یک جاده داریم نزدیک خانه.
شرقی – غربیترین جادهای است که تا حالا در زندگی دیدهام.
صبح های زود، همزمان با طلوع آفتاب که کلاه لبه دار خود را سر میکنم و با دوچرخه میزنم بیرون، آفتاب، آهسته لبهی کلاهم را بلند میکند و شبیه سوارها و شوالیههای تنومند رومی که نیزهی بلند خود را در چشم حریف فرو میکنند، آفتاب نیز شعاعهای مستقیم خود را در چشمم فرو میکند و برای چند لحظه کور میشوم، و آفتاب میگوید: حالا برو هر چقدر میخوای واسه خودت بگرد و دور دور بزن.
این حرکتاش کم از اسید پاشی نیست خدایی.
همین حالت نزدیکیهای غروب که به خانه بر میگردم، تکرار میشود و آفتاب بعد از تابیدن بر چشمهایم غروب میکند و میگوید حالا برو بگیر بخواب پسر خوب.
این آفتاب ما، اصلا آن آفتاب مهربانی نیست که میگویند و یک جورایی کرم دارد و تنش میخارد.
اینجا من بیشتر با درختها و پرندگانی که در میان شاخهها، آشیان دارند رفیقم.
دو سه بار آفتاب، دست خود را روی شانههایم گذاشته و گفته که قهر نکن و بیا با هم دوست باشیم، اما پوستم را سوزانده و بیشتر قهر شدهام.
میخواهم یک روز یک سطل آب بردارم و به جنگاش بروم. غیرت افغانیام را نشانش بدهم و بزنم خاموشش کنم تا بفهمد که با کی طرف است.
اما خب خورشید، خانم است. با زن جماعت نباید کلکل کرد و دهان به دهان شد. بزار دلش خوش باشد. بزار تنور و بازارش گرم باشد و بتابد.
شب برای قلندرها است، شب برای پلنگها است.
از طرف روز، بهتر است ملنگ باشم و سرم در گریبان خودم باشد و خودم را کنترل کنم و با کسی یا چیزی درگیر نشوم.
این روزها، در زیر سایهی این چهار درخت چنار، مینشینم و پاهایم را از لبهی دیوار، آویزان میکنم و احساس میکنم بر لب اقیانوس آرام هستم.
گوگوش گوش میکنم:
صخره ویران نشود از باران
گریه هم عقدهی ما را نگشود….





![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
