Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan

صبح بخیر افغانستان

رقصی چنان میانه‌ی میدانم آرزوست….

از پیر خود، یک بحث جامعه شناسی شنیدم از Pierre Bourdieu، به نام میدان..

هر کسی شبیه مغناطیس، میدان خاص خود را دارد، بیشترش را از جناب گوگل سوال کنید. حتما جواب می‌دهد. یادتان باشد صدای زنانه‌ی گوگل را انتخاب کنید تا برای شما متن را بخواند.

پدرم خدابیامرز، یک زمانی خَر جلّاب بود. اصطلاح امروزی اش Broker Donkey بود. شما با امکانات حال حاضر فکر کنید یک چیزی شبیه نماینده خودروهای تسلا در افغانستان بوده. چون در زمینه مشکل حمل و نقل مردم را کمک می‌کند. دود نمی‌کند و هوشمند است، یک مسیر را که دو سه بار برایش کوردینات بدهید، خودش بدون نیاز به اینترنت، اتوماتیک میرفت و می‌آمد. سوخت سبز گیاهی نیاز دارد و دود آن برای طبیعت مضر نیست.

بهرحال، پدرم قصه‌‌ی یک آقا معلم را می‌کرد که در میدان خر جلابها داخل شده بود. یک معلم مودب و خوش تیپ که یک خر را برای فروش آورده بود. پدر دید که خر کمی لنگ میزند. آقا معلم را گفت، اجازه است خر را طراحی کنم و کمی بدوانم؟

خر را گرفت و خوب دواند، برد یک جای دورترگ، از خر پیاده شد و زیر سُم خر را نگاه کرد، دید یک سنگریزه رفته داخل پایش، و علت لنگ زدن خر همان سنگریزه است. سنگریزه را دست نزد و خر را سریعتر، طرف آقا معلم دواند. خر بدبخت لنگ لنگان رسید پای معامله، آقا معلم را گفت: جناب، این خر را که دیدی، لنگ است، چندان نمی‌ارزد.

آقا معلم، انج و منج، قسم و قرآن می‌کرد که لنگ نبود لنگ نیست، و اینها می‌گفتند که به چشم سر دیدی که لنگان زده راه می‌رفت.

خلاصه خر را با یک قیمت ارزان از آقا معلم خرید و بعد از رفع اشکال خر، چند روز بعد آنرا به قیمت خوبی فروخت.

این قصه بود و بود تا اینکه در ایران، رفتیم برای ثبت نام دوره دبیرستان، افغانها را ثبت نام نمی‌کرد در آن محدوده جغرافیایی، می‌گفتند باید بروید یک منطقه دیگر و آنجا نام نویسی کنید. یک جایی که شاید سی کیلومتر دورتر از محل ما بود. زده کند از ورامین رفتیم تا دولت آباد، نزدیکی‌های فلکه اول.

دو نفر در دفتر مدرسه نشسته بودند، یکی شان آقای “پیری” با یک ظاهر اَخمی و تُخمی، دیگری آقای “قندهاری” با ظاهری ورزیده و شاداب.

آقای پیری به ما محل سگ هم نداد، اما آقای قندهاری ما را برد یک اتاق دیگر و برای من و پدرم چای و آب آورد. آنجا گفت بین خودمان باشد، من اصلا از قندهار افغانستان هستم. فامیل‌ام هم قندهاری است‌، منتها شناسنامه دارم و قواره ‌ام هم شبیه اینها است.اجداد ما از دوران قدیم مهاجر شدند ایران. اما من افغانهای خود را دوست دارم.

آقا پسر شما را ثبت نام میکنم. خیال شما راحت.

این هم از میدان داری آقا معلم و مدیر مکتب در ایران.

بعد از آن برخورد، پدرم با آن همه غرور، اعتراف به اشتباه خود در قبال آن آقا معلم افغانی کرد و گفت در آن روزگاران کار خوبی نکرده، به من گفت اگر تو روزی با معلم جماعت برخورد کردی و در میدان خود قرار گرفتی از جاده‌ی انصاف خارج نشو.و در میدان خود، هوای آقا معلم‌ها را بیشتر داشته باش.

این بود بحث میدان و میدان داری و پیر و پدر و “پیر بوردیو” و قندهار و تهران.

تا یک روز دیگر، بدرود دوستان.

Add a comment

*Please complete all fields correctly

Related Blogs

#better_Afghanistan
🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]
خاصیت برگ دارد آدمی،