مورچه حواله مار کد, لخشید کونه #اوگار کد!
وضعیت و جایگاه تشیع در افغانستان با تشیع در ایران خیلی فرق دارد.
جا دارد در همین ابتدا از دوستان و هموطنان اهل تسنن خود که در این ده روز محرم در برابر عقده گشایی و خودنمایی برادران اهل تشیع در کابل بردباری و صبر و گذشت نشان میدهند تشکری خاص داشته باشم.
در دوران مهاجرت در ایران شاهد بودیم که دولت ایران هر رقم که توانستند مهاجرین افغان را از حقوق انسانی شان محروم میساختند و برده وار بهره کشی میکردند. حالی همین مهاجرین به سبک و رسم ایران سقاخانه جور میکنند. چای و شیر و شربت پخش میکنند, نوحه و مداحی ایرانی پخش میکنند. بیرق و زنجیر و سایر مخلفات عزاداری را از ایران وارد میکنند . آدم فکر میکند انگار نه انگار در افغانستان فرهنگ عزاداری و نوحه خوانی نبوده و هر چه هست همین هاست.
این کارها غیر از آلودگی صوتی و محیطی و ایجاد خشم و مزاحمت برای همسایه ها و عقده مند ساختن هموطنان اهل تسنن هیچ سودی نداشته و نخواهد داشت.
بر سینه خواندن و برخوانان خوبی در افغانستان داریم. اما چرا باید صدای مداحان ایرانی را از بلندگوهای گوش خراش سقاخانه ها و بعضی موترها بشنویم؟
یعنی تشیع در افغانستان اینقدر بی ریشه است که از خود چیزی ندارد؟از خود پیامی ندارد؟هر چه هست باید از ایران باشد؟ما اینقدر مسخ ایران شده ایم؟
با این کارها واقعا داریم تن به فنا میدهیم.
در روز مظاهره یک گروه افغان ملتی بر سر مساله درج کلمه افغان در تذکره ها چی گپ ها و تفسیرها که نکردیم… در همین چند روز قبل در سالگرد قهرمان ملی مسعود چی حرکتهایی را در سرکها ندیدیم. حداقل خوبی آنها در این بود که یک روز بود و خلاص شد. ما شیعه ها چی داریم که ده روز تمام باید و باید دیگر هموطنان عزیز ما مجبور باشند صدای نوحه های ایرانی را بشنوند؟ مجبور باشند تا ساعات ناوقت شب از صدا و آواز لازپیکر! تکیه خانه ها و مساجد رنج بکشند؟ نتیجه این عقده ها را سال دیگر باز در قضیه کوچی و ده نشین و جنگهای وکیلان پارلمان و دیگه و دیگه شاهد میباشیم .چرا که تمام حرکتهای ما نه از روی نیت صاف و روشن بلکه از روی عقده حقارت فروخفته و خودنمایی و منیت هاست.
چه کنم؟ دلم برای شنیدن این نوحه با صدای گیرای یک جوان افغان در کابل تنگ شده که در هیچ کجا نشنیدم.
آتش مزن بر خیمه گاه، طفلان مسوزانی طفلان مسوزانی
به نظرم ما به دست خود خیمه گاه و طفلان را در آتش جهل و تعصب و عقده خود میسوزانیم….
در آخر هم یک سرگذشت خنده دار محرمی را نقل میکنم:
یادم میآید حدود سالهای 1365 بود و مه خردسال بودم. چهار سالی بود که به تهران مهاجر شده بودیم.
پدرکلان یک ضبط صوت 530 داشت که مادر کلان انواع و اقسام هنرها و گلدوزی ها را برای پوش آن انجام داده بود.
پدر کلان عاشق اذان شیعه گی شده بود که از رادیو موقع نماز نشر میشد مخصوصا آن قسمت که میگه اشهد ان علی ولی الله .و یکی از ماماهایم که تازه جوان بود عاشق خواندن های احمد ظاهر بود.
خلاصه هر وقت که اذان از رادیو نشر میشد پدر کلان دکمه ضبط صدا را که سرخ رنگ بود را فشار میداد و کاری نداشت که کدام کست در ضبط است و اذان را بر روی کست save میکرد. ماما هم هر وقت حس میگرفت و خواندن های احمد ظاهر را میشنید که ناگهان صدای اذان هوش از سرش میپراند و قال ماقال میکرد که ای بابه ره سیل کو زده کست های مره خراب کده!
یک روز پدر کلان یک کست آبی خوشرنگ از سخنرانی یک شیخ به نام شیخ کافی را خریده بود.
آخر کست حدود یکی دو دقیقه سفید بود و میشد چیزی روی آن ضبط کرد. اوایل محرم بود و شیطنت ماما گل کرد و در آخر کست خواندن احمد ظاهر را save and merge کرده بود. یک روز که همراه پدر کلان به تکیه خانه محل رفته بودیم جناب شیخ دیر کرده بود و نیامده بود. مردم زیاد جمع شده بودند. بخاطر سرگرم شدن مردم ،تصمیم گرفته شد که یک کست سخنرانی پخش شود.پدر کلان به مه گفت برو خانه از پیش مادر کلان همو کست آبی رنگ را بگیر بیار.
خلاصه کست را بردم و از بلندگوی تکیه خانه هم پخش میشد خواندن شیخ کافی و اکثر مردم میشنیدند ؛که ناگهان یک دفعه خواندن احمد ظاهر شروع شد. حالی همه حیران مانده اند که ای چی رسوایی است:
تنها تو میخواهی مرا با این همه رسوایی ام !!!
و اینگونه بود که ماما قصد کست های خود را از پدر کلان گرفت…. و این بهترین خاطره مه از ماه محرم بود.

![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
