پیرزن، سنگ می‌ریشید.(نخ ریسی با سنگ)

پیرزن، سنگ می‌ریشید.(نخ ریسی با سنگ)

او نخهای همرنگی را که از باز کردنِ کَش‌ها و جاکتهای ده روپگی لیلامی (تاناکورا) جمع کرده بود، ورداشت و چون پِشَکِ (گربه) چُست و چابُک، پرید و رفت بالای درخت تناور توت و سنگ خود را چرخاند و رها کرد. او آواز هم سر می‌داد.

پیرزن، شوقی بود، شوهرش کربلایی، از آن کربلایی های اصیل و دنیا دیده بود که زمان شاه ایران و قبل از دوره صدام حسین، پیاده رفته بود کربلا و برگشته بود و زن خود را به عاشقی (love marriage) گرفته بود.

اما اولاد دار نمی‌شدند و مرا که خُرد بودم زیاد ناز می‌دادند. در جیب‌های کرتی (کت و جلیقه) پیرزن، همیشه و همیشه کشمش و نخود و خَسته (هَسته) و پسته پیدا می‌شد و یک کلاه رنگارنگ هم همیشه بر سرش بود که یک سوزن را در آن جاساز کرده بود. پیرزن، انگشتانه داشت و یک بوتَل مَرتَبان (ظرف دهان گشاد) شیشه‌ای پر از دکمه‌های ریز و درشت و رنگی رنگی.

یک روز پیرزن مرا صدا زد و گفت اگر بتوانی بیایی بالای درخت، یک مشت نخود و کشمش برایت می‌دهم.

به هر ضرب و زوری بود، خودم را از تنه راست و بلند درخت توت، بالا رساندم و سر شاخه، رفتم کنار پیرزن. از آن بالا، کمی ترس داشتم، اما به ترس‌اش می‌ارزید.

پیرزن، نخ می‌ریشت، و بیت می‌خواند. با نخهای ریشته (ریسیده) شده خودش، تانیسته و گلیم جور می‌کرد. تمام زنها و دخترها، در تانیسته کاری پیرزن کمک‌اش می‌کردند. زیر درخت بلند و تناور توت، زمین را آب و جارو می‌کردند و یک پلاستیک دراز را هوار می‌کردند و رنگارنگ تارها را بین دو میخ محکم، میدواندند.

کربلایی، نجار خوبی هم بود، یک چاقوی تیز، همیشه در جیب‌اش بود و از تخته چوبها، برای پیرزن، شمشیرک جور کرده بود که پیرزن با آن تار و پود تانیسته‌ها را محکم می‌کرد.

پیرزن، هر وقت قولنج میگرفت‌اش، صدایم میکرد، می‌رفت در دهلیز خانه و در آفتاب دراز می‌کشید و یک مشت کشمش و نخود در دامنم می‌ریخت و می‌گفت، پشتم را میده میده لقد کن و دانه دانه کشمش نخودهایت را بخور، خیلی وقتها، پیرزن، خواب می‌رفت و من همچنان پشت پیرزن را لقد کرده میرفتم و میرفتم….

پیرزن، خالکوبی کبودی بین دو قاش (ابرو) خود، داشت. موهایش اکثر وقتها، چوتی (شبیه موهای جودی ابوت) شده بود و رنگارنگ سکه‌ها، از کالایش آویزان بودند.

پیرزن، بالا شدن به درخت را یادم داد. پیرزن صدای خوبی داشت. پیرزن شجاع بود. پیرزن هنرمند بود، او بازی با رنگها و مرتب کردن تارهای تانیسته را یادم داد تا پیچَلَک (کلاف سردرگم) نشوند.

هر وقت برای گودی پران‌(بادبادک) هایم ، نخ کم میاوردم، او یک جاکت برایم می‌داد و می‌گفت نخهایش را باز کن و برای تار گودی پران‌ات، کار بگیر.

پیر زن گنج بود. یک گنج واقعی.

پیرزن، چوتی کردن موی را یادم داد.

پیرزن، گره زدن بندِ کفشهای کتانی را یادم داد و من در این دنیا، دویدم و دویدم….

Add a comment

*Please complete all fields correctly

Related Blogs

#better_Afghanistan
🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]
خاصیت برگ دارد آدمی،