Good morning Afghanistan
صبح بخیر افغانستان
این گلهای داوودی مخصوص فصل سرد و روزهای کوتاه است.
میتوانید در باغچه هم بکارید. طاقت خنکی و یخی را دارد.
رنگارنگ گلها دارد. از گلابی و سرخ و زرد تا سفید و نارنجی
هرگز باورم نمیشد روزی برسد که مادری اولادش را ده سال نبیند؟ چطور زنده میمانند؟ یعنی این دنیا آنقدر بزرگ است؟
تا ۱۸ سالگی، شاید دورترین مسیری که از خانه دور شده بودم، مسیر ۲۰ کیلومتری قرچک ورامین تا میدان شوش تهران بود.تمام دنیا و جهان بینی ام هم همان چیزهایی بود که در آن مسیر میدیدم. بیشترش هم دیوار نوشته های دوران جنگ ایران و عراق بود. عکس گلهای لاله و جوانهای شهید و بهشتی و باهنر و رجایی و خمینی.
ما شیفتگان خدمتیم، نه تشنگان قدرت،
ما راست قامتان همیشهی تاریخ خواهیم ماند.
پیروزی خون بر شمشیر..
حفظ حجاب، ارزنده است.
شهیدان زندهاند، الله اکبر.
همین مدل تبلیغاتی و دیوار نوشتهها که این روزها طالبان در کابل راه انداختهاند. هموطن آزادیات مبارک ❤
هفت ساله بودم برای بار دوم با داییهایم رفته بودم سینما فیلم کانیمانگا را ببینیم. همیشه ترس داشتم نکند ما در وقت دیدن فیلم باشیم و واقعا هواپیماهای عراقی بیایند و سینما را بمباران کنند.
اون وقتها فیلمِ جنگی مد بود. دفعه اول که پرده سینما را دیدم، ۵ ساله بودم. ترسیدم. ناگهان چراغها خاموش شد و همه جا تاریک، پرده بزرگ و صداهای بلند. فیلم شروع شد، یک جای فیلم، یک نفر مستقیم تفنگش را طرف من نشانه رفته بود. وحشت کردم و جیغ زدم. مرا از سینما بیرون آوردند.
وقتی افغانستان آمدم، دیدم دنیا اصلا تمام نمیشود. این همه دشت و بیابان و کوه و کمر، خالی خالی، چرا مردم صاحب خانه نمیشوند و آواره هستند، بی سرزمین هستند؟ مردم تنبل اند که آباد نمیکنند یا کسی همه اینها را به نام خودش کرده، و به کسی هم نمیدهد؟
دوست داشتم تمام وطن را بگردم. بعد ۱۴ سال چی شد؟
دوسه بار تا سالنگ و پل خمری و مزار و بلخ و شبرغان و سرپل رفتم. دوبار جلال آباد و سه بار بامیان. با شنیدن اخبار هولناک در مسیر راهها، دیگه از کابل شور نخوردم.
در کابل هم یکبار رفتم خیرخانه، یکبار هم کارته نو، چند محفل عروسی یا ختم قرآن هم رفتم و سر دسترخوان دوستان نشستم. اما دسترخوانها و خانهها و آب دست گرفتنها هیچ فرقی با خانه ما در قلای شاده نداشت. همه یکی بودیم. یک قسم. چرا یکی خود را تاجیک میگوید و یکی پشتون؟ جالب اینکه موقع صحبت میگفتند ما پشتونها یک متل داریم که چنان میگه، در حالی که ما هم مثل همان را فارسی داشتیم. چیز جدیدی نبود. ولی ما از هم بیخبر بودیم.
در وقت سفر و دیدن دشتها و بیابانها، همیشه افسوس کلهخری خود را میخوردیم که ما چی وقت آدم میشویم. چی وقت دشتهای خالی ، آباد میشود و جا برای همگی برای زندگی ایجاد خواهد شد. این همه مردم در جهان، در کنار هم زندگی میکنند و ما نمیتوانیم تا بامیان و قندهار برویم. افسوس افسوس. با این همه خوف و خطر، چطور بتوانم جهانبینی و شعور خود را بالا ببرم؟
دوباره احساس سرگردانی میان قرچک و میدان شوش برایم دست داد.
اما یک فکر جالب به سرم زد. یکی از کارهای جالبی که در کابل میکنم این است. حداقل کابل را خوب ببینم. یک بایسکل گرفتهام و کوچه به کوچه کابل را میگردم. و بیشتر میخواهم سر دسترخوان وطندارهایم باشم و آنها خودشان کتاب دلشان را برایم بخوانند.
هر آدمی یک عالمی دارد.
یک افغانستان کوچک است کابل. هر آدمی یک دنیای عجیب و جالب است. اگر پذیرش داشته باشیم و از غرور خود نیم جَو کم کنیم.


![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
