حال که خارج رفتن شبیه مد شده و هر کسی که مثل چوچه های کبو…

حال که خارج رفتن شبیه مد شده و هر کسی که مثل چوچه های کبوتر کمی بال میکشد هوای خارج رفتن و خارج ماندن به سرش میزند, هنوز هم جوانان تحصیلکرده و فعال و پر انرژی هستند که دلشان برای وطن میتپد و شاید بخواهند به وطن بازگردند. یاد روزهایی افتادم که تازه به افغانستان آمده بودم. از همان سر مرز اسلام قلعه گرفته تا میدان هوایی و بالاخره جا به جا شدن در کابل همه اش برخوردهای مغرضانه و خشن و خشک بود. هیچ کس به من خوش آمدید نگفت. انگار از دیدن پوست لطیف و دست های ظریف و تیپ و طریقه کالا پوشیدنم و مخصوصا عینکی که به چشم داشتم خوششان نیامده باشد. با الفاظی مثل ایرانیگک در بین دیگر اقوام و زوارک در بین اقوام هزاره نیشخند و پوزخند میشنیدم.

چند بار برای کار به ادارات مختلف سر زدم. سی وی را که می دیدند می گفتند: ما سی سال جهاد کردیم. خون دادیم شهید دادیم. تو رفتی در ایران چکر زدی خوش تیر کردی حالی آمدی کار و معاش تقاضا میکنی برو بیادر کار مار نیست.

اما حالا که به گذشته مینگرم میبینم که تقصیر از هموطنان مه نبوده است . تقصیر از نوع نگاه و برداشت مه بوده است. ناامید شده بودم. در نهایت ناامیدی بود که با یک راننده تکسی سر خوردم و از او یاد گرفتم و او با تغییر ذهنیت و طرز فکرم خیلی به ماندنم در وطن کمک کرد.

همراه راننده تکسی گله کردم که ما در چه فکر در دوران مهاجرت درس خواندیم و تلاش کردیم و این مردم در چه فکر و خیال هستند. هر چی نگاه میکنم نه تنها امیدی برای آبادانی و پیشرفت در اینجا نمیبینم که هیچ حتی فکر و اندیشه مرا هم ریشخند میکنند.

ایشان سرعت موتر را زیاد کرد و گفت:

میدانی؟ این ملک قرار نیست آباد شود. از این چرت و خیال برآی .تو هم از خرابیهایش لذت ببر. سی کو در کدام ملک سرکها ایتو کنده کپر است؟ لذت ببر از این چقوریها.چرا که در هیچ جای دیگر ایتو سرکها را نمیبینی.

سی کو ای خاک و خاک باد ره. خوب نفس بکش که ایتو خاک و خاک باد و بوی و چنگ ره هیج جای دیگه دنیا نخواد دیدی.

سی کو ای مردم بد بخت ره. همراهشان دوست شو. چرا که در هیچ جای دنیا ای تو مردم ره بدبخت و بی سرنوشت نمیبینی. فکر آبادانی این ملک را از سرت بیرون کن . این ملک قرار نیست که آباد شود.

همین تغییر فکر که مه مسیول خرابی یا آبادانی این ملک نیستم خیلی بار را از دوشم کم کرد.

بعد از آن بود که کم کم ذهنیت و افکار و دانشی را که در دوران تحصیل یاد گرفته بودم را کنار گذاشتم. و وارد متن جامعه شدم. خود را جزیی از این مردم احساس کردم و مثل یک بیسواد شروع به کار کردم. دانایی و ماستری و دانشی که یاد گرفته بودم را فروختم و نادانی را خریدم.

حالی بود که روز به روز بر دانایی ام افزوده میشد. چرا که واقعا نادان بودم.

از آن روز به بعد هر رویداد جدید و تازه برایم شبیه کلاس درس بود. با همه ناملایمات روزگار، دوستان خوب و خوش قلب پیدا کردم و کم کم از نو ریشه گرفتم. حس امید و جوانه زدن در وجودم بیدار شد و خدا را شکر راه خود را یافته ام. و با دوستان خوبم تلاش داریم هر آنچه که از دستمان بر میآید در جهت حل مشکلات و خدمت به خودمان و وطنمان دریغ نکنیم. همیشه از خدا میخواهم که هر آنچه خیر و خوبی است را نصیب مه و مردم ام نماید.

من فعلا افتخار نمیکنم که یک افغان هستم. چرا که فعلا چیزی برای ارایه و پرزنتیشن برای دنیا نداریم .ولی تمام تلاش خود را میکنم که داشتن تذکره و تابعیت و پاسپورت افغانستان برای ما یک افتخار باشد. وطن جایی برای ماندن و زندگی کردن باشد.

Add a comment

*Please complete all fields correctly

Related Blogs

#better_Afghanistan
🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]
خاصیت برگ دارد آدمی،