گاهی فکر میکنم هیچ حرفی برای گفتن به هیچ کسی ندارم.
خیلی وقت است که حساب روزهای ماه و هفته و سال را ندارم. ساعت به دستم نمیبندم و فقط به همین صبح تا شام فکر میکنم.
در همین زلزله اخیر، آخر از همه از خانه برآمدم و سلانه سلانه و آرام و بیخیال و آهسته به پارک رفتم، موقع برگشت به خانه، پسرم میگفت: بیا چند دقیقه دیگر هم در پارک بمانیم. ممکن دوباره پس لرزه اتفاق بیافتد.
من گفتم: مگر آدم چند بار میمیرد؟ یکبار که بیشتر نمیمیریم. بیا خانه برویم. هر چی شد شد.
پسرم با عصبانیت دستش را از دستم پس کشید و گفت: چی میگی پدر! من هنوز خیلی آرزوها دارم که میخواهم به آنها برسم. من نمیخواهم حالا حالاها حتی به مردن فکر کنم.
با این حرفش، انگار یک چیزی در ته دلم تکان خورد.
یک چیزی شبیه تکان خوردن آن ببر سرکش و زندانی در کارتون کونگ فو پاندا که در یک چاه تاریک و نمناک در یک زندان دوردست و متروک به غل و زنجیر شده بود.
احساس کردم چطور میشود که انسان از مرگ نترسد؟
یا از قبل مرده یا امیدی به بعد ندارد و یا کلا فیوزش پریده و خاموش و خنثی است.
ولی من که خیلی امیدها دارم. خیلی کارها است که نکردهام. حالا لازم نیست که همه را اینجا عنوان کنم.
هزار بادهی ناخورده در رگ تاک است…. هنوز ….
از آن روز تا الان، کارم شده گَردگیری از آن احساسی که آن شب در وجودم تکان خورد. شبیه روشن کردن دوبارهی آتش از میان خاکستر یخ زدهی دیشب بدون کبریت و آتش. هی دارم فوت میکنم و به دنبال کورسویی از شعله و حرارت میگردم. آنقدر فوت کردهام که حلقم خشک شده و سرم درد گرفته است. اما مطمئنم میتوانم دوباره با این آههای بیدَم و دود و آن امیدهای واهی و ناواهی آتشی برپا کنم و گرم بیایم.
این خاکستر سرد، این سیمرغ سرکش، این سودای سوت و کور، دوباره باید در وجودم جان بگیرد و گُل کند.
این بهار اگر مرا از خودم نرویاند، بهار نیست.
من هم شبیه این درخت میخواهم به حالت Full Bloom گُل کنم و سرسبزترین بهار زندگیام را در آغوش بگیرم و آنگاه اگر بمیرم هم میتوانم بگویم به تخمم هم نیست……
لب آب و می ناب و دلبر نیکو سرشت
ای به تخمام که نرفتم به بهشت…


![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
