سی سال قبل، زمستان است و بیکاری،

سی سال قبل، زمستان است و بیکاری،

دیشب، خانه همسایه ما که در یک حویلی استیم #جنگ شده بود،

آغا صایب، یکی از اولادای خوده با #چمچه کشکوخوری زده بود. دیگ میگ را هم چپه کده بود، وارخطا از سرو صدایی که شده بود رفتیم خانه‌شان که چی شده، مینه گیر شویم.

پدرم پرسان کرد: چی گپ است، چی شده؟ آغاصاحب، با حالت اعصاب خراب اولادای خوده دو و دشنام می‌داد، که د ای پس پیری مره میگن بخه بیا بوریم #ایسترلیا، اونجا گوشت خوک و حرام بخورم.

هر چی سید اکبر، بچه کلانش میگفت: پدر جان اونجه گوسپند هم است، رفته گوسپند زنده میخرم خودم قربانی میکنم و اسلامی ذبح میکنم، آغا گوشش بدهکار نبود.

خلاصه جنجالک تیر شد و فردایش زن آغا صاحب، بی‌بی، مادر سید اکبر آمد خانه ما.

ما در خانه، پخته مالوج (محلوج، حلاجی)می‌کردیم. گِرد بخاری نفتی نشسته بودیم و یگان برگهای خشک شده و دانه‌های پخته را از پخته‌ها جدا می‌کردیم تا مادرم با پخته‌های سفید و تمیز، کمپل و تشک جور کند برای ما. می‌گفت در این کمپلهای پلاستیکی گلبافت یزد، آدم هیچ گرم نمی‌آید. کمپل باید چهل تیکه پخته‌ای باشد. کمپلِ گیرنگ خوبه.

زن آغا، بی بی، بسیار یک زن با حوصله و خوش صحبت است. صدای خوبی هم دارد. وقت صحبت، یگان اشارتهای ابرو و #ایلمَک های قشنگی هم می‌کند که به حلاوت سخنانش می‌افزود.

قصه را شروع کرد که اولادا کیس انداختن سازمان ملل، نام ما برآمده برای ایسترلیا، حالی آغا میگه یک عمر با تقوا و با عزت زندگی کردیم، اونجا کجا بریم د ملک کافرا، حلال و حرام بخورم، بار گناه خوده زیاد کنم؟

پدرم گفت: آغا را گمش کو ، نظر خودت چیست بی بی جان؟

بی بی گفت: ولا دلم است یکبار خارج را ببینم. دیگه‌شی به کنار، از طفولیت همی مزه آب‌بازی د دلم مانده، یکبار خوده در میان آب و دریا پورته کنم، دیگه در دلم حرمان نمی‌ماند. اکبر بچه خوده گفتم اونجا میشه آب‌بازی کرد گفته که میشه.

پدرم که عاشق همین توصیفات بی‌بی بود، مادرم را گفت بخه یک چای سیاه خوب دم کن که نو، بی‌بی سر گپ آمده.

بی‌بی گفت و گفت و گفت و در آخر به پدرم هم پیشنهاد کرد که بیاین شما هم گد شویم یکجای بوریم.

پدرم گفت: بی‌بی شما نام خدا، بچه‌های جوان دارید، درس خوانده و تحصیلکرده، راه و چاه را بهتر بلدید، ما بیسوادها کجا شویم با این چوچ و پوچ خرد و ریزه، خو خیر است شما پیشتر بروید. باز بخیر رسیدید احوال بدهید ما هم از پشت شما میایم.

بی‌بی گفت خو ما بالاخره یک قِسم نه یک قِسم، آغا را راضی میکنیم که برویم. شما را چطور کنیم؟

پدرم گفت: هَی هَی بی‌بی جان، شما یکبار بخیر بروید. بخیر برسید، ما هم میایم.

بی‌بی ناز کده میگفت: آخر چی وقت؟ تا کی صبر کنیم که شما بیایید؟ بدون شما خوش نمیگزره.

پدرم گفت: بی‌بی، لب بحر که رفتی بخیر، جان را که لوج کدی، تن را که به‌ آب زدی، یک عکس بگیر و برایم روان کن، باز ما را هم آمده گی بگیر….

.

.

یکسال بعد از سی سال قبل:

در خانه ما جنگ شده بود، مادرم با چمچه کشکو خوری، د پس کله پدرم زده بود….دیگ میگ را هم چپه کده بود… پستچی یک عکس را دم خانه رسانده بود و مادرم عکس جان لوج بی‌بی را دیده بود…

.

.

امروز:

در خانه خودم جنگ شده است، زنم با چمچه کشکو خوری د پس کله‌ام زده است…. دیگ میگ را هم چپه کده….یک عکس فقیرانه را د موبایلم دیده…

Add a comment

*Please complete all fields correctly

Related Blogs

#better_Afghanistan
🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]
خاصیت برگ دارد آدمی،