پانزده شانزده سال داشتم.
تازه پشت لبم کم کم سیاه شده بود و بعضی هورمونها شبیه شیره در درون آوندهای گیاه، در وجودم شور میخورد و احساس میکردم سه پای دارم!
اواخر زمستان و اوایل بهار، یک روز جمعه گل صبح، سر مزرعه همراه پدرم بحثم شد، کوتاه نیامدم و به قول معروف زبان بازی کردم. پدرم داغ کرد، آتشین شد و طرفم حمله کرد، فرار کردم، با کلوخ سرم را نشانه گرفت و خوب زد، کلوخ آفتاب خورده به پس کله ام خورد و پخش و پلا شد، اما زیاد درد نگرفت. صدا کرد که دَور بخور، برگشتم. سرم را نگاه کرد که خون شده یا نه, گفتم چیزی نشده. بعد سر کورت (کَرت)گندنه (سبزی تره) نشستیم و قصه خودش را کرد. گفت برو خدایته شکر کو که مه پدرت استم و با کلوخ میزنمت. خدا نجات بته از پدر مه که با سنگ ما را میزد و وقتی اوگار میشدیم، میآمد بالای سر ما و میگفت:
کم بختی را ببین، مه با سنگ میزنم که به سرش بخورد، از قسمت بد به پایش خورده. این بخت بد را کجا کنم؟ بابه ما کجا از ما دلجویی میکرد. حداقل من نگران هستم که تو را چیزی نشده باشد.
گفتم بابا شما در بلخ بودید، اینجا شابدالعظیم است، تو بیسواد بودی نمیفهمیدی، من سواد دارم و میفهمم، که دوباره پیش ام کرد و گفت: حالا اوقدر شدی که خود را فاماندوگ ( فهمیده و فهیم) میگیری و ما را به گوی خرت برابر میکنی؟ خیر است که سواد ندارم و لفظ قلم بلد نیستم، اما کتاب زندگی را بهتر از تو خواندم. و باز آن حرکت مشهور کانکرت شکن خود را اجرا کرد و شبیه حرکت رونالدو بعد از گل زدن، دو دست خود را طرف دشکه (تیربار)خود میگرفت و همه چیز را از دم تیغ اش میگذشتاند و هر چه فحش و ناسزا بود نصیبم میکرد. و در آخر میگفت:
برو خدایته شکر کن که مه به فکر درس و تحصیل شما هستم. آن “گل محمد” پدر ما، وقتی که خرد بودیم دایم به فکر این بود که ما برایش خاشه و خوشه و سرگین جمع کنیم، کجا یک ذره به فکر درس و تربیت ما بود؟
این روزها به این فکر میکنم که واقعا ایجاد تغییر گاهی خیلی زمان میبرد. گاهی حتی چند نسل. بیرون آمدن از بعضی پوستهها و ناهنجاریها، شکستن بعضی قالبها گاهی زمان بر است. حتی درس و تحصیل هم براحتی نمیتواند این افکار و باورها و رفتارها را بشکند.
مسایل تربیتی و خانوادگی در کنار ژنتیک مهم است. و چکار کنم که با عصر و زمانهی اولادها کنار بیایم و آرام بمانم. چگونه با سرکشی و ستیزه جویی جوانها برخورد کنم و از آنها چیز یاد بگیرم. همین. اگر این کار را نکنم، فسیل شدنم حتمی است.
این روزها کتاب « تربیت چه چیزی نیست» را به توصیه یکی از دوستان دارم میخوانم.
به قول معروف، در مواقعی که هوا طوفانی است، ماهیگیرها، تورهای خود را میبافند.
من هر کجا بروم، هر چقدر که در کار و بار آیتی و تکنولوژی باشم، بالاخره یک باغ توریستی از گلهای رُز (مُرسل) و لاله برای عشق های زندگیام و کمی هم به یاد پدرم، درست کردنی هستم.
از خاک برآمدیم و در باد شدیم….
تا دیده شود کدام سرزمین، لیاقت حضور مرا دارد؟ تا کجا فرود بیایم؟
….


![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
