Good morning Afghanistan
صبح بخیر افغانستان
بعضی آدمها، شبیه ستاره دنبالهدار، هر ده بیست سال، یکبار در زندگی آدم ظهور میکنند، خیلی از ما عاشق این ستارههاییم. ستارههایی نورانیتر و جذابتر از بقیه ستاره هایی که هر شب میبینیم.
بار اولی که در کودکی، اصطلاح شهاب سنگ و ستاره دمباله دار را در #مجله_دانشمند آن روزها خواندم، خیلی کیف کردم، یک احساس شاعرانه برایم دست داد و رفتم برای مادرم توضیح بدهم که چه چیز جالبی را فهمیدم، بعد از لکچر دادنم، مادرم گفت: این ستارهها چرا در خانه خود، پیش مادرشان نمیشینند و از خانواده خود قهر میکنند و میروند ایلاگشتی؟!!! ستاره های احمق.
یعنی تمام مزه دهانم را خرد و خاکشیر کرد. انگار که به جای ساجق گلابی رنگ جوهردار شوگرفری، قیر سیاه را جویده باشم…..
بار اولی که در خانه، از طریق اینترنت کمزور آن روزها و به زور غیژ و غیژ مودم دایلاپ، به وب سایت BBC.com وصل شدم، خیلی کیف کردم، اصلا بیان دابلیو دابلیو دات کام برایم کلاس داشت، وقتی مودم کمپیوتر خانه، شبیه امواج رادیوی بیبیسی پدرم غیژ و غیژ میکرد، پدرم وار خطا شد و گفت: نسوزانی کمپیوتر را حالی، بد رقم صدا میته. بعد اخبار بی بی سی را برایش خواندم، گفت: عا همی چیزها را در رادیو هم گفت. بعد آن لحظهی دلانگیز فرا رسید و با یک حالت اشتیاقِ بی تفاوت از من پرسید: اینترنت چیست؟
منم انگار که خدا داده باشد و منتظر همچین فرصتی بودم با شوق و آب و تابِ تمام، برای پدرم اینترنت را تشریح کردم که یک دنیای دیگر است، چطور است و چکار است و چکارها که نمیشه اونجا.
پدرم گفت بیشی بیشی، وایه وایه، تو که حالا همینجا بودی، چطو د او دنیای دیگه رفتی از آن تلمیزون پیش رویت،
باز گفتم، درست است یک دنیای دیگر است، یک دنیای مجازی اما واقعی، انگار که روزنهای است در یک دیوار و ما از آن روزنه، آنسوی دیوار را میبینیم…. پدرم سرش را خاراند و گفت: خَی بگوی اینترنت یک ” چُولَنگی” است دگه..معمولا چولنگیها برای شیطنت است.. شبیه بی بی سی که تمام اخبارش راس نیست…
و این بهترین تعریفی بود که تا به امروز از اینترنت داشتهام. اینترنت یک چولنگی است در زندگی انسان.
این روزها، ماههاست که دخترم برایم گیم #Roblox را تشریح میکند و #world هایی که آنجا برای خود میسازند و من هنوز نتوانستهام هضم کنم او چه میگوید. این دیگر یک چولنگی نیست، یک واقعیت افزوده در معنای زندگی است.…
بعد از خواندن دوبارهی داستان “وَرقَه و گُلشاه”، و عشقهای نافرجام و تلخیهای هجران، به این نتیجه میرسم که بشر امروز، در دورههای مختلف، برای فرار از تنهایی، برای غلبه بر این وحشت، چیزهایی را برای خود ساخته است. اگر قبلا، داستانها ساخته و پرداختهی ذهن خیالانگیزش بوده، امروز کم کم آنها خیالها را به واقعیت تبدیل میکند.
و باز شهریار ما میگوید: نه پدر، نه از ترس است و نه از وحشت، هیچ ترس و وحشتی وجود ندارد، اینها تمامش برای ما “ساتتیری” است.
میزنیم که سات ما تیر شود.
شاید مجنون به این نتیجه رسیده باشد که به جای اینکه بیخود ناز لیلی را بکشد و هر روز هر روز دنبال لیلی بگردد، خودش دست بکار شود و برای خودش ” ویلا با ژیلا” بسازد که شبانه روز در خدمتش باشد.
شاید لیلی از بوی گَنده دهن مجنون خوشش نیامده و دلش را زده، باز پیش خود میگوید: ای دیگه گندهگی…. تو که دهان خود ششته نمیتانی، ناز مره چطو میورداری؟
شاید بشر، از خدا و وعدههای نامعلوم و طولانی مدت او ناامید شده و خودش میخواهد جنت را بر روی زمین ایجاد کند. شبیه اولادهایی که از بازگشت پدرشان از سفر کارگری به ایران و عربستان، ناامید شدند و خودشان گِل و گِلکاری خانه را شروع کردند و شاید پدر مصروف لیلای بهتری شده است… اگر نه با این همه تلفن و رسانه و مدیا، یک زنگ چی باشد که نزند؟ یک احوال چی باشد که نگیرد؟ مَچُم ولا.
آدمی تشنهی وصل و وصال است و بیمناک و هراسان از هجران و هجران هجران. این هجران بدتر از نیش کژدم، دردناک است. میفهمی لعنتی؟؟
ای خدا، این وصل را هجران مکن….
همیشه کانکت باشید.
دوستتان دارم. ❤


![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
