گنگس و تشنه و عَرَق پُر، از خواب خیستم.

گنگس و تشنه و عَرَق پُر، از خواب خیستم.

زبان در کامم چسبیده بود و دهانم از تشنگی باز نمیشد.

به زور آب دهانم را قورت کردم و کورمال کورمال، پشت عینک خود میگشتم. ساعت دو بجه‌ی دیگر (بعداز ظهر) بود و باید میرفتم طرف کار. زمین ها، نزدیک خانه بود و قرار بود تا شام کار کنم و خاکَو (خاک و آب اول) کِشتِ نَو را به حوصله‌مندی و دقت می‌دادیم تا زمین و کُرت را آب نشارانَد و تخمها را مورچه‌ها نَبَرد.

دَم دَم غروب و آفتاوپریدن بود و شَمالک‌های دلچسبِ دمِ شام، که سروکله‌ی طفلکهای مهمانها در سرِ زمینها پیدا شد. هر کدام از دکان بچه حاجی محمدعلی، یگان چیپس و آیسکریم و خوراکی خریده بودند و دوان دوان و شادی کنان، به طرف چَیلَه و آلونک وسط دشت می‌آمدند.

آن شب برای خواهرم خواستگار می‌آمد و جمعی از اقوام و فامیلها، هم پیشاپیش آمده بودند خانه ما.

من اما قار (قهر) بودم. به پدرم می‌گفتم خواهرم درس خوانده، فهميده است، بگزار خودش همسر آینده خود را انتخاب کند.

پدرم با تحکم گفته بود: تیر تیر ملایی تو به درد درس و دانشگاه‌ات میخورد، به درد زندگی روستایی ما نمی‌خورد. ما خرکارها و دهقانها در کار خود میفامیم و می‌دانیم چطور گوساله خود را کلان کنیم.

و با غرور مخصوص خودش زمزمه کرد:

“خر کاری دریای علم است نه پد پد ملایی”

هنوز هم از دست پدرم قار استم. اوایل خوب بودیم. اما بعد از آن ضرب المثل که گفته بود: زن هر چه دانا بود، سوته بله مانا بود، و با دلیل برایش اثبات کردم که منظور از مانا، چوب نیست و معنا است،

انگار غرورش شکسته بودو شبیه قمار بازی که دستش رو شده باشد، میدان را باخته می‌دید.

بعد از آن، انگار چسب حرفها و سخنهایش، آب شده باشد و شبیه زهوار کتابی که از هم بپاشد، به هم بافت نمی‌خورد.

او از این مساله ناراحت بود و بعد از آن، انگار بخواهد حرفها و مثلها و داستانهایش را با میخ و به زور بهم بدوزد، با غضب با ما حرف می‌زد و با تحکم صحبت‌هایش را تکرار می‌کرد تا خوب در مغز ما پیچکاری شود.

خواستگار خواهرم، قبلا، کارگر گاوداری ما بود. یک بچه ساده و پیاده و بی شیله پیله که فقط تابع محض اوامر پدرم بود و گوش به فرمان و فرمانبردار باوفای او.

صدبار به خواهرم گفتم با سرنوشت خود جدی باش، تو را دارد به کارگر ما میدهد، تو دوازده کلاس درس خواندی و او الف هم در جگرش نیست.

خواهرم جای دندان خالی اش را نشانم داد و گفت: یکبار با پدر بگو مگو کردم و با بوکس به دهانم زد و دندانم پرید. دهانم پرخون شد و دیگر نمی‌خواهم این تلخی را بچشم. حاضرم بسوزم و بسازم.

از روزی که تو رفتی دانشگاه، ما آب خوش از گلویمان پایین نرفته،

هر روز پدر می‌گوید که تو ناق پشت درس را گرفتی، تو قَدَرَ سه کارگر کار میکردی و حالا مجبور است صبح تا شب با کارگرهای ناشی و کارنفهم، سروکله بزند و شب که به خانه میاید، بیشتر از آنگه خسته کار باشد، اعصاب خراب است از دست تو و کارگرهای ناشی…

حالا تو فکر میکنی من نمیفهمم چی خوب است و چی بد؟

تو هم اگر آن بوکس را میخوردی میفهمیدی که یک من آرد و خَمیر، چند فَتیر میشود….

به خواهرم گفتم: اما درس خواندن من هم به همین سادگی نبود، ۶ سال، تمامِ ۹۰ روزهای تابستان را کامل و بدون یک روز تعطیلی کار کردم. غیر از آنروزی که عاشورا در ترق گرمی و تابستان میامد کدام روز رخصتی داشتم؟ برو کتابچه‌های حاضری را ببین؟

تا قبل از کانکور، همیشه نیم روز را پیش پدر، کار کردم.

من از همان ابتدا به پدر گفته بودم درس می‌خوانم… و از کار و کارگر شدنِ من، امید نداشته باشد.

خواهرم میگفت: از وقتی تو رفتی دانشگاه، پدر یکی از ما را هم مکتب رفتن نمانده، همه را از مکتب کشیده، ما در خانه، پوتَکایی درس می‌خوانیم و آخر سال به عنوان مستمع آزاد می‌رویم امتحان می‌دهیم و به یک رقمی خود را تا دوازده رساندیم. . میگه رضای شما که خوبِ شما بود، خواند چی شد که شما شوید؟

نمیدانم چرا پدرم خوب می‌فهمد که یک گوساله چی وقت گاو میشود، اما هرگز نمی‌خواهد بفهمد که درخت دانش و تحصیل دیر ثمر می‌دهد.

