لعنت به من اگر به حرفی که میزنم با تمام وجودم (تمام وجود یعنی گوشت و پوست و استخوان و رگ و پِی) باور نداشته باشم.
لعنت به تو اگر فکر کنی خیال من خام است و پیش خود دو دو تا چهارتا کنی و بگویی حالا حالاها زود است و این وطن هنوز خیلی کار دارد تا به آنجا برسد. مرا دیوانه خطاب کنی و خود را هوشیار بگیری.
لعنت به من اگر کاری را به تو بگویم که قبلا خودم انجام نداده باشم و طعمی را قبل از تو نچشیده باشم.
این وطن آنجا نیست، این وطن بعدها نیست. لعنتی این لحظه است همین اکنونِ اکنون.
وقتی میگویم دست دوستت را در سرک بگیر و راه برو چون خودم در همین سرکهای کابل دست دوستم را گرفتهام و راه رفتهام. بگذار چشمها از حدقه درآید و مردم لُخ لُخ شما را سَیل کنند.
وقتی میگویم دوست داشتن و دوست داشته شدن و داشتنِ دوستِ فیزیکی آدم را برای زندگی امیدوارتر میکند چون دیدهام. ولی نه در خفا و با پنهان کاری نه. بلکه آشکارا و بَرمَلا.
خیلی از ما در خیال خود زندگی میکنیم در خیال خود دست دوست را میگیریم و با او قدم میزنیم. در خیال فایده ندارد. عملا دست دوستت را بگیر و قدم بزن، آهسته و آرام. مثلا از دهمزنگ تا دهبوری کنار کنار دیوار بلند پوهنتون، یا لب لب دریا از پل سوخته تا پل سرخ یا از کارته سخی از راه کوتل تا قوای مرکز و یا بروید باغ بالا.
باغ بالا آخر عشق است.
بگذار کف دستتان عرق کند. و جای خود را تبدیل کنید تو بیا سمت چپ او بیاید سمت راست و باز دستهای همدیگر را بگیرید.
به جهنم که به هم نمی رسید.و سهم هم از زندگی نمیشوید.
امروز و این لحظه در وطن خودت خوش باش. قول میدهم انتحاری هم اگر جوان باشد و شما را ببیند به زندگی امیدوار تر میشود و انتحار نمیکند. فقط پیرمردها و پیرزنهای عقدهای ممکن بگویند سَیل کو سَیل کو آخر الزمان شده.
این کابل برای من که الکی کابل نشده، ما قبلا با این رنگها عاشقانه با پای پیاده تمام شهر را قدم زدهایم و متر کردهایم.
دورادور دیوار پوهنتون کابل برای من عطر و بویی خوشایند دارد. سراشیبیهای باغ بالا و برف بازیهایش محال است از ذهنم محو شود اگر چه عکسهایمان از دست رفت.
گودی پران بازی در تپه مرنجان و یا نشستن زیر گلبوتههای تپه بیبی مهرو. یا شورنخود خوردن در باغ بابر و حتی همین تپههای شهرک حاجی نبی و کوچه پسکوچههای برچی و قلای شاده که بیشترشان هم بنبست بود.
تو فکر نکن من از اول همین بودم. نه
ما تمام کابل، این شهر لعنتی را با پای پیاده و قدم به قدم و دست در دست هم رنگ عشق زدهایم و گاهی اندکی تاوان هم دادهایم. زندگی کن بخند خوش باش.
باور کن رئیس کابل بانک هم در داخل موتر زره که شما را دست در دست ببیند حسرت میخورد. حسرت داشتن دوستی که دست در دست هم قدم به قدم راه میروند و از زمین و زمان افسانه می بافند.
دست در دست هم دادن و قدم زدن خیلی ارزش دارد. از خودت دریغ نکن جانم.
فرصت و فصلاش همین امروزها است. بعدا اگر بخواهید هم شاید نتوانید. چرا که:
در باغچهی همسایهی ما شاخ گلی هست
تا غنچهی نازش به نیاز که بخندند
وحشیاست بدان گونه که تا بنگری از دور
در خانه رَوَد زود و در خانه ببندد
چـون مـن كه بدو بينــم و خــود را نپسنــدم
او نـیز به خود بينــد و ما را نپسندد
هان ای دل پوسيدهی من عبـرتش آمـوز
سيبـی كـه به هنگام نچينند ، بـگـندد


![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
