هفت سالی میشد که در تهران مهاجر بودیم. زمستان بود،
در خانه چراغ نفتی مارک علاوالدین میسوخت و شیشه های خانه را بخار گرفته بود. ما هم کار خانگی مکتب را نوشته میکردیم که زنگ خانه زده شد.
«کربلایی خویش» پدر امیرخان آمده بود پشت پیسه قرض برای عروسی بچه خود.
آنسال حویلی ما یک کمی از سطح کوچه پایین تر بود و خانه در چوقوری افتاده بود.
امیرخان یک خوشه بچه بود که پدرش خواست برایش زن بگیرد. آنوقتها بچهها و دخترها زود زود عروسی میکردند.
پدرم گفتش: برو فردا بیا پیسه میدهم.
وقتی کربلایی رفت، پدرم فرش را کنار زد و از کف اتاق یک قوطی هفده کیلویی روغن را که گور کرده بود، کشید.
داخلش بندلهای (بستههای) پنجصدی سرخ و هزاری آبی رنگ لای پلاستیک (مُشمّا) پیچانده شده بود.
وقتی باز کردیم بیشتر پولها شاریده و کپک زده بود.
پدرم آن زمستان، سر خود را تراشیده بود و قواره (قیافه) وحشتناک و خشنی هم پیدا کرده بود، اسکناسها را دانه دانه از هم جدا میکرد و آنهایی را که خوبتر بود برای کربلایی خویش کنار گذاشت. اما خیلی از آنها شاریده و ناچل شده بودند.
یک روز یکی از اسکناسهای شاریده را برایم داد و گفت برو از دکان سودا بیار. رفتم سودا آوردم. خوشحال شد و گفت دکاندار قبول کرد پیسه را؟ گفتم : عا
فردا دوباره یک قطعه اسکناس پنجصدی داد و پشت سودا روانم کرد، مستقیم پیش همو دکان قبلی رفتم. دکاندار تا دید پیسه شاریده دارم، از بند دستم گرفت و با هم آمدیم پشت دروازه خانهی ما. وقتی پدرم با آن قواره قاچاقچی مانند، با دکاندار روبرو شد، دکاندار بخی ترسید.
بعد خیلی با احترام، پول فرسوده قبلی را به پدرم نشان داد و گفت: به نظرم از این پولها زیاد دارید که خراب شده؟
و پیشنهاد داد که این پولها را در بازار استفاده نکنیم چون هم برای مردم و هم برای خود ما جنجال درست میشود. بهتر است این پولها را ببریم بانک مرکزی و آلیش (تبدیل و تعویض) کنیم و خودش هم اعلام همکاری کرد و گفت یکی از آشناهایش کارمند بانک مرکزی است.
فردای آن روز پدرم و دکاندار و من، خلته (کیسه) پیسه را بردیم بانک مرکزی تهران، یک جایی که کوههایی از پولهای فرسوده را با لیفتراک جابجا میکردند و با کسر یکی دو درصد، پولهای شاریده را گرفتند و اسکناسهای نو دادند و گفتند که بهتر است پول نقد را در خانه نگاهداری نکنیم و برای جلوگیری از موش خوردگی و محافظت بهتر بیاریم به بانک.
گفتیم برای افغانها در ایران حساب بانکی جور نمیکنند.
خندید و گفت: با این حجم از پول، از خدایشان هم باشد که حساب باز کنند.
و اینگونه بود که بعد از طوی امیرخان بچه کربلایی خویش، ما صاحب حساب بانکی شدیم. و موقع افتتاح حساب، نخستین بار، کامپیوترها و ماشین حسابها را در داخل بانک از نزدیک دیدم و عاشق آنها شدم.



![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
