هنر چشمهی زاینده است و دولت پاینده، و گر هنرمند از دولت بیفتد، غم نباشد که هنر در نفس خود، دولت است.
هنرمند هر جا رود، قدر بیند و بر صدر نشیند،
و بی هنر گدایی کند و لقمه چیند…
اما بهتر است یک کمی آموزشهای مالی و کنترل احساسات را هم از استادها یاد بگیریم.
روزهای اولی که از یک کشور به کشور دیگه سفر میکردم، تا یکی دوماه اول، نرخها و قیمتها را با واحد پول کشور قبلی میسنجیدم. مثلاً وقتی از تهران به کابل برگشته بودم، سریع هر چیزی را ضرب در پنجاه میکردم و معادل آن به تومان را در میآوردم. جالب این است که همین حالت در ازبکستان و امارات و پاکستان و کانادا هم اتفاق افتاده و دست خود آدم نیست.
ولی واقعا شانس آوردیم که در مدت دوسالی که در پاکستان بودیم، بعد از ورود ما به پاکستان در اواخر ۲۰۲۱, روز به روز ارزش پول پاکستان نسبت به پول افغانستان و دلار کم شد و کم شد و تقریبا به نصف رسید و با تفاوت ارزش پول، یک فضایی ایجاد شد که ما بتوانیم علاوه بر تامین ضروریات زندگی، به سیر و سیاحت در اطراف اسلام آباد و سمت شمال پاکستان بپردازیم که واقعا تاریخی و دیدنی هم است.
حالا کم کم زمزمهی افزایش قدرت دلار کانادا در برابر دلار آمریکا به گوش میرسد. اگر شبیه سالهای ۲۰۱۰ شود، که نور علی نور است. میخواهم امروز از استاد انگلیسی بپرسم که اصطلاح نور علی نور به انگلیسی چه میشود.
بدبختی این است که گوگل زده قدر و قیمت استاد را از بین برده و هر چه که بخواهیم بدانیم را سریع گوگل میکنیم. نمیگذارد رابطه بین شاگرد و استاد برقرار بماند.
در این دو روز تعطیلی، به دو تا کریسمس مارکت دعوت شده بودیم.
روز شنبه، به یک مارکت رفتیم که ساده و صمیمی بود، اما خیلی فلکزده و حقیرانه و در و داغون بود، یک چیزی توی مایههای فیلم الیور توئست که لباسها، بوی نم میداد و قیافه افراد هم حمام نکرده و نامرتب بود. موقع حرف زدن با بعضی آدمها هم قشنگ بوی الکل را میشد حس کرد. آرایشهای خیس خورده و آبرنگی، با ظرف و ظروف پذیرایی کهنه و ماگهای لب پریده و چرک و ترموزهایی که زار میزدند.
یکی را میدیدی که سر و دست و تن و پا را چنان در چادر سیاه کهنه و کرباسی پیچانده که هیچ چیز برجستهای در وجودش نمیشد دید و یکی دیگه را میدیدی که از شلوار کهنهی کابوی، شورت جور کرده و پوشیده.
پوشیدن را پوشیده بود، ولی ایکاش، موهای درشت پایش را به یک طریقی صاف میکرد و عیش تماشا را مکدر نمیساخت. انگار که موقع خوردن کلهپاچه، احساس کنی پاچههای گوسفند را صاف نشده و موی پُر، داخل دیگ انداخته باشند. باور کنید تماشا برای من، کم از لذتِ خوردن نیست. نه اینکه چشم گشنه باشم، من از تماشا، حظ میکنم.
خلاصه از مارکت روز شنبه، ضد حال خوردیم و اصلا حال نکردیم و هیچ عکسی هم نگرفتیم. برای جبران ضد حال، شب به جشنواره نور و روشنایی باغ ون دوسن رفتیم تا کمی خوش گذشتانده باشیم.
اما مارکت کریسمس روز یکشنبه، لوکس بود. بیشتر مال جاپانیها بود. چهرهها خندان، قوارهها بشاش، آدمها سرحال و با انرژی و همه آماده پذیرایی و توضیح دادن.
جاپان، فقط با تکنولوژی و الکترونیک که جاپان نشده، هزار جور صنعت ظریف و ریزه کاری و هنرمندی و ذوق و سلیقه و جادو و شوق و مزه و صبوری و حوصله در کارهایشان نهفته است. یک سامورایی تنومند و شاخدار هم دیدیم و با هم عکس گرفتیم.
چیز جالب دیگر که دیدم این بود که وقتی از آنها میپرسیدم فروشگاه و دکان شما کجاست؟ میگفتند ما آنلاین و در اینستاگرام هستیم. از خانه کار میکنیم و فروشگاه فیزیکی نداریم.
زمستان میشود و بازار رقصیدن روی یخ، گرم است. نفری پنج دلار میگیرند و آدم را میرقصانند…
بیشتر از اینکه افسوس بخورم و به این فکر کنم که سال قبل، این موقع کی بودم کجا بودم، از هیجان، به این فکر میکنم که سال بعد این موقع چکارها میشود کرد و کجاها باید باشم.
من تا حالا کجا بودم؟





![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
