حسین داد، مامایم(دایی‌ام)، یک دم شام خزانی(پاییزی) در ماه…

حسین داد، مامایم(دایی‌ام)، یک دم شام خزانی(پاییزی) در ماه‌ عقرب (آبان) سالهای 1992، با یک دختر از محل‌شان گریخته بودند و آمدند خانه‌ی ما در طالب‌آباد.

مادرم تازه گوشت و پیاز را در دیگ انداخته بود که دروازه کلان حویلی تک تک شد. باد سردی می‌وزید و آب را کم کمک یخ میزد. رفتم دروازه را باز کردم که ماما اول داخل شد و پشت سرش یک زنکه(خانم) چادری وارد شد. ماما با خوشحالی گفت: رضا ینگه‌ات را آوردم. نان چی پخته کردید؟

گفتم شوربا داریم. با تعجب از حیاط آمدم داخل خانه و پدر و مادرم هم با تعجب از ماما پرسان میکنند که این دختر کیست؟ که ماما به مادرم گفت: عروس آوردم آبجی.

مادرم با خوشحالی گفت: بشینید که دیگ هم تا چند دقیقه دیگه تیار میشه با هم میخوریم.

پدرم پرسید دختر کی است؟

ماما گفت: دخترِ عسکر بیگ.

ناگهان پدرم گفت: تیز بلند شویم برویم که گفته ایرانی‌ها اوضاع خیط است. این دختر نباید اینجا باشد.

مادرم حیران و مضطرب گفت: حالا بشینید نان بخورید باز. چی عجله است؟

پدرم گفت: تو نمی‌فهمی. به قرآن امشب خون به پا میشود.

اشاره به من کرد و گفت: بدو برو خانه علی خان کاکایت را بگو همگی شان امشب بیایند خانه ما باشند.

خودش هم سریع رفت پیش آقا ناصر، همسایه کوچه پشت سر ما، یکی از معدود کسانی که در آن محل موتر سواری پیکان داشت. موتر را آورد و در آن شب سرد، همراه ماما و دختر رفتند.

به کاکایم گفت اگر کسی پرسید: بگو رفته سر زمین دهقانی، گندمها را آب بدهد.

هنوز ده دقیقه‌ای نگذشته بود و ما سر دسترخوان شام بودیم که دروازه کوبیده شد. چنان می‌کوبند که انگار دروازه از جایش کنده میشود.

من و کاکایم رفتیم دروازه را باز کردیم. سه نفر برادرهای کلان دختر و یکی از دوستهای ریز نقش و صمیمی ماما، پشت دروازه با چوب و چُماق و چاقو ایستاد بودند.

فریاد می‌زدند : حسین داد کجاست؟

کاکایم گفت: ما چی خبر که کجاست؟

گفتند: اوغان (اسم پدرم بین آشناها اوغان بود) کجاست؟

کاکایم گفت: نوبت آب دهقانی اش است. رفته سر زمین.

برادر کلان دختر که نجف نام داشت، گفت باید خانه را بگردیم. همه همینجا هستند.

کاکایم درگیر شد که اجازه ندارید وارد خانه شوید که هول دادند و تیله کردند و وارد خانه شدند.

نجف فریاد که چه عرض کنم، نعره میزد و حسین داد و کبری را صدا میزد. تمام خانه را گشتند. تاکو (زیر زمینی) و پشت بام و همه جا. کسی نبود.

آن دوست صمیمی ماما که غلام اَیا (یحیی) نام داشت، نفس نفسی کشید و گفت: بو کنید، این بوی عطر و اُدکُلن مخصوص حسین داد است. حسین داد اینجا است. و دوباره گشتند. کاکایم به نجف گفت: مثل بچه آدم میری بیرون یا پولیس و بسیج را خبر کنم؟

که با گرفتن نام بسیج و پولیس، گوشهایشان لم شد و بیرون رفتند.

اما با آن هم در آن هوای سرد خزانی، تا صبح در کوچه و اطراف خانه پَیرَه و کشیک ایستاد شده بودند.

