Good morning Afghanistan
صبح بخیر افغانستان
پدر پیرم میخواهد در آخرین روزهای زندگیاش، کنار نوههایش بمیرد تا در شفاخانه…
بین خودمان باشد، کیمیاگری اصلی، همان طبابت است…
ماجرای پدر من، تلاشی است برای گوش دادن به علائم و نیازهای انسانی تا تجویز آزمایشهای گوناگون و مدیریت علائم بیماری.
وقتی زیر گوش پدرم آهنگی از قمرگل، پخش میکنم ، لبخند بر لبانش نقش میبندد و بی اختیار دستش را طرف ایزاربند خود میبرد.
وقتی مادرم چشمهایش را سرمه میکند و لبانش را سرخ میکند، برق در چشمهای پدرم میدرخشد…
او آنتی بیوتیک کار ندارد، اکسیژن و شلنگهای مختلف سفید رنگ را نمی خواهد، او دوست دارد شنیده شود، او میخواهد دیده شود و او میخواهد بوسیده شود.
پدرم هنوز خیلی جوان است، ما او را پیر فکر میکنیم.
یکبار برایم گفته بود: بچیم، خوده کد مه نزن، ک… مه هنوز کانکریت را شکاف میکنه،
و واقعا هنوز ک.. کانکریت شکن است.
میخواهم برای پدرم، یک اسب سیاه، تحفه ببرم.
کی میداند قیمت یک اسب سیاه چند است؟
یک وقتهایی یک شعر میخواند:
اسب سیاه ره تاختم
مه که قمار ره باختم….
اسب سیاه را بتازان پدر… قَمچین زندگی را در دستت بگیر…


![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
