بین من و پدرم از یک سن و سالی به بعد خیلی مسائل پیش آمد و خیلی احترامها شکست.
از حدود بیست و چهار و بیست و پنج سالگی به بعد بود. قبل از آن فکر میکردم هر چه پدر میگوید درست است و عین حقیقت. باید گوش کنم و نقش آن پسر خوب و حرف شنو را داشتم. اما کم کم مشکل از آنجا پیش آمد که من میخواستم ابراز وجود کنم. از کار و بار خودم میخواستم حرف بزنم. از فکر بزرگی که در سر داشتم. اما پدر میخواست حرفه و کار او را طبق خواسته و دستورات او ادامه بدهم. کار کشاورزی سنتی و فروش سنتی را. اما من مهندس کشاورزی بودم و عقیده داشتم کار به روش سنتی جواب نمیدهد و جان کندن بیهوده است.
یادم است یک شب بحث من و پدرم بالا گرفت. او روی نکات و تصمیمات خودش پافشاری داشت. کار کارگری و کشاورزی سنتی. یادم است روی یک موضوع تکیه کردم و محکم گرفتم:
گفتم پدر جان شما یک کشاورز چهل ساله تندرست و سالم را نشان بده من یک عمر با روش شما کشاورزی میکنم.
تمام کشاورزان ده وقتی به سن چهل و چهل و پنج می رسیدند گرد و غبار سفید رنگی تمام چهره شان را می گرفت. کج و کیل میشدند و درد پا و زانو و کمر و رماتیسم پیدا میکردند و داکترهای نامرد هم یک پیچکاری را به قیمت یک هفته کارگری حساب میکردند. تمام دارایی و اندوختهی عمرشان کفاف زندگی ده ساله آخر عمرشان را هم نمی کرد. و اکثرن خرج دوا و درمان میشد. بدون بیمه و خدمات صحی برای مهاجران افغان.
اختلاف من و پدرم از همین جمله بالا گرفت و حدود دو سال فقط یک سلام از طرف من و یک علیک از طرف پدر رد و بدل میشد و دیگر هیچ دیالوگ و هیچ حرفی و کلمهای نبود. هر چه بود از نگاههای ما بود. نگاههای پدر میگفت : ببینم چه گوهی میخوای بخوری و نگاههای من میگفت: کار را نشانات میدهم.
امروز به روایتی در ایران روز مهندس و اینجینر بوده است.
بعد از من هیچ کدام از افراد خانواده دانشگاه نرفتند. دیگر پدر اجازه نداد.
دلیلاش هم این بود که میگفت نر شما رضا بود از دانشگاه رفتن چه گوهی خورد که شما میخواهید بخورید.
از تمام فامیل چه دخترها و چه پسرها در همان ایران هم کسی دانشگاه نرفت. حرف حساب تمامشان این بود که رضا چکار کرد که شما بخواهید بکنید؟ آخر و عاقبت کسی که دانشگاه میرود این است که با پدر خانواده درگیر شود همان بهتر که نرود. حتی زمزمه بود که درس خواندن زیاد مغز را خراب میکند آدم را سست عقیده میکند و به روی پدر میخیزاند. به روی حرف پدر خیستن کم از کفر نبود.
تا به امروز هیچ کسی در فامیل ما دانشگاه نرفت و از آن دعوای من و پدرم پانزده سال می گذرد. و در این پانزده سال به زحمت کسی تا دیپلم خوانده.
با خودم عهد کردم صد نفر دانشجو را حمایت کنم. تا حالا به دوازده نفر رسیدهاند. دو نفرشان هم فارغ شدند.
امروز وقتی به گذشته نگاه میکنم میبینم خیلی کله خر بودم. با یک حرکت و تصمیم پدرم در طی پانزده سال از یک فامیل سه صد نفری مهاجر در ایران حتی یک نفر دانشگاه نرفت و من با همچین آدمی درگیر شده بودم.
در این پانزده سال خیلی سختی کشیدم. خیلی رنجها دیدم. خیلی تنها و بی پناه ماندم. باید ثابت میکردم که میتوانم. و او هم ثابت میکرد که نمیتوانی.
زدیم و کندیم تا بالاخره به اینجا رسیدیم. من در کابل و او در تهران. قسم خورده که به افغانستان بر نمیگردد.
امروز سرنوشت من شبیه خیلی از فامیل های وطنی است. یکی از اولادا دانشگاه درس خوانده ولی هنوز صاحب کار و بار و پیسه نشده و مورد لعنت و نفرین خانواده است.چرا که خرج و هزینه اضافه را بر خانواده تحمیل کردند.
خانواده با توجه به تجربه اولاد اول به این نتیجه میرسد که درس خواندن فایده ندارد و به دیگر اولادا هم اجازه نمیدهند که درس بخوانند.
تا حد زیادی هم من با نظر خانواده موافقم. یک جای کار اشکال دارد. سیستم آموزشی ما را برای ورود به دنیای کار و زندگی آماده نمیکند.
ده سال بعد از فراعت دوره لیسانس طول کشید تا من خود را تا حدی برای زندگی عیار کردم. روی پای خود ایستادم، ولی هنوز هم مشکلات خود را دارم. مشکلاتی که اگر کمی تعامل با پدر را آموزش دیده بودم هرگز دچار نمیشدیم. جایگاهی که امروز داریم را ده سال قبل میساختم و نتیجهاش را می دیدیم.
امروز توصیه من به جوانان فارغ التحصیل این است که کمی تعامل و مدارا با کلان فامیل و قوم و خویش را یاد بگیرند. زیاد به مدرک و رشته تحصیلی خود ننازند. خیلی چیزها را باید در زندگی یاد گرفت. هنوز در خانوادهها سیستم پدرسالاری است و درگیری با این نظام پدرسالاری شما را به عقب میراند. کمی مهارت و هوشمندی میتواند به درد هر دو جانب بخورد. در کنار تحصیل، کمی اقتصاد را هم عملا تمرین کنید.
تمرین اقتصاد از سن بیست و پنج سالگی به بعد هفتاد درصد موفقیت زندگی را تضمین میکند. اگر مهارت در اقتصاد نداشته باشید حتما شکست می خورید و روزگار سیلی محکمی به صورت شما میزند.
در کنار تحصیل در یک رشته دیگر که علاقه دارید تجربه کسب کنید و از این تجربه در آینده و بعد از فارغ التحصیلی بینهایت استفاده خواهید کرد.
پدرم گاهی جویای اوضاع و احوالم میشود ولی هرگز و هیچگاه مستقیم از خودم نمی پرسد. از طرف من خبر خوش برایش زیاد میرسد اما متاسفانه پدر پیر میشود.در بازی زمان هر دو مغلوب میشویم. او این روزها با درد پای و فشار خون درگیر است. او هم به نتیجهی حرفهای من رسیده است ولی ناراحتام که چرا ما باید تاوانهای سنگین برای مسائلی بدهیم که با کمی مشوره درست و به موقع میشود بهتر و سالمتر و شادتر و سازنده تر زندگی کرد.
بزرگترین حسرت زندگی من این بوده که پدر در هیچ کدام از موفقیتهایم چه در تحصیل و چه در کار و بار و زندگی کنارم نبوده. و یک عکس شاد و دو نفری با هم نداریم.
پ.ن:
منظورم از “پدر” نسل قبل از من است.


![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