ما را به زنبورهای بی عسلی تشبیه می‌کرد که در مکتب، غیر از شارگشتی و چکر زدن و بهانه جور کردن برای بیکار شدن، کاری یاد نگرفتیم. همیشه می‌گفت بر پدر این درس و مدرسه را نالت که ما را تباه تباه کرد، هر سال خروارهای پیسه را خرج میکنیم و باز همان خرک و همان درک است.

اگر هر سال به جای آن همه پول و خرج و مصرف مکتب، گوساله بخرم، بیشتر و بهتر عاید دارد تا این مخارج سَرگُم و سربسته شما.

بهترین مکتب، تجربه و سرگذشت است‌‌. معلم‌های شما، همگی از شکم خود، حرف مفت میزنند…

هر چی برایش می‌گفتم درس و بحث مکتب و دانشگاه، چیزی نیست جز جمع شدن تجربه‌های دیگران، چیزی را که در ده یا بیست سال تجربه و کار آدم به دست می‌آورد، می‌توان در ۴ سال دانشگاه، حاصل کرد. روش تحقیق را یاد میگیریم و اینکه برای زندگی خود، چهارچوب و چوکات بسازیم.

اما پدر باز با زور میگفت: زدم د چهارچوب و چوکات‌ات، از مکتب درس و دانشگاه، همی را یاد گرفتی که د روی پدرت بخیزی و احترام را بشکنانی…. برو بچم، خود را با مه نزن، مه پدرت استم، صد که زور بزنی و نَنَگدَه کنی، باز پیش مه هیچ استی، هنوز شاش‌ات قَف نکده، که گوزهای کلان بزنی….. برو پشت درس و ملایی و پدرنالتی خودت باش و کاری به مه و اولادایم نداشته باش. دلم بایسکلم. هر رقم که کردم اختیار زن و فرزند و زندگی‌ام در دست خودم است. شکر خدا هفت اولاد دارم. تو نشدی و ناشود برآمدی، شَش دیگِش، گِرد و بَرِم است و ازم حساب می‌برند. توواری حرامی و نمک نشناس نیستند.

تو میفامی و کارت، مه میفامم و کارم. و آیت قرآن را میخواند که :

لکم دینکم و لی دین….

فیکس ۱۲ سال ، یک گوساله را علف می‌دادم، چقدر چوچه و شیر پوست و پارو می‌داد، از تو شادی، چیزی جور نمیشه، مچم که تخم تو جانور، چی داشته که ایتو چشم سفید شدی….

حیران می‌ماندم، یک کلمه دیگر اگر گپ میزدم، حتما با یگان کلوخ و پاره سنگ، یا به فرق و سر خود میزد یا مرا غرق خون می‌کرد. اخلاقش را بلد بودم. تمام برادرهایش (کاکاهایم) هم همین اخلاق گوه را داشتند که وقتی احساس می‌کردند کم آورده‌اند، خودزنی می‌کردند یا که خون به پا میشد. نمی‌توانستیم مثل بچه آدم، مثل پدر و پسر، بشینیم و سنگهای خود را از هم باز کنیم. باز هم دیده بودم که اگر بحث بالا می‌گرفت، مردم و قوم و خویش هم حتما، طرف ریشِ سفید و کلانیِ پدرم را می‌گرفتند.

تمامِ طایفه ما باور داشتند که آدم اگر زیاد درس بخواند یا مغز سرش خراب می‌شود و یا که کافر و منکر میشود. و یک رقم، بد بد طرفم سیل میکردند و کوشش می‌کردند اولادهایشان با من دم خور نشوند و نگردند.

شب وقتی که سر را روی بالشت می‌گذاشتم، از یک طرف تن خسته‌ام خواب طلب می‌کرد و از طرف دیگر، چُرت و اندیشه راجع به آینده و گذشته و فراز و نشیب زندگی، خواب را تا مرزهای دوردست خیال، فراری می‌داد، فکرهایی اَرهَم و دَرهَم، از پشت پلکهایم می‌گذشت و شبیه میوه فروشِ سر کوچه، که نمیگذاشت خوبهایش را خوش کنیم و با مهارت از هر سه دانه سیب، یک داغ‌دار و زخمی را هم در کیسه می‌انداخت و به قول خودش همه را دَرهَم می‌فروخت، فکرها، خوب و خراب، جور و ناجور، تلخ و شیرین، در بین عقل و دل، درهم و برهم، در رفت و آمد بودند و گاهگاهی، نفسهای عمیق به دادم می‌رسید و مرا از غرق شدن در دریاهای افکار نجات می‌داد.

بالشت از اشک تر میشد و روی دیگر بالشت را دور میدادم. و این تکرار و تکرار بود تا که خواب، زوری می‌کرد….

ای کاش آدمی، گاو میبود، ای کاش خدای آدم گاو میبود، ای کاش زندگی طویله بود… گاو هم نشدم. شاخ هم نکشیدم. همان گوساله‌ی بازیگوش و شیطانی که بودم، هستم. همان که گاهی، از شوخی و شیطنت، سطل کلان شیر را چپه می‌کند و از ترس دهقان، دوان دوان خود را پشت مادرش، پنهان می‌کند…..

ای روزگار، رنگ چیست؟ با تمام وجود، یک میدان دیگر را هم می‌زنیم… وقت باقیست؟

Add a comment

*Please complete all fields correctly

Related Blogs

#better_Afghanistan
🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]
خاصیت برگ دارد آدمی،