Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan

صبح بخیر افغانستان

نون و پنیر و سبزی

تو بیش از این می‌ارزی

دوره لیسانس باغداری خواندم. پدرم خوشحال بود، میگفت نان و خوراک مسلمانها را تولید کردن عبادت است.

اما دهقانی و کشاورزی و زراعت و باغداری و مالداری، ارضایم نمی کرد. چرا؟

چون کار کشاورزی در ایران، برای افغانها، خشره بود، کلاس نداشت، بوی عرق و سمپاشی و پارو و کود کیمیاوی بود. بازار ثابت هم نداشت، یکسال کچالو قیمت میشد یکسال پیاز، یکسال تربوز کشت کرده بودیم، وقت برداشت شایعه شد که وبا آمده، و منبع وبا ترکاری و صیفی جات است، هیچ کس تربوز نخرید، یک سوته چوب را گرفته بودیم دانه دانه تمام تربوزهای دشت را پاره میکردیم تا بهتر خوراک گوسفندها شود، دشت قد دشت سرخ میزد، از همو سال تصمیم گرفتم دیگه دهقانی نکنم، باغدار نشوم، وقتی درآمد و زحمت آدم با هم همخوانی نداشته باشد، چی کنم؟

کار دهقانی و باغداری و تعیین نرخ و قیمت، از دست باغدار و دهقان خارج بود و دولت هم دخیل بود.

به همین خاطر ماستری را در بخش گیاهان زینتی شامل شدم.

پرورش گل و گیاه و ساخت باغچه برای سات تیری.

در کار دهقانی با کربلایی و زوار و مشتی و حاجی و کارگر سرو کار داشتم، و همیشه تنم بوی تند و ترش عرق میداد.

در کار گل و گیاه با مریم و مژده و سوسن و نسترن و پریسا. و همیشه بهترین لباسهایم را تنم میکردم و تنم بوی عطر آنها را بر میداشت!!

وقت خرید و فروش گلدان گل، اصلا جگره نبود، گل و گلدان که موج میبود، هزار تومانی قات نشده تبادله می‌شد، مگم در کار دهقانی پدر، همیشه مشکل پول خرد و پیسه ناچل داشتیم. سر بیست روپه چقدر جنجال بود.

اما پدر لج را شروع کرد. میگفت بچم پیسه تو حلال نیست،

مرد باید از عرق جبین و پینه دست خود نان پیدا کند. دست تو از دست دختر نرم تر و سفید تر است و کالایت همیشه اتو شده است، تو مردم را بازی میتی و پیسه میگیری.

مه هم می گفتم مردم خودشان پیسه میدهند. به مه میگن چند شد؟ میگم هر چی دادی، باز آنها هزاری میدهند و میگن باقی‌اش را برای خودت جوس بخر.

القصه، اصلا پدر دوست داشت کنارش باشم، اما من واقعا نمیتوانستم در زیر آفتاب چهل درجه تابستان در دشتهای ورامین بگردم، یک روز قارش آمده بود، شام پنج شنبه از تهران خانه آمده بودم. به حالت تهدید گفت صبح جمعه صبح زود برو دشت مثل مرد کار میکنی.

رفتم دشت، تا شام کار کردم، تمام پوست جانم سوخت، پشت گردن و گوشهایم، صورت و روی بینی ام سوخت،

دست خود را هم وقت درو کردن گندنه بریده بودم.

تا یک هفته سرحال نیامدم. خیلی خوشحال بود. میگفت مرد باید آفتاب چهل درجه را تاب بیاورد. حالا پیسه و رزق و روزی‌ات حلال شد.

من نمیدانم چی مشکل بود؟ از بوی عطر خوش‌اش نمیامد، میگفت بچه‌های کونی عطر میزنند. زنای فاحشه عطر میزنند.

اما من نه کونی بودم و نه کسی فاحشه بود.

بسیار بد گمان شده بود. یک زن که از سرک تیر میشد، تبصره میکرد که سیل کو، چطو یِرقَه کش داده میره! حتما سر کدام قرار میره، می گفتم پدر نگوی ایتو، تو از کجا میدانی کجا میره، باز سر قار برایم میگفت: تو هنوز بچه استی مه پدرت استم و میفامم کجا میره.

بهر حال، شوق گل و‌گیاه هنوز در جانم زنده است.

ترکاری و میوه و صیفی، گل سرخ و سرو ناز و اطلسی،

همه را دوست دارم.

امیدوارم هر کس هر چی را به هر امیدی کشت میکند، برداشت کند و حاصل‌اش را ببیند.

علی شیر خدا یا شاه مردان،

دل ناشاد ما را شاد گردان

چراغ آسمان نذر دل تو

بهر جا عاشق است دردش دوا کن.

دانه‌ی امید آخر، شد نهال بارآور

صد شکوفه پیدا شد، از تلاش پنهانم

چون درخت فروردین، پر شکوفه شد جانم

دامنی ز گل دارم، بر چه کس بیفشانم ؟

دوستتان دارم.

Add a comment

*Please complete all fields correctly

Related Blogs

#better_Afghanistan
🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]
خاصیت برگ دارد آدمی،