Good morning Afghanistan
صبح بخیر افغانستان
کاکای کلانم، صوفی، خدا رحمتش کند، سه زن داشت.
یک روز که کاکا خوشخوی بود و زنهایش خوش و خندان پاها و شانه کاکا را ماساژ میدادند، پرساناش کردم:
کاکا، مردم در غم یک زن ماندند، تو چطور سه زن را اداره میکنی؟
طبق معمول، کپه نسوار را بالا انداخت و گفت:
بچم، روزی را که خدا میته، بدون شک، لاریب فیه. کس از گشنگی نَمُرده. مگم اداره کردن، دست خود مرد است. اینکه چطور اینها را تابع نگاه کردم، یک راز داره. تو بخه همو تُفدانی را بیار…
رفتم تفدانی کمر باریک را آوردم.
بعد که آن تف غلیظ و سبز رنگ را در تفدانی انداخت، گفت:
جان کاکایش، این سه زن را در دوران ترهکی گرفتم. (من هنوز نمیدانم دوران ترهکی چی حکمتی بوده ) یک روز خسته و ذله، از کار آمدم خانه. دیدم خانه گدودی زیاد است. پَشّه یه که جیژ میزنه. این زن را گفتم چی گپ است؟ گفت و گفت و انداخت سر از او دیگه، او را گفتم چی حال است؟ بیرادر جانی گفت و گفت انداخت سر ازی دیگه، ای دیگهشه گفتم: گفت و گفت و گفت و فریاد زدم و گفتم:
بَس،
اینالی شما گوش کنید.
بیرادر توره دارم هر سه را گرفتم موی د موی بسته کدم، اونو کافر سوته را گرفتم، مَرش کدوم د سرشان، ای ره میزنم، موگریزه، او دوی دیگه جیغاس میکنند، ایشه میزنم، موگریزه، باز او دوی دیگه جیغسگ میکنند.
اینمیتو، خلاصه گفتم اینمی روز شماست. یک د دیگه خود بند باشید. خانهام را جمع و جارو کنید. اگر نه لاشه شما را خانه آته شما رهی میکنم بفهمند بچه گل محمد لامذهب کی است….
تا مدتها باور داشتم زن را باید زد، پدرم هم بسیار وقتها مادرم را میزد، پدرم یک مثل داشت: زن هر چه دانا بود، سوته بَلِه(بالای) مانا بود. از پدرم پرسیدم این که گفتی یعنی چه؟
گفت مانا، یعنی رَفَگ، یعنی طاقچه، یعنی دم دست.
یعنی زن هر چه دانا بود، سوته را باید بیشتر دم دست خود بگیری.
و یک مثل دیگر هم داشت که : مکر زن، خروار ارزن.
میگفتم این یعنی چه؟
میگفت: خب خروار ارزن را حساب کن، هر دانه ارزن چقدر ریز است، تو حساب کرده میتوانی؟ مکر زن خلاصی ندارد.
اصلا مختصر کنم: زن، یعنی بزن.
دلم طاقت نمیآورد پدرم مادرم را بزند، اینکه کاکایم زنهایش را میزد، به کنار، اما جگرم میسوخت وقتی کتک خوردن مادرم را میدیدم، یکبار در کودکی مینه گیر شدم، بَرگیر مادرم بودم، گفتم حق نداری مادرم را بزنی،
پدر چنان با سیلی به صورتم زد که تا هنوز بعد ۳۶ سال که در تنهایی و سکوت مطلق قرار میگیرم، گوشم صدای زنگ آن سیلی را میدهد و بی اختیار چند قطره شاشم در سرم میرود.
بعدها مکتب رفتم، احساس میکردم یک جای کار ایراد دارد،
سر درس ادبیات از معلمی که تاریخ بیهقی را درس میداد و ادبیات بیهقی به گفته خودش نمونه والای ادبیات دری بود پرسیدم: استاد این مثل یعنی چه؟
“زن هر چه دانا بود، سوته بله مانا بود”
و گفتم سوته یعنی چوبدستی و بله یعنی بالای و مانا را پدرم طاقچه گفته.
