برگهای درخت روبروی خانهی ما، ریخته و تا چند وقتی از جمع کردن برگها بیغم هستیم.
این روزها، در حال تمرین انگلیسی هستم. هنوز در بخش زمان افعال و اشخاص مشکل دارم. مخصوصا افعال to be,
یک استاد بینهایت مهربان و با حوصله داریم که یادگیری را برای ما خوشایند میسازد. همکلاسیها هم از کشورهای مختلف هستیم. چند روز قبل یک همکلاسی جدید آمد، یک جوان از اوکراین که در تایلند بزرگ شده و حالا بازیگر سیرک است. و علاوه بر انگلیسی، روسی و تایلندی هم بلد است.
خیلی چهره فیلمی دارد و در کلاس فعال است.
هنوز از درگیری با خودم خلاص نشدهام. از وقتی استاد کاریابی ما گفته است که برای تغییر در میزان درآمد و سبک زندگی، قبل از هر چیزی، باید در درون خود کار کنید و اهداف خود را مشخص و واضح بسازید، هر روز با خودم و با ترسها و شوقهایم درگیرم.
هی طرح میریزم، میسازم و خراب میکنم، شبیه شطرنج بازی که با خودش بازی کند. گاهی احساس میکنم پیر شدهام، گاهی میبینم هنوز که سنی ندارم و خیلی خامام.
گاهی میگویم سرِ رشتهی زندگی را ول کنم و اگر اولادها بعدها ما را بازخواست کردند، بگویم همین که شما را تا کانادا رساندیم، بروید خدایتان را شکر کنید. گاهی میگویم اتفاقا الان وقتی است که باید جدی باشم و محکم به اهدافم بچسبم.
اما یک نکته مهم که کشف کردم این بود که هر چه هست، میدانم جوان و مجرد و تنها نیستم. و هر تصمیمی که بگیرم مستقیم و غیر مستقیم، روی سرنوشت تک تک افراد خانواده تاثیرگذار است.
هر تصمیم تبعات دارد. انتخاب شغل، انتخاب رشته تحصیلی، انتخاب دوست، انتخاب گوشی موبایل و لب تاب و الی آخر.
قبل از هر چیز، نیاز دارم خودم را بتکانم. شبیه قالیهایی که در خانه تکانیهای نوروزی، قبل از شستن، باید آهسته آهسته تکانده شوند و خاکها از مغز قالی بیرون برآید.
این تکانها و لرزش ها، قبل از شروع و تعیین اهداف واضح و روشن، لازم است.
من از این دنیا چه میخواستم؟ به کجا رسیدهام و در ادامه چه میخواهم؟
واقعا بیان و نوشتن اینها بر روی کاغذ، جرات میخواهد. گاهی چنان چیزهای چرت و چرندی به ذهنم میرسد که حیران میمانم این افکار از کجا میآیند؟ چه برسد به اینکه بخواهیم آنرا عملی کنیم.
وقتی به گذشته نگاه میکنم، به هر چیزی که میخواستم با اندکی تاخیر، رسیدهام.
اما حالا استاد کاریابی، چنان دقیق سنجش میکند که احساس میکنم به جای شاقول و ریسمان، کولیس در دستم است و به جای داس و بیل و کلوخکوب، در کارگاه زرگران و حریربافان هستم. همه چیز on time و واضح و مشخص است. هر ضربه، هر تکان، هر عکس العمل، سنجیده میشود و ارزشمند است. شبیه وقتهایی که در آزمایشگاه کشت بافت، کار میکردم یا میزان قند و شیرینی خربزههای صادراتی را تعیین میکردیم.
از حالا به بعد، باید با جمع خانواده با هم مشورت کنیم.
نباید اشتباه پدرم را تکرار کنم. باید نظر و دیدگاه همه را داشته باشم و خودسری نکنم. میخواهم در ادامه، باغبان مهربان گلهای زندگی خودم باشم.
برگهای درخت ریخته و من با وزش هر نسیم سرد زمستانی با خودم میخوانم:
من بهارم، تو زمین
من زمینم، تو درخت
من درختم، تو بهار
ناز انگشتهای بارون تو باغم میکنه
ما بهارانیم و بهاران از ماست.
امروز میروم یک تخته شطرنج میخرم. شاهرخ ما، شطرنج باز ماهری است.


![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
