Good morning Afghanistan
صبح بخیر افغانستان
۱۷ و ۱۸ ساله بودم. دلم به کار نبود، خسته بودم، خیلی خسته. پدرم به زور گفت بخه بیا سر کارت، تو که نباشی، کارگرها هم کار نمیکنند…
دل مَیده و دلمُرده رفتم باغ ترکاری مان. هیچ میل کار نبود و کار نمیکردم.
پدرم قارش آمد، در همان حالت ناراحتی گفت:
بچم یا کون نتی، یا که دادی دیگه کوتوگ نکو، قرارَته بگیر،
از این جمله بی ادبانه پدرم بسیار ناراحت شدم. از اینکه جلوی کارگرها هم این حرف را زده بود، خودش هم فهمید.
یکی از کارگرها فهمید ناراحت شدم، یک بشکه آب پلاستیکی برای آب خوردن داشتیم خالی بود. همو را برداشت و ضرب را چالان کرد و ترانهای خواند:
سر راهت بشینم خسته خسته،
گل ریحان بچینم دسته دسته
کمر باریک
کمر باریک من، شام تاریک و من
بیا نزدیک من، نکو بانه، بزن چرخ و بزن شانه.
با این ترانه، با این شعر، حالم دگرگون شد. غم رفت و شادی برگشت.
ما و کارگرها شروع کردیم به کار،
پدرم برگشت دید که کارها خوب پیش میره، باز دوباره گفت:
آفرین، اینمیتو. یا نگای یا تا خایه گور کو.
زندگی بالا و پایین داره، در وقت دادن زیاد ناله قاله نکو، در وقت کردن هم زیاد مستی نکو، آهسته و پیوسته پیش برو.


![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
