Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan

صبح بخیر افغانستان

آب می‌نوشم، می‌دوم و دیگر هیچ.

می‌دوم، آب می‌نوشم و دیگر هیچ.

می‌نوشم آب، می‌دوم و دیگر هیچ.

دیگر آب می‌نوشم، و می‌دوم هیچ.

هیچ دیگر، می‌دوم و می‌نوشم آب.

آب هیچ می‌نوشم، و دیگر می‌دوم.

آب می‌دوم و هیچ می‌نوشم، دیگر.

نوش می‌دوم و آب دیگرمی، هیچ.

هیچ، بانو شابم و می‌دوم و دیگر.

شاب مینوم،مدیم و و گیدر چهی.

آب چهی، دوم گیدر وشومین می.

شومی،نوآ دومی چیب گی وووو.

تا سالها، نمی‌دانستم چشمهایم مشکل دارند، تا اینکه در ۱۲ سالگی‌ام، از طرف وزارت بهداشت آمدند در مکتب و تست چپ راست بالا پایین دادیم و فهمیدم باید عینک بگیرم. قبل از آن هیچ کسی، در فامیل ما عینک نداشت، پدرم لوخ لوخ طرف من نگاه می‌کرد و میگفت:

نام خدا، هر چشمها داری رقم جای پای گوساله واری، مگم چطو نمی‌بینی و با آن چشمهای کلان و کاسه پَلَخمانی‌ات، کوری؟

گفتم پدر من کور نیستم. چشمهایم ضعیف تشخیص داده شده.

بعد پدرم می‌گفت، از چشم ضعیف کرده، کور خوب است. می‌بینی که نمی‌بینی!! این همه سال تو چشمهایت ضعیف بوده ما خبر نبودیم. حداقل خودت که خبر می‌کردی.

گفتم من هم خبر نداشتم.

‌کدام مسابقه‌ای برای چشم و دیدن نداشتیم. باور میکنید مسابقه دور پرتاب کردن تف نسوارکَش‌ها بود، اما مسابقه دور دیدن چشم نبود.

بعد از عینکی شدن‌ام و مصیبت‌های مسخره شدن در مکتب، پدرم با کنایه گفت:

از چشم‌های کلان گوساله‌ای تو، که حالا پشت شیشه هم ماندی، همی چشمهای تنگ و ریز و نخوتی (نخودی) ما، بهتر است. چشم باید خوب ببیند. چشم کلانی که نزدیک را ببیند و دور را نبیند، کور باشد بهتر است. حداقل میفهمی که نمی‌بینی.چی بلا بودی تو…

دور روز میشه ایمان آوردم.

ایمان به چی؟

به اینکه گوشهایم کمی مشکل دارد.

البته قبلا شک کرده بودم که ایمان بیاورم. اما خب، چون قبلا چشمهایم در تست ناکام مانده بودند، می‌ترسیدم دوباره روی دست خانواده خرج بگذارم و آنها یقین کنند فرزندشان، صُمُّن بُکمُن عُمیُن است.

تا سالهای سال، وقتی بزرگترها صحبت می‌کردند، لابلای صحبت‌های خود می‌گفتند: دور از ادب،

این اصطلاح دور از ادب در گوش من می‌آمد: دورَه زده.

بعد، چون درس خوانده بودم و با گوشهای خودم شنیده بودم که آنها می‌گفتند دورَه زده، با خود فکر می‌کردم من درست می‌شنوم، و میرفتم معنای واقعی دورَ زده را پیدا کنم و البته به نتایج جالبی هم می‌رسیدم.

مثلا می‌گفتم شاید منظور دور و نزدیک است. اما چرا می‌گویند دوره زده، چرا نمی‌گویند نزدیک‌ را زده؟

بعد می‌گفتم نه، شاید منظور یک و دو باشد. یک را نزده، دو را زده.

اول منتظر مانده، زود تصمیم نگرفته گذاشته که یک شود، اما برای بار دوم معطل نکرده و زده.

بعد می‌گفتم اصلا چرا بزند؟ معنی ندارد که بزند. چرا این آدم بزرگها اینقدر خشن صحبت میکنند؟

تا که پسانها، در یک مجلسِ فامیلی شب چله، طاقتم طاق شد و به خودم جرات دادم که یک خطای کلانها را برایشان گوشزد کنم و مساله را مطرح کردم.

