چشمهایم را میبندم و دهانم را باز میکنم. هر چیز هر چیز با خودم میگویم، وگرنه دل و درونم میکَفَد..
وقتی که به افغانستان فکر میکنم، احساسم شبیه احساس جوانی است که دلبرش را به زور به نکاح پیرمردی درآوردهاند….
یک پیرمرد ریشوی نسواری، با اندکی بوی گُه، که نشان میدهد کونش را نمیشوید و آنرا عطر مطلوب خود فرض میکند.
وقتی به افغانستان فکر میکنم، با خودم میگویم مگر قرار نبود جهانگردی را از وطن شروع کنی؟ در این ده پانزده سال، کجاهایش را گشتی؟
باز این احساس پیدا میشود که از ترس همان پیرمرد ریشو، هم نتوانستی با این دلبر باشی.
هر کجا تو را دست به دست میدیدند، احوال را برای برادرها و پدر دلبر میرساندند، و آنها به جای من، دلبر را شبانه کتک میزدند، و صبح فارغ از همه غمها و دیوانهگیهایمان، ناگهان جای زخمها و کبودی ها را بر دل و جان دلبر میدیدم و عیش ما کوفت میشد.
ای کاش پولدارتر بودم و میتوانستم تو را بخرم، ای کاش دلاورتر بودم و میتوانستم تو را بدزدم،…
و گاهی فکر میکنم شاید همان پیرمرد ریشو، او هم شبیه من روزی در جوانیهایش عاشق این دلبر شده و تصمیم گرفته پولدارتر و دلاورتر شود. اگر من ده پانزده سال قبل آستین بالا زدهام، او سی چهل سال قبل….
و حق دارد دلبر را به نکاح خود درآورد.
و باز به خودم نهیب میزنم در تمام این مدت، دلبر، این دلبر شیرین، دست به دست با من، زن شوهر داری بوده که میخواسته دل خودش خوش باشد یا دل مرا خوش نگاه کند؟
باز شبیه فیلم دوازده مرد خشمگین، یک فکر دیگری در سَرَم میگوید: نه اینگونه نیست، اگر آن پیرمرد اینقدر پیر است، دلبر چرا جوان مانده؟ بکر، دست نخورده، با حال و هوایی دیوانه کننده…
باز آن فکر دیگر بلند میشود و میگوید؟ مگر خبر نداری؟ عشق هر آدمی زادی را به وادی پریان میبرد…جایی که کسی پیر نمیشود.
ذات پری دارد این وطن..
گیج میشوم، از این تعارض، از این دوگانگی، از این تضادها و از این احساسهای درهم و برهمی که :
ای کاش ای کاش ای کاش…
تاریخ را ورق میزنم، در صد سال اخیر، ده خواستگار ده جوان و ده دلاور و مجاهد غیور را، این دلبر به جنون رسانده و خودش همچنان ناز میفروشد.
حتما کاسهای زیر نیم کاسه است،،، ممکن او دوجنسه است و ما او را دختر فرض کردهایم… شاید او دوجنسه باشد. و نمیخواهد تا زمان مرگ دستش رو شود ، و نمیتواند از عیش و نوش با جوانان، خود را بی بهره بگذارد.
چیزی که تسلایم میدهد، این است که خدا کند وطن، این دلبر رعنا و فریبنده، دوجنسه باشد… و در شب زفاف، پیرمرد حریص را، بغایت بگاید. این درد، این دوری، این داغ، این بربادی سالهای جوانی ما، کم از گاییدن ما نبوده دلبر. ای کاش آن پیرمرد هم به گا برود. همو که این همه سال از ترس او، عیش ما کوفت بوده،، نه خودش عیش کرده و نه چشم دیدن معیشت ما را داشته…
دلبر ای دلبر شیرین، آرزو میکنم مشخص شود دو جنسهای.
هم تو راحت شوی و هم ما و هم آن پیرمرد اوبنهای و کونی،
بیرقات برافراشته و بلند و به جای سه رنگ، بِخی هفت رنگ…
این بهترین حالتی است که میتوانم فرض کنم،
آرامآرام ساجق جوهر دار خود را میجوم، ناگهان کومهی خود را میخَیَم…
دلبر به یاد من است. من یاد دلبر….


![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
