به توصیه دوست و رفیق خوبم، دارم مدیریت پروژه به سبک گوگل را میخوانم. یک دوره که اگر جَمپها را بگیرم و نرمال و آهسته، بیتِ خود را بخوانم و پیش بروم، شش ماه طول میکشد و اگر جان را تلخ کنم و با گوپسگوپس آهنگ Modern Taking و Ariana Grande ریز بتم و تیز بروم، شاید در یک و نیم الی دو ماه خلاص کنم.
یک زمانی، وطن و افغانستان برایم معنایی نداشت جز داستانهایی که از زبان پدر و مادرم میشنیدم. مادرم زیاد حرف نمیزد و میگفت: بلا به پس افغانستان، ایران خوب است، دوا است، داکتر است، برق و روشنایی است. در کالا شویی بیغم استی، زمستانها، آب و گل نیست، سرکها پخته است و سوخت گاز است و از دود آتش و خاکشتر باتَک تندور خانه، خبری نیست. مردهای خانه هم ایرانیها را دیده، نسبت به وطن، خوش خویتر شدهاند. خوی و خاصیت اینها در وطن سگواری بود. کجا خنده مرد خانه را میدیدیم؟
مرتکا، فقط پشت بهانه میگشتند که زنهایشان را لت کنند.
پدرم میگفت: قربان افغانستان شوم، مسلمانی همونجا بود. زن که از گفت نمیشد، سوته چوب را میگرفتی وار میکردی. میزدی، خون و خیلیمشان یکی میشد، کی جرات داشت پیش بیاید؟ اینجا اندک گپ بزنی، دادگاه و پاسگاه و پولیس است.
و باز قصه از شجاعتها و دلاوریهای دوران عسکری خود میکرد. تا که بعدها از کاکای کلانم خبر شدیم که پدرم به خاطر وضعیت دستهایش، مُعافیت گرفته و اصلا عسکری نکرده و بیشتر آن قصهها را لاف میزند. اما خدایی قشنگ تعریف میکرد.
مخصوصا وقتی اصطلاحات «تولَی مِشر» و «قومندان» و «پِشک» و «کَندَک» و «عسکر گریزی» و پَیرَهداری شبانه و نعرهای که وقت گفتن «دِرِش» به معنی ایست را با هیجان خاصاش میگفت، خیلی کیف میکردیم.
یا قصه میله نوروز و گل سرخ و چار باغ سخی را میگفت و صانه (صحنه و کنسرت) های قمرگل و رُخشانه را فریم به فریم تعریف میکرد.
اما باور به خدا کنید روزی که در سال ۸۳ رفتم مزار شریف و زیارت سخی، فهمیدم یا چیزی از آن زیباییها نمانده، یا پدرم پیاز داغ قضیه را زیاد کرده بود. غیر از سگهای ولگرد اطراف و پوچاقهای تربوز و خربزه در داخل حوضهای روضه، با وضعیت افتضاح تشناب ها و انواع دریوزگیها، کدام خاطره خوشی ندارم.
گاهی با خودم فکر میکنم، اگر ما مهاجر نمیشدیم، چی میشدیم؟
با آن همه خشونت و خشم نظامی رقم که ما از بزرگان خود شاهد بودیم و ناخودآگاه به ارث بردهایم، و به تبع آن تخلیه آن تحقیرها در محیط خانه و خانواده، که هنوز رگههایی از آن، در من هم وجود دارد، (مثلاً به اولادها میگویم بخه یک گیلاس آب بیاور) اگر چه تا بهحال از گفتم شدهاند و بیگفتی نکردهاند، اما بعد خیلی خودم را نهیب میزنم که رضا بچش، چرا خودت نمیخیزی و آب نمیگیری؟ که اولادها را توش میکنی؟ اینها که مزدور و نوکر تو نیستند.
یا شب به همه میگویم هله دندانها را بشویید و بخوابید و بعد خودم دندانهایم را نمیشویم، خیلی شرمنده میشوم.
تصمیم گرفتم یعنی تصمیم محکم گرفتم که از این فرصت استفاده کنم و روی روابط خودم با خانواده زیادتر دقت کنم تا اگر کار اساس و خوب و قابل تحسینی انجام ندادم، اقلا، کار اشتباه و غیر اصولی هم نداشته باشم.
هر چه باشد، چند نفر نسل جوان آینده، در خانه داریم و ما امانتدار آینده میباشیم. اینکه قبلاً با من چه برخوردی شده، مربوطِ گذشتگان است. مهم این است که حالا من چه میکنم؟ آیا انتقام بزرگان را از کودکان خود میگیرم و یا شبیه مهندسها و جنتلمن وار، با بررسی ابعاد زندگی، افکار و رفتار و گفتار درست و مناسب را انتخاب میکنم و نتیجه را پنج ده سال بعد شاهد خواهم بود.
زیربناهای شجاعت، اعتماد و عزت نفس، باید از استوارترینها باشد.
از این پس در خانه، نمیخواهم کون گیرَنگ (تنبل) باشم و از کسی گیلاس آب طلب کنم. دندانهایم را هم هفتهای دو بار با خمیر دندان و مسواک خواهم شست. اگر چه هر روز، با کِلکهایم میشویَم. و نسبت به مسواک، تئوری توطئه دارم و فکر میکنم داکترهای دندان، به خاطر منفعت خودشان، میگویند روزی دوبار، همان هفته دو بار هم بس بس است و بیشتر از آن دهان و دندان، میشارد.
تا قبل عید، چند گلدان گل سبک و سنگین آماده کردهام برای تحفه دادن، گل هدیه میدهم و این یکی از لذت بخش ترین کارها است.
خوشحال و شاد و خندانم.
قدر دنیا را میدانم.


![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