حدود هشت صبح فردا بود که پدرم خانه آمد. گفت حسین داد و کبری را به یکی از قریه‌های دوردست در ورامین انتقال داده و جایشان امن است.

وقتی قصه برادرهای دختر و غلام یحیی را شنید، رو به من کرد و گفت: بچیم، رفیق هم میتواند تو را بلند ببرد و هم زمین بزند. دیدی که صمیمی ترین رفیق مامایت، او را لو داده بود. در انتخاب دوستهایت خیلی دقت کن. اگر چه کار مامایت هم خیلی احمقانه و لوده‌گی بوده. هر چیز از خود راه دارد و بهتر بود از راهش داخل میشد. نه کی دختر را می‌گریختاند. اما چه کنیم، کاری است که شده.

آن شب سرد و ترس و وحشت و هراس تلاشی کردن (چک کردن) خانه را دیدیم و در دنیای کودکی ام به ماما و کارهای احمقانه‌اش لعنت فرستادم که چرا آرامش ما را بهم میزند.

بعدها که اوضاع آرامتر شد و دو فامیل ماما و زن ماما، آشتی کردند، از ماما پرسیدم: این چه کاری بود که کردی؟

گفت: همه اش تحت تاثیر فیلمهای هندی بود. یکی دیگه این بود که این چند سال هر چی کار کردم خانه، برای ماماهای کلان‌ترت زن گرفتند. با خودم گفتم اینجوری تا شش سال بعد هم نوبت به من نمیرسد. این بود که بدون نوبت و رعایت قوانین، زدم جاده خاکی…

قد و قواره حسین داد، شبیه سونیل شتی بچه فیلم بالیوود بود. و تا جایی که دیده‌ام هم‌ذات پنداری فیلمهای هندی همیشه کار داده دست بچه‌های افغانی.

آن جاده خاکی، و خرجی که دادگاه و پاسگاه و پولیس و چاقو کشی ها و نبردها برای فامیل داشت، کم از فیلم هندی نبود. پول سه چهار تا زن و عروسی، خرج شد و فقط خوش به حال شفاخانه و داکترها و وکیل‌ها و پولیس‌های رشوت‌ خور، شد.

آن حجم از فشارهای عصبی که بر فامیل تحمیل شد بماند سر جایش.

آن زن، زن نشد و آن زندگی، سور نگرفت و سرانجام نداشت، دختر را خبر ندارم. اما ماما تا به امروز، بعد از آن شکست عشقی، سراغ خانه و زندگی نیامد، تا مدت‌های مدید، در هیچ محفل و مجلس فامیلی دیده نمیشد و از جمله فراموش شدگان بود. گم بود و بود تا که خبر شدم زده در کار قاچاق مال و مسافر بین زاهدان و تهران. تا بالاخره چند وقت قبل بر اثر تیراندازی ماموران مرز، در نیمروز کشته شد و جنازه به بلخ انتقال داده شد و دور از همه دفن خاک شد.

یک دوست، یک رفیق، یک مهره، یک حرکت، یک تصمیم میتواند سرنوشت بازی زندگی را مثل صفحه‌ی شطرنج تعیین کند.

از یک جایی به بعد، در زندگی یار و یارکشی صورت می‌گیرد و از محیط امن خانه پدری و مادری، بیرون می‌آییم. باید مسیر و مقصد زندگیمان را خودمان مشخص کنیم و مسیولیت تمام کارها و تصمیم‌هایمان را نیز به عهده بگیریم.

به‌نظر من انتخاب جهت و سمت و سوی حرکت در زندگی، مهمتر از سرعت حرکت، است.

همینگونه خوب است…

همینگونه یعنی که در سمت رویش

همینگونه یعنی که در سوی زایش

همینگونه یعنی که در سمت و سوی شکفتن بمانیم….

Add a comment

*Please complete all fields correctly

Related Blogs

#better_Afghanistan
🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]
خاصیت برگ دارد آدمی،