ثور، اردیبهشت ماه ۱۳۷۷
May 1998
روستای طالب آباد، تهران.
دم شام بود، از کار طرف خانه آمدم و تیز تیز کالای خوده تبدیل کردم و دست نماز کدم و د خیز رفتم طرف مسجد برای جماعت.
نذر کرده بودم برای قبولی در امتحان کانکور، ۴۰ شب پشت د پشت، نماز را به جماعت در مسجد بخوانم.
ختم آذان بود که داخل مسجد شدم. یک غالماغال شده بود،
پیش رفتم دیدم یک پیرمرد افغانی و یک پیر بابه ایرانی جنگ دارند، زور ملاامام هم به آنها نمیرسید. کشمکش سر چی بود؟
بابه ایرانی میگفت: سی سال است هر شب در صف اول پشت ملا نماز خوانده و امشب پیرمرد افغانی آمده جایش را گرفته، هر چی پیرمرد افغانی را گفته بود اوسوتَر (آنطرف تر) بیشی، پیرمرد قبول نمیکرد و خیر کده شیشته بود و میگفت: از جای خو شور نموخورم و اینَمینجَه نماز میخوانم.
بابه ایرانی عصا چوب خود را سر پیرمرد افغانی بلند میکرد و میگفت تو چرا نیت مرا خراب میکنی؟
اینجا، صف اول، دقیقا پشت سر ملا امام و محراب، جای مه است.
پیرمرد افغانی میگفت: زدم د نذر و نیت ات، اینجا خانه خداست، جای تو نیست، اکر به نام تو است، مره نشان بتی قباله ته،
بابه ایرانی میگفت: اینجا زمینهای وقفی مه بوده که دادم مسجد جور کردند. برو از همگی پرسان کن.
پیرمرد افغانی میگفت: مقصد اینجا خانه خداست و دلم است دقیقا در اینمینجه نماز کنم.
خلاصه، دیگرا آمدن مینه گیر شدن و پیرمرد افغانی یک بِلِست هم جابجا نشد.
فیصله آن شد که ملا امام از محراب عبادت بیرون بیاید و کمی اینطرف تر مقابل بابه ایرانی نماز جماعت برگزار شود.
آن شب گذشت و فهمیدم خدا هم چندان تخصصی در حل معادلات چند مجهولی بندگانش ندارد و راههای دیگری را برای قبولی در کانکور جستجو کردم …


![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
