اگر ز کوی تو بویی به من رساند باد
به مژده جان و جهان را، به باد خواهم داد
دلم برای پدرم تنگ شده، مرد دهقانی که همیشه آستینهایش بَر زده بود و تنش بوی عرق میداد. مخصوصا وقتی در کودکی مرا تَرک موتور سیکلت یاماهای سرخ رنگش مینشاند و به بیابانها و کشت زارهای گندم و پنبه و آفتابگردان و جواری و جارو میبرد تا حساب و کتاب کارگرها را در کتابچه ثبت کنم. کارگرهایی که اکثرا مهاجران افغان بودند که هر کدام به دلیلی ترک یار و دیار و آشیانه و کاشانهی خود کرده بودند. با هر تحول و جنگی در وطن، موج های جدیدی از کارگرها وارد دیار غربت میشدند.
یادم میآید یکی از کارگرها قصه میکرد که در افغانستان، رانندهی تانک بوده است. خط زیبایی هم داشت و چهره و قوارهاش هم برخلاف محیط پر از خاک و گرد کار و کارگری همیشه مرتب و منظم بود.
یکی دیگر تمام خانوادهاش را از دست داده بود و یک روز سر کار، بی آنکه مزدش را بگیرد، بی خبر رفت و دیگر خبری ازش نشد.
مهاجرت و آوارگی، دردی است بی درمان.
سنگی سنگین در قلب و خاری در چشم است.
دردهای ما تمامی ندارد. من در وطن خود هم احساس آدم بودن نمیکنم. کسی به فکر کوچ کفترها نیست.
دلم برای پدرم تنگ شده، همین.


![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
