Good morning Afghanistan
صبح بخیر افغانستان
یادم آمد یک وقتهایی، یک پیرمرد دست فروش سه شنبه بازارهای طالب آباد، که اوضاع مالی خوبی داشت، عاشق یک دختر جوان افغانی، در محل ما شده بود. آمده بود برای مشورت پیش پدرم.
پیرمرد تاجر، تازگیها، موترک زَرَنج خود را سودا کرده بود و یک وانت پیکان تَرپال دار، گرفته بود و داخل آن، آینه و وسایل آرایش زنانه و کم کم شانه و خمیر ریش و ژیلت مردانه هم میفروخت.
اوضاعاش به گفته آن روزها، کُوَیت بود.
پیرمرد تاجر، برای مشورت آمده بود پیش پدرم. سرِ زمینهای سبزیکاری.
میگفت آن دختر، چشمم را گرفته، دلم را برده، خودش هم راضی است. گپ هم زدیم. فامیلش هم راضی است. اما برای مشورت پرسان کردم گفتند برو پیش ارباب خانعلی. این شد که آمدم پیش شما که نظر شما چیست؟
پدرم اشاره کرد به من که برای جناب تاجر، چای بریزم. چایی آتیشی که روی آتش و دود چوب دم کشیده باشد.
بهمنماه، بود، از بلندگوی مدرسه، صدای جشنهای انقلابی میآمد. آفتاب آن موقع، مزه دار است. زیر آفتاب نشسته بودیم. روی جُل و پَلاس پلاستیکی که کارگرها، سرچاشت روی آن نماز میخواندند.
پیرمردِ تاجرِ یکاولنگی، حرفهای دلش را زد، قصههای بُتها و بازار بامیان و شبرغان و هرات و مشهد و سمنان و کویته و کراچی خود را گفت. از سفر یَمَن خود قصه کرد و چرخش خود به سمت کربلا و نجف و سوریه و بالاخره حضورش در بازارهای روز روستاهای اطراف شهرری.
پیرمرد تاجر گفت و گفت و گفت و بِخی، پُر گفت ….. کم کم از قصه اشباع شده بودیم، حالتی که انگار آخرین لقمههای پیتزا را به زورِ کچاب بِچپانی به گلوی خود و با انگشت از پشت فرو کنی که تَه برود.
در آخر، پدرم سرش را خاراند. انگار که در دلش بگوید: پیرمرد گوزو را ببین، آمده راهنمایی بخواهد یا با این جهانگردیهایش میخواهد کون ما دهقانهای یکجانشین را بسوزاند؟ این همه دنیا را گشته و تجربه دارد و باز آمده که من راهنماییاش کنم، مرتیکه تو که پایت لب گور است، در این همه مدت، در این سفرهای رنگارنگ، باید رنگارنگ از خودت پذیرایی کرده باشی.
حالا که آن بادرنگِ (خیار) وجود، بادخورده و پلاسیده و چُملُک شده، کجا میخوای آنرا فرو کنی؟ یعنی باور کنم این همه جاها را گشتهای و تجارت کردهای و لب به لباش نگذاشتهای، یعنی چه؟
در آخر، پدرم سرش را خاراند و گفت: کربلایی جان، خدا نیک و مبارک کُناد، قدمش نیک و با برکت، خدا صد داده، صدهای دیگه هم بدهد.
مگم یک چیز را اول تیار کن بعد،
پیرمرد تاجر، با اشتیاق گفت: چی را فراهم کنم ارباب؟
پدرم گفت: اول یک خانه بگیر.
پیرمرد تاجر با عجله گفت: خانه گرفتهام.
پدرم گفت: نه، یک خانه بگیر در جایی که تا چهل خانه پشت سر، چهل خانه پیش روی، چهل خانه سمت چپ و چهل خانه سمت راست، بچه جوان نباشد، که بخدا اگر بوی آن زن جوان تو به مشام بچه جوان برسد، نمیگزارد که آب خوش از گلوی تو پایین برود و عیش تو را مکدر میکنند، جوانهای این محل، ناشود جوانها هستند. از گپ نیستند. خودت هم بهتر میدانی که قصه دختر و بچه، قصه گوشت و پیشگ است.
بگیر و دور ببرش….
پ.ن: امروز از مادرم شنیدم، هنوز آن تاجر پیر یکاولنگی، با همان وانت پیکان ترپالدار خود، میآید سه شنبه بازارهای طالب آباد بساط میکند و هنوز آن دختر، مجرد است….
آدمی است دیگر، آدمی گاهی دلبسته میشود، آدمی گاهی وابسته میشود… آدمی گاهی بدون آنکه بداند چرا؟ پیر میشود، آدمی گاهی زمینگیر می شود.
و عشق، صدای فاصلههاست،
صدای فاصلههایی که غَرق اِبهاماند….


![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