تا هنوز که هنوز است، این سوال کودکانه‌ی من، فکاهی قرن است در فامیل ما و در تمام مجالس شب نشینی شَوِ چِلّه، نقش آواز “آستا برو” در طوی‌ها و عروسی‌ها را دارد. عروسی بدون خواندن غمگین آستا برو دیدید؟

در کابل، یگان تکسی وان که می‌دید خیلی شیک و پیک و اتوکشیده و عطر آگین هستم، سر صحبت را باز می‌کردند که کیستم و چیستم؟ از کجا آمده‌ام و آمدنم بهر چه بود؟

و بعد از کمی صحبت و نَقل و نظر می‌گفتند: ” دور از حاضرا” این طور و آنطور شد.

این کلمه دور از حاضرا، در گوش من می‌آمد: ” دور از هزاره‌ها” ،

چندین بار در موارد مختلف می‌شنیدم که می‌گفتند: دور از هزاره‌ها…

بعد با خودم فکر میکردم چرا هیچوقت نمی‌گویند: دور از تاجیک‌ها، دور از ازبکها، دور از اوغانها. همیشه می‌گویند دور از هزاره‌ها. شاید بخاطر اینکه می‌فهمند من هزاره‌ام می‌گویند. اما از کجا می‌فهمند من هزاره‌ام؟ ازبکها هم شبیه من هستند. بعد می‌گفتم شاید از روی لهجه می‌فهمند و خلاص حیران می‌ماندم که این کدام پرزه و متلک است یا کدام ناز دادن و احترام؟

یک روز به آقای راننده که خود را یک آدم بسیار دموکرات و روشن فکر و جهاندیده می‌گرفت، و لابلای صحبت‌هایش گفته بود: “دور از هزاره‌ها” گفتم: اصلا هم روشنفکر نیستی.

بنده‌ خدا، وارخطا جواب داد: چطور؟ گفتم باز هم مساله قومیت را پیش کشیدی و گفتی هزاره، چکار داری که هزاره استم یا نیستم.

دریور لوخ لوخ طرفم سیل کرد و گفت من هزاره‌ها نگفتم. گفتم خی چی گفتی؟ گفتی دور از هزاره‌ها.

جناب راننده به حالت هجی کردن گفت:

لالا مه گفتم دور از حا….ضر….ها، نگفتم هزاره‌ها.. حاضرها یعنی تو، یعنی من، یعنی ما که همینجا حی و حاضر استیم. شکر همه ما از یک ملک و وطن هستیم. چی بیایم نغمه جدایی بزنیم و تخم تفرقه بپاشیم؟

از آن‌روزها، رفته رفته شک‌ام به خودم بیشتر شد و بیشتر شد تا اینکه امروز به یقین فهمیدم گوشهایم این همه مدت چهل و چند سال می‌شنیده، اما یک کمی برعکس می‌شنیده:

دور از ادب را، “دوره زده” و “دور از حاضرا” را دور از هزاره ها می‌شنید.

امروز میخواهم بروم پیش داکتر ادبیات، و یک چکاب کنم. دوستان می‌گویند وزن و طول و لنگر پایین تنه مطالب‌ام، بیشتر از بالا تنه است. و این ادبیات، باعث بی‌شرمی و ننگ است.بهتر است یک کمی جانب ادب را رعایت کنم و مودب باشم.

رفتم پیش داکتر صاحب گرامی.

داکتر بعد از معاینه، می‌دانید چه گفت؟

با تحسین به پشتم زد و گفت: آمدی داکتر برای تداوی؟ یا که می‌خواهی ما را سوز بتی؟

گفتم چطور؟

گفت عزیزم، ما تابلت میخوریم و چرس میزنیم و مینوشیم تا مثل تو واری دوامدار و خالص، از دل و جان بنویسیم، تو را خدا داده و ناشکری میکنی؟

گفتم: از چشم و گوش، چندان بهره‌ای ندارم، امیدوارم بی‌ادب از دنیا نروم، ایمان را بلا د پس‌اش.

جناب داکتر ادبیات گفت: چشم سر را چی میکنی؟ در ادبیات چشم دل کار است. از چشم دل مینویسی و دوستا با گوش جان، می‌خوانند.

پشت چهار تا تذکر بیخود دیگرا نگرد، بنویس تا ما زندگی کنیم. اتفاقا لنگرش را بیشتر کن و وزن خودت را هم پرتو در سرش. اصل زندگی، چسبیدن به همین چیزهای توخالی است.

اینها نوشته نیست،

شیره است، شربت است، مزه است…

بگیر حرف دل خود را بنویس که این داد خدا است.

مه خودم یکی از خواننده‌های همیشگی‌ات استم.

آباد

اباد

بادا

اداب

بادار

داراب

باراد

برباد

آباد و برباد ماییم.

دوستتان دارم.❤

Add a comment

*Please complete all fields correctly

Related Blogs

#better_Afghanistan
🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]
خاصیت برگ دارد آدمی،