیق را به پدرم داد، کمی هم خودش در چاهکنی مهارت داشت. مغنّی میگفتن‌اش ما نفهمیدیم که مغنی چه ربطی به چاه دارد؟

آب فراوان شد و همه برگشتیم سر مواضع خودمان.

هم وجود و سجود شد و هم نظافت و ایمان.

Add a comment

*Please complete all fields correctly

Related Blogs

#better_Afghanistan
🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]
خاصیت برگ دارد آدمی،