صبح بخیر افغانستان
Good morning Afghanistan
رسد آدمی به جایی، که هر کی هر چی گفت، میفهمی درست گفته و دروغ نگفته، اصلا چیزی به نام دروغ وجود ندارد.
میفهمی بین انواع رستگاریها فرقی نیست و آخرش همگی از یک جا آمدهایم و به یک جا ختم میشویم.
در دوران جهالت، زیاد دلم میخواست از یک گیتاریست، بپرسم کدام سیم گیتار را دوست داری، یا بعدها که فهمیدم باید بپرسم کدام نت موسیقی را، دورِمیفا را یا سَرَمیگَمَه را ؟
یا مثلا کاسپارف را ببینم و بگویم از کدام مهرهی شطرنج خوشش میآید؟
یا از محمود فرشچیان، بپرسم کدام رنگ را علاقه دارد؟
وقتی خواهر و برادرها، شبهای چله، از پدر و مادرمان میپرسیدیم کدام ما را دوست دارید؟ آنها هم حیران میماندند چی بگویند؟ و میگفتند هم همگی شما را دوست داریم و هم هیچکدامتان را دوست نداریم.
و ما پیش خود فکر میکردیم: مگه میشه؟ مگه داریم؟
حالا که خودم از پشت به گذشتهی خودم نگاه میکنم میبینم عجب شکاف عمیقی بین باورها و بینش آدم وجود داشته است.
حالا که شکر خدا، چهار اولاد داریم، میفهمم فرقی بین اولی و آخری نیست. و میشود همه را دوست داشت، بدون کدام چشمداشتی.
حالا میفهمم سوالهای اندیشمندانه در مورد سیم گیتار و مهرهی شطرنج و رنگ مورد علاقه، حماقت مرا بیشتر نشان میداده است.
چند وقتی به خیال خودم، افسار زندگی را محکم گرفته بودم، نفسم بریده بود. او میدوید و من میبریدم….
چند وقتی است فهمیدهام میشود بین فرزندان فرق نگذاشت،
میشود سیم گیتار را چون فرزندان دوست داشت و میشود به هر چه سنگ و خس و خاشاک است عشق ورزید، از دیدن چهار عدد میتوکندری و سلولهای خاکستری مغز با درشتنمایی ۴۰ در زیر میکروسکوپ بگیر تا ستارهی سهیل و میچید پشت تلسکوپ دست ساز خودمان.
فهمیدهام یک ربطی بین دوری و دوستی وجود دارد. این را خواهرم گفت، دیروز گفت. ما به عشق ولنتاین گم بودیم و او به مناسبت روز مرد زنگ زده بود و تبریک گفت.
گفت: داداشم، بعد از مرگ پدر، بزرگمرد خانواده و خاندان ما تویی، این را متوجه باش.
این را اول گفت. بسیار با قدرت و با انرژی.
بعد گفت: رضا، دلیل پیرشدن پدر ما تو بودی. از تهران پا شدی رفتی کابل، دیگر پدر، پدر نشد. پدر تو را بیشتر از ما دوست داشت.
گفتم یادت است یک شب چله که پرسیدیم کدام اولاد خود را دوست دارید؟ گفتند همه شما را. خواهرم گفت یادم است.
گفتم خوب، چرا میگویی که مرا دوست داشت؟
گفت ما دیدیم که صدایت میکرد. ما شش تا در کنارش، برابر هیچ بودیم. کاری به ما نداشت. بیخیال همه ما بود.
ارتباط قطع شد، اینبار مادرم زنگ زد و گفت:
روز مرد است بچم، پدر شما نیست، تو مرد مایی، فکرت را بگیر و برای همه ما الگو باش، این بار را بر روی دوش تو میگزاریم. ببینم چکار میکنی جانم.
بعد گفتم خیلی نامردی است، این بار و من و تنهایی.
خواهرم گفت: چون که خیلی نامردی، دلیل پیرشدن پدر ما تو بودی. تو چرا دور رفتی؟ هان؟
حالا هم باید تنهایی این بار را بکشی. ببینم چکار میکنی داداشم.
میخواستم بگم: من با این حرفها خَر نمیشوم و بار کسی را نمیبرم و بارکش نيستم که تماس تمام شد، یعنی ماموریت شروع شد.
من هم طبق اصل مدیریت جامع و کاربردی خودم، از خودم پرسیدم: سنگی که نمیتونی بلند کنی را، چکار میکنی؟
ببوسم و ایلایش کنم باشد سر جایش؟ نه جانم.
از دور نگاهش میکنم.
سبکتر میشود و بعد بلندش میکنم.
شبیه همان کسانی که خواستند هواپیما بدزدند. گفتند وقتی طیاره رفت هوا، کوچک میشوند، آن وقت ورش میداریم و میگذاریم در جیبمان..
عشق و محبت و دوست داشتن، بار است یا بال؟
بالی است بر شانه برای پریدنهای بسیار، یا زولانهای در پاها برای در قفس نگاه داشتن؟
آسمان بار امانت، نتوانست کشید
من از آن روز، که در بند تو ام، آزادم…
دو سه روزی قفسی ساختهاند از بدنم…
بین دوری و دوستی چرا رابطه مستقیم وجود دارد؟ چرا دورتر که میشود، پررنگتر، روشنتر، دلپذیرتر، میشود؟
شاید دوستی و عشق، از جنس خورشید است؟ که نزدیک باشی میسوزاند… خورشید عشق است؟
یا محبت چون آهن و زنجیر است؟ برای پایبندی و بندی و بند و بندگی
چرا این قیاس، این قدر معالفارق و آشناست؟
دارم به گودی پرانهایم فکر میکنم. رشتهی محبت، شاید شبیه تار گودیپران باشد. تعهدی است برای ما، برای پرواز او…
این بار، این سنگینی، این وزن، از فشار نیست، از کشش است. کَش دارد تار محبت. اگر باد موافق بورزد، بر باد خواهم داد، گودیپرانهایم را.
این است که نباید این رشته بگسلد و باید چون ابریشم، باریک و محکم و سبک باشد. چون شیشه که نیست اما هست. تارهای شیشهای،
فایبرهای اوپتیک، سرعتهای بیشتر، پروازهای بالاتر…
نگهدار سر رشته، تا نگهدارد….
ای باد شرطه، برخیز…
خسته شدم از این تار دوانکها، از این کششها، این تارهای نامرئی و شیشهای، اگر تنها با تارت در یک دشت باشی، خوب است، اینجا در شهر، گردن چند نفر رهگذر را بریده این تارها، شاروالی نمیماند کسی گودیپران قیل کند،
از اینترنت، از ارتباط، از سوشیال مدیا، خسته شدم. میخواهم بروم در یک دشت، دوتار بزنم، گیتار بزنم و کمی بشاش شوم.
از دورها، چه زیباست امواج آبی عشق،
چرا میلرزه زمین؟ بیا وسط قِرِش بده.
یا من ارجوه لکل خیر….
بزن بریم، به سرعت برق و باد…


![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
