تصمیم کبرای زندگی ام را گرفتم.
دیشب خواب بابا را دیدم دوباره.
بدون واسطهی مادرم با پدرم روبرو شدم و گفتگو کردم. مادرم طفلک ترسیده بود که نکند باز بین مه و پدرم کدام گپ نخیزد و جنگ نشود. تمام حرفها و گفتنیهای دلم را دانه دانه برای پدرم گفتم. همانها که دیروز نوشتم.
حرفهایم که تمام شد، پدرم یک نفس عمیق و یک آه کشید از همان آههای حسرتناک عاشقانه. این آه و این حسرت نشانهی کامل یک عمر زندگی بود برایم.
دستاش را روی شانهام گذاشت. یک تکانی بهم داد و گفت:
بچیم، زندگی هم افسار دارد. گاهی افسار زندگی از دست آدم در میرود. وقتی برای دیگران زندگی کنی افسار زندگیات از دستت در میرود. و افسار دور گردن خودت میافتد. در هر زمان و هر مکان برای خودت و دل خودت زندگی کن. و افسار زندگی را در دستت بگیر نه بر گردنات. این را فعلا از پدر پیرت داشته باش.
در سن و سالی که تو بیست و پنج بودی، من پنجاه بودم.
فکر میکردم تو درس خواندی و برای خودت آینده همه ما را میسازی. و گوشهای از بار زندگی را میگیری و کمک حالام میشوی. تو برای خودت زندگی میکردی، از خودت حرف میزدی از برنامه ها و کارهایت. اما من برای خودم زندگی نکرده بودم. میخواستم برای خودم زندگی کنم اما فرصتی نمانده بود و فرصتی برای من هم داده نشده بود.
دیگه فرصتی نمانده برای عشق و عبادت.
شبیه طیارهای بودیم که پرواز را را یاد گرفته بودیم اما فرود هم لازم است. در پنجاه سالگی من فرود نیامدم. سقوط کردم. میخواستم افسار زندگی را دست تو بدهم و خودم فرود بیایم. میخواستم برای خودم زندگی کنم.تمام عمرم برای شماها زندگی کرده بودم. برای شما و آینده شما مهاجرت کردم. ما کجا برای در دست گرفتن زندگی آموزش دیده بودیم؟
بهترین معلم ما، یکی معلم شبانه نهضت سواد آموزی بود که آن هم دو سه ماه زمستان می رفتیم پیشاش یک روز خبر شدیم د جنگ ایران و عراق، مَچوم کشته شده یا شهید شده و دیگری حاج آقای حسینی برنامه “اخلاق در خانواده” که بخاطر اینکه زن دوم گرفته بود زن اولاش در تشناب در آفتابهاش اسید ریخته بود و عملا از زندگی ساقط شد. خوب خوباش آیت اله قرایتی در برنامه “درسهایی از قرآن” بود که هفته یکبار از تلویزیون پخش میشد. و بیشتر آموزشهایش اختلاف اندازی بین شیعه و سنی بود. دیگه کدام معلم درست و حسابی نداشتیم. تا یک وقتی هم جلسات حزبی در میدان راهآهن تهران بود که بعد از افشای زنکه بازی و فساد آنها دیگر آنجا هم نرفتم. فقط یاد گرفته بودم که برای ساختن آینده، من کار کنم و شما باید درس بخوانید. خوب کار کردم. خوب زندگی برای شما ساخته بودم. شما هم درس خواندید.
اما وقتی در بیست و پنج سالگی تو و پنجاه سالگی من بود دیدم این افسار زندگی را دست تو داده نمیتوانم. برای خودم هم توان و حوصله نگهداری افسار نمانده بود. تو وقتی همراهم جنجال میکردی احساس ات را درک میکردم. اما تو هم باید مرا درک میکردی. اگر جای تو یک درخت کاشته بودم یا در سایهاش بودم یا از حاصلاش میخوردم. اگر یک گوساله را نگاه کرده بودم یکسال بعد شیر و مسکه و قیماقاش برایم میرسید. اگر شَلغَم کاشته بودم سه ماه بعد حاصل داده بود و برداشت میکردم.
تو در نظر خود اینجینر و مهندس بودی، در نظر مه گوساله و شلغم هم نبودی. بیست و پنج سال تمام لقمه لقمه از دهان خود به دهان تو انداختم و کلانت کردم. آخرش خودم را دهان کردی. د رویم خیستی.
مه هم اقتصاد بلدم. زندگی را از تو کرده خوبتر یاد دارم. ولی تو خودت فکر کن برای منِ دهقان، قدر و ارزش گوساله از تو که حرفام را گوش نکنی و احترام نکنی بیشتر است.
هر چیز که شدی و هر جای که رسیدی برای خود شدی. برای مه نشدی. برای مه یک احترام بود که شکستاندی. بعد از او مه تو را قدر گوی خر هم ارزش ندادم. چون حقات بود. نمک نشناسی از این بیشتر نمیشود.
من هم تا یک سن و سالی شوق داشتم. سفر مشهد هر سالهمان براه بود. گذشت و گذار سیزده نوروز و سفرهای تابستانی امامزاده داوود.
ولی از یک سن و سالی به بعد افسار زندگی از دست آدم در میرود. اسب چموش رم میکند و به زمین میزند.
تو فکر میکنی این تصمیم را براحتی گرفتم؟ تمام آرزوهایم تو بودی که با خاک یکسان کردی. بی ادب و گستاخ در برابر پدر. بی چی تو دل خوش میکردم؟
از دانشگاه رفتن فقط پتلون(شلوار) تنگ پوشیدن و موی چرب کردن و ساجق جویدن و پیراهن آستین کوتاه پوشیدن و چشم سفیدی را یاد گرفته بودی. عملا چیزی در وجودت نمیدیدم. این را هر بچه کونی هم یاد داره.
برو بیشتر آدم شو و زیاد زور نزن که نافات میره.
تو در هر محکمه و قاضی که پیش شوی زور تو و صدتای تو واری به مه نمیرسه. همه تان را محکوم میکنم. محکوم هستین. مه پدرت هستم و تو از سر ک.یر مه پریدی. زیاد گپ نزن که حوصله نیست. برو باز هم آدم شو.
نگفته بودمت که گپ داخل خانه و راز دل خود را پیش هر کس و ناکس و هر مرد و نامردی قصه نکو و نگوی؟
چی فکر میکردم و چی شدی بچیم؟
پ.ن:
منظورم از “پدر” نسل قبل از من است.


![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
