تا چند سال قبل، هر بار که در جمعی، صحبت از آرزوها و اهداف در زندگی میشد، وقتی من از آرزوها و اهدافم صحبت میکردم، انگار برای حضار فکاهی تعریف کرده باشم.
همه از شدت خنده منفجر میشدند و خیال میکردند من در حالت نرمال نیستم.
اما حالا وضعیت فرق کرده، تقریبا هر هفته دوستان و آشنایان تماس میگیرند که دیگه چکار کنیم؟
یادم میآید بار اولی که به طور جدی در مورد هدفم صحبت کردم جمع خانواده بود، کلانها از مَیدَه بچهها میپرسیدند میخواهی چکاره شوی در آینده؟ همه دکتر و مهندس و خلبان میگفتند و من با اشتیاق خاصی گفتم: من دوست دارم چوپان شوم، چون دیدن برهها و ناز کردن آنها خیلی زیباست. سگ داشتن خیلی باحال است. همه خندیدند و گفتند برای چوپان شدن لازم نیست درس بخوانی. من هنوز هم دوست دارم چوپان شوم.
یکبار دیگر صنف یازده مکتب در شهرری منطقه دولت آباد بودم. اول نمره صنف بودم و صورتم پر بود از جوش و جوانی دانه. یک روز یک نفر از بازرسی آموزش و پرورش آمده بود در مکتب از اهداف بچهها پرسان میکرد. اول خوب توضیح داد که مشخصات یک هدف خوب چیست، بعد دانه دانه از شاگردان پرسان میکرد که چی هدف داری؟
اکثر بچهها قبولی در کنکور و ادامه تحصیل و داکتر و مهندس شدن را میگفتند. نوبت من که شد با هیجان خاصی، از جایم ایستاد شدم و گفتم هدف و آرزوی من این است که یک ساعت بیکار شوم و با دل جمع، آرام بگیرم و بخوابم.
تمام صنف از خنده منفجر شد. بازرس با تعجب یک نگاهی به من کرد و گفت: حالت خوب است؟ خوبی؟ ما را که ریشخند نمیکنی؟
معلم به بازرس گفت: رضا از شاگردان خوب ما است. ریشخندی نمیکند.
بعد پرسید که چرا این حرف را زدی؟
با همان جدیّت گفتم: چون از صبح ساعت پنج که بیدار میشوم تا کمی درسها را بخوانم و یک ساعت فاصله خانه تا مکتب و برمیگردم خانه، دویده دویده نان و آب کارگرها را برایشان میرسانم و تا شب همراه آنها کار میکنم. شب هم وقتی خانه میرسم تیزتیز، حمام میکنم و نان میخورم و کارخانگی میکنم. حداقل روزهای مکتب خوب است یک کمی استراحت میتوانم. چون روزهای جمعه و سایر رخصتیها، از صبح تا شب باید سر زمینها کار کنیم.
و الحق حالا که فکر میکنم غیر از چند سالی که از زمین و زمان قرض دار بودم و شبها کابوس میدیدم، در زندگی، خوب خوابیدم.
چند روز قبل، موقع بایسکل دواندن، باز هم رفتم قبرستان نزدیک خانه، در یک قبر چند دقیقهای دراز کشیدم، و آسمان را نگاه کردم. از قبر که بلند شدم احساس سبکی و آرامش میکردم.
دلم میخواهد تا صد و هفتاد سالگی عمر کنم. چون میخواهم در هر کشور چند ماهی زندگی کنم و تخم خود را پاش کنم. هر چه بادا باد.
من میخواهم چوپان شوم و یک عالمه برهگگ داشته باشم.
کنج جهان تنگ نیست، پای فقیر لنگ نیست….


![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
