Good morning Afghanistan
صبح بخیر افغانستان
قبل از ۱۲ سالگی، وقتهایی بود که پول نداشتیم، کتاب بخرم، هر ورقی که روزی زمین میدیدم را میگرفتم و میخواندم. ورقهای اخبار باطله، در کنار سطل کلان (بزرگ) آشغالی بیرون مکتب، یگان (بعضی) مجله و کتاب چتل (کثیف) و پاره یافت میشد که بخوانم، و حتی یادم میآید داستانهای کمیک “لورل و هاردی” را که کنار یک سطل آشغالی یافته بودم، اصلش را دیگر اصلا نیافتم که بخوانم.
بالاخره روز موعود فرا رسید و یک مجله پر از عکسهای با کیفیت و رنگی و روغنی playboy یافتم، وقتی دیدم، چشمهایم برق زد، قلبم خیلی تپش داشت، دست و پایم میلرزید. مجله را در بیگ مکتبم انداختم و تا خانه دویدم.
حیران بودم این چیست که اینقدر با کیفیت و تمیز است. تا به حال غیر از عکسهای آدامس فوتبالی و پوسترهای بروسلی، عکس با آن کیفیت ندیده بودم.
مجله پر بود از عکسهای سکسی و برهنه و لخت.
رفتم پیش بچه همسایه که دکان قرطاسیه (لوازمالتحریر و خرازی) داشتند و گاهی برایم خوشنویسی یاد میداد. برایش گفتم یک چیزی یافتم میخوایم بفروشم.
مجله را نشانش دادم. نگاه کرد و گفت: رضا یک پیشنهاد دارم برایت.
تو که پول نداری کتاب بخری ولی دوست داری بخوانی،بیا هر چی کتاب در دکان ما است، مثل کتابخانه، امانت بگیر، بخوان و سالم برگردان. من هم این مجله را برایت میفروشم. اما نصف پولش را با هم شریک میشویم. تو افغانی هستی، اگر بسیج، این مجله را دست تو ببینند، رد مرز میشی.
قبول کردم. مجله را دادم یک کتاب امانت گرفتم. فکر کنم داستان “بن هور” بود با قیمت پشت جلد ۵۰ تومان.
بچه دکاندار، چکار کرد؟ او فروشندگی را بهتر از من بلد بود.
تمام عکسهای مجله را دانه دانه با قیچی بریده بود. و قایم کرده بود.
فقط یکی از آنها را دم دست خود برای فروش گذاشته بود.یک روز صدایم کرد گفت بیا، رفتم پیشش، گفت مجله را چند فروخته باشم خوبه؟ گفتم نمیدانم. با آن مجله انتظار داشتم حداقل یک کتاب نو گیرم بیاید. یک لبخندی زد و گفت: تنها این عکس را ۵۰۰ تومان فروختم، پولش را هم پیش گرفتم.
مغزم سوت کشید. فقط یک عکس آن مجله را به اندازه ده برابر پول یک کتاب فروخته بود. گفت صبر کن تازه اول کار است.
برو به اندازه ۲۰۰ تومان دیگه هم از دکان کتاب وردار مال خودت.
من برای اولین بار، با راهنمایی بچه دکاندار همسایه توانستم اشتراک سالانه “مجله کیهان بچهها” را بگیرم، و هر هفته مجله دم خانه ما پست میشد. با نامه و نامه نگاری اداری آشنا شدم و برای تمام سال، جیب خرجی مکتب همه خواهر برادرهایم براه بود.
یک روز از معلم دینی با کنایه پرسیدم:
آقا اجازه، ما از کدام راه میتوانیم علم را به دست بیاوریم؟
استاد گفت علم را از هر راهی میشود به دست آورد، حتی دزدی کردن در علم هم جائز است. و خاطر ما جمع شد که از راه فروش عکسهای سکسی مجله playboy هم میشود درس خواند و این گناه ندارد.
بعدها با پدرم قصه کردم که اینطور یک اتفاق افتاده بود. خوب کردم یا بد؟
پدرم حرف زیبایی زد. گفت :
“بچم، کارد (خنجر، چاقو) که از زر سرخ گیرت آمد، بزن به کمرت، نزن به جِگَرت
خوب کار کردی که درس را خواندی و جهت خود را تغییر ندادی… آدم از نُخس (نُقص و ضرر) و فایده دنیا خلاصی نداره…”
بچه همسایه دکاندار قدیمی ما از کلمبیا زنگ زده میگه: رضا بیا با هم یک وب سایت متاورسی درست کنیم…..


![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
