Good morning Afghanistan
صبح بخیر افغانستان
دو بار، تا یک قدمی مرگ رفتم.
بار اول، ۳ نفر از دوستان بودیم. تابستان و جوش گرمی کابل و وقتای جهالت و جَرَهجانی بود. سوار بر بایسکل سپورتی، رفته بودیم سمت قرغه. تا که به قرغه برسیم، چندین بار اصطلاح “پتلونپوش” گوش ما را نوازش کرد و ما نمیفهمیدم این ناز و نوازش است یا پُرزه و متلک.
زیر آب و عرق شده بودیم که به قرغه رسیدیم.
رفیق و رئیس ما پرسید: کسی میتواند از اینطرف بزند و از آن طرف برآید؟
بدون معطلی و گپ و سخن، کالا را از جان خود کشیدم و عرق پُر، خود را در آبِ سردِ بند انداختم. تا نیمههای بند، بیغم آببازی کرده رفتم. در آن میانهها، ناگهان از کمر تا زانوی یک پایم، سینگیر کَشَگ، چیزی قَید گرفت و آنقدر درد داشت که گریانهایم را کشید. از درد، نفسم سوخت و دست و پایم سست شد و زیرِ آب شدم. قبل از اینکه زیر آب شوم، آسمان آبی بود، اما آن موقع احساس کردم آسمان سیاه شده میره، و به زیر آب میرفتم.
در زیر آب، به کارهایی که تا هنوز نکرده بودم و ناتمام بود برایم، فکر کردم و دیدم هنوز زود است که بمیرم. انگار تمام دنیا، تشویق به رفتنام، میکنند و من لابلای همهی کارها و دلیلهای آوار شده بر روی سرم، به دنبال تنها دلیل زندگیام میگشتم که خود را از زیر آب، بالا بکشم.
دل دلیل آورد و با خود گفتم میبرآیم از آب.
دست و پا زده خود را ایله بیله، به سر آب رساندم و دوباره آسمان آبی شد. در مرحله بعدی، باید تصمیم میگرفتم که در آب، پیش بروم و از آنسوی ساحل برآیم یا برگردم به ساحل قبلی. راه نیمه شده بود. باز گفتم راه را پوره میکنم. و اینبار پشت به آب، رو به آسمان آبی و زیبا، شنا کردم و رفتم و رفتم که تا که سرم به سنگِ ساحل خورد و دیدم رسیدم، خوشحال بودم از اینکه مسیر این لب تا آن لب را ختم کردم. دیگر شیمه در وجودم نمانده بود و اکسیژن، برایم مزه کباب شیشلیک میداد. من این طرف آب رسیدم و دوستانم در ساحل، وحشت و مرگ مرا تجربه کرده بودند. دلهای دوستان، به هم راه دارد…
بار دومی که مرگ را احساس کردم، تنها بودم. فرنگیس ما دو ساله بود و دوگانگیهای ما در راه دنیا، زمستان بود. شب بود. برف بارید بود و سرکها، یخک زده بودند. یک موتر بنز لَگِه تاریخی را یکی به من انداخته بود و خودش میخواست برود اروپا، در راه فکر میکردم که فردا میروم و موتر را پس میدهم برایش و معامله را فسخ میکنم.
از سمت سرای غزنی نزدیک چهارراهی دارالمعلمین شده بودم که یک دفعه یک صدای تَرَق خیلی بلندی را شنیدم و بعد از آن، یهویی، احساس کردم در جایی شبیه بلندیهای سالنگ هستم و در زیر نور قرض مهتاب، دارم پرواز میکنم. بال میزنم و سبک و رها و نازک، پرواز میکنم. یک حالت خیلی خوش و دلنشین و شیرینی داشتم.
نمیدانم چه مدت در آن حالت بودم که دیدم یکی به شانهام میزند و میگوید: لالاجان جور استی؟ خوب استی؟
من با یک حالت سرخوشی گفتم که: آره خیلی خوبم.
نفر فهمید که حالم خوب نیست. دو سه نفر شدند و مرا از موتر که داخل جوی لب سرک پرتاب شده بود، بیرون کشیدند.
بعد از اینکه کمی سر حال شدم، گفتند که ما درایورهای تکسی سر چوک استیم، یک موتر رنجر پولیس، سَرِ شَست آمد، از پشت به تو زد و خودشان گریختند. دیدم تمام دل و رودهی داشبورد موتر ریخته بیرون و پشت موتر هم پیچیق شده و شیشه شکسته و از شدت ضربه، کلاه و عینکام از سرم پریده به پشت شیشه عقب موتر.
هیچ دیگه، تمام افکار فسخ معامله کنسل شد، و در دل خود میگفتم که موتر را بلا به پساش، همین که زنده هستم و اولادهایم یتیم نشدهاند، خدا را صد هزار مرتبه شکر است.
چند روز است میخواهم وصیتنامه خود را اپدیت کنم.
مساله کار و بار و شرکت که قبلا زیر پروتکل وزارت مخابرات تکلیفاش مشخص شده بود.
در مورد مسائل شخصی هم دیدم غیر از یوزرنیمها و پسوردهای مختلف در متاورس و چند جای دیگر، و چند فولدر آشکار و نهان، هیچ میراث ماندگاری در این دنیا ندارم.
ما واقعا، هیچ بودیم و پوچ؟؟ اینقدر مُفت و کَلَّهزی؟
اگر این چند جمله و کلمه و اصطلاح وطنی و کابلی خود ما را هم در این مهاجرتها، از ما بگیرند، دیگر عملا مردهایم.
اینبار، میخواهم به امید زنده نگهداشتن کلماتِ کابُلی، زندگی کنم. میمانم تا بنویسم که کلمات زندهجان هستند و همانند گیاهان و سگ و پشک، حق حیات و زندگی و حفاظت و مراقبت دارند.
زندگی، بدون گفتن و شنیدن این کلمات از زبان دلبر کابلیام، برایم مرگ است.
من با دوستت دارم، بیشتر حال میکنم تا I love you
من با پشتت دیق شدم، بیشتر حال میکنم تا I miss you
من با جونَمَرگی بیشتر حال میکنم تا honey و cute و baby
برای من “صدقت شوم” خود زندگی است..
کابل، دلکش است. کابل، دلبر است و دلبر، کابلی است.
کابل، عشق است..
نوت ۱: اسم این گل، مگنولیا است.
از جمله گلهای ابتدایی خلقت است. یادگار روزگاران بسیار دور. در طبیعت، در بهار، هر کجا این گل را دیدید، احترام خاص خود را از طرف من، به این گل بجا بیاورید. ممنون مهربانی و احساس شما میباشم.
نوت۲: گوگل ترانسلیت Google translate را روزبهروز با هم، بهتر میسازیم.
دوستتان دارم. ❤


![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