استاد گفت بیا پای تخته بنویس این چیزی را که میگویی.
آمدم و با گچ نوشتم.
“زن هر چه دانا بود، چوبدستی بالای مانا بود.”
بعد از بچه ها پرسید به جای مانا، چه کلمهی دیگری میشود نوشت؟
اولین جواب “معنا” بود.
نتیجه این شد: “زن هر چه دانا بود، چوبدستی بالای معنا بود”
یعنی با زن دانا، باید با مفهوم و معنا و زبان و بیان صحبت کنی، نه چوبدستی.
دقیقا همین چیزی که این روزها در کابل شاهد آن هستیم.و زنهای دانای ما را احمقها میزنند. و باز همان زنگ جهالت و حماقت میراث پدری در گوشم میپیچد.
به نظر من، ادبیات باید باعث تغییر شود، ادبیات باید شهامت بیاورد.
ادبیات فقط برای شب یلدا و نوروز و نقل و شیرینی نیست. ادبیات باید بتواند خاطرات تلخ و تاریک ما را روشن و شیرین بسازد.
ادب و ادیب باید سرمشق ما شود،
آمدم به پدرم گفتم آن مثل تو و تعبیر و تفسیر تو از مانا، طاقچه نیست، معنا و مفهوم و زبان و بیان است.
پدر در حالی که چای خود را میخورد، گفت: معلمت گوه خورده با تو. برو درسات را بخوان و به این مسائل کار نداشته باش، هر وقت خودت زن گرفتی باز میبینی که معنا چوب است یا همین چیزی که تو زِر میزنی. دلم بایسکلم، زنم است دوستش دارم و میزنمش. به تو چی.
بعدها که دانشگاه آمدم، یک روز که حال استاد ما خوب بود از دکتر کاشانی (کاشی) پرسیدم: استاد، زن با زدن آدم میشه؟
استاد گفت: رضا تو مهندس شدی و باید طرز فکرت هم مهندسی باشد. به نظر خودت چرا ما زن را میزنیم؟
گفتم خب فکر میکنیم او خر است و نمیفهمد.
گفت خب. گیرم که طرز فکر تو درست است و زن خر است. نظر به درس آمار و احتمالات که خواندی تا به حال موردی را سراغ داری که یک خر با زدن آدم شده باشه؟
گفتم آره، پینوکیو…
گفت اون را نه، اون آدمک چوبی بود، خر شد و آدم شد. مورد دیگه چی سراغ داری؟ گفتم چیزی سراغ ندارم.
گفت خودت قضاوت کن: زن خر است یا قضاوت ما در مورد خر بودن زن اشتباه است؟
گفتم قضاوت ما اشتباه است.
گفت اشتباه در اشتباه است. به گفته علما “جهل مُرکَّب” است.
یک. زن خر نیست.
دو. هیچ خری هم با زدن آدم نشده
مواظب باش در دام اشتباهات اجدادی خود قرار نگیری. این یگانه راه پیشرفت و ترقی است. همیشه اندکی با دیدهی شک نگاه کن به مسائل میراثی. ضرر نمیکنی.
میدان حق و انصاف، در مقام گفتار بسیار فراخ است و در مقام عمل بسیار تنگ.
من از زن خود معذرت میخواهم که نتوانستم احساسات خود را کنترل کنم و از حد خود عدول کردم.
امیدوارم اولادهای ما، در زیر سایه و پرتو فهم خودشان، زندگی خوبی داشته باشند.
بعدها همسرم با مهربانی برایم فهماند:
#زن، مصدر فعل بزن نیست. زن، ختم جهالت و آغاز و شروع #زندگی است. زن خودِ خود زندگی است.
از مرد بندگی و از زن زندگی.


![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
