این لب تابم است، پنج سالی میشود دارمش. یکی دو سال قبل از کرونا بود که از چوک (میدان) فواره آب، جاده نادر پشتون، مارکت صدیق عمر، دکان کمپیوتر فروشی حاجی بسماله و حاجی ماشالله خریدمش. میدانم کسانی که در کابل یا در افغانستان نبودهاند و زندگی نکردهاند، وقتی همین یک جمله را میخوانند چنان میخندند که انگار جوک دست اول شنیده باشند. شبیه بار اولی که نام غضنفر بانک را میشنوند و من در جوابشان میگویم شما هم بانک سامان دارید و ما در افغانستان، سامان به چیزمان میگوییم!!
خلاصه، حاجی از آن تیپ آدمهایی است که به لب تاب میگوید: لفتاب. ف را پ میگوید و پ را ف.
مثلا به برف میگوید برپ. به پدر میگوید فدر. اما نه فقط حاجی که بقیه کسانی هم که این مدلی لهجه دارند, به پاکستان نمیگوید فاکستان و درست تلفظ میکند.
روز اولی که به توصیه یکی از دوستان رفتم دکان حاجی، اصلا باورم نمیشد که این بشر با آن ریش انبوه و کشاله دارش، از کوچهی تکنالوژی عبور کرده باشد. فکر میکردم اگر هم چیزی ازش بخرم، حتما ویروسی میشوند.
اما حاجی این کاره بود. امروز که به تجهیزات دفترمان در کابل نگاه میکنم، میبینم به جز آن کامپیوتر ورکاستیشن که با آب خنک میشود، همهی مالها را از حاجی بسم اله خریدم.
به قول خودش چیزی که نامش کمپیوتر باشد، آخرین مادل، پیدا میکنم برایت.
هر وقت که به دکانش میرفتم، سریع شاگرد خود را روان میکرد دو تا قوطی نوشابه انرژی جینسینگ خنک (که از خنکی، جیگرمان را قلقلک میداد) و دو ورق دستمال کاغذی در کنارش، برایمان میآورد. و در حالی که با بقیه مشتریهایش صحبت میکرد، میگفت شما نَپَسی تازه کنید باز با هم گف میزنیم. و گپ زدن همان و معامله و خرید و بعدش هم چای سبز خوردن با گور(یک نوع دشلمه) جلال آبادی همان.
الان هم با خودم میگویم این همه سال با حاجی دوست بودی و معامله داشتی، افسوس، حتی یک عکس هم نداریم با هم که اينجا پست کنم.
از وقتی تبلتها را از دست اولادها گرفتیم، این لب تاب افتاده زیر دست اولادها. شش سال از لبتاب کار گرفتم و نگهش کردم، یک ماه نمیشه که اولادها زدند دهن کیبوردش را سرویس کردند. از ترس هم چیزی نمیگفتند و با چسب مایع، دکمهها را سر جایش چسبانده بودند، که اگر با تف میچسبانند، محکمتر میچسبد.
نسل جدید، خیالها و خاطرات ما را ویران میکنند و محکم و مصمم به پیش میروند، به سوی آینده.
شبیه آن شعری که میگوید: چشمان تو ارتش نازی بود و قلب من لهستان بی دفاع، لب تاب بی دفاع مرا قربانی اهداف خود کردند.
این بچهها تا بزرگ شوند که شدند، بچهها در این دوسال مهاجرت رشد کردند، به بلوغ رسیدند و بزرگ شدند.
این بچهها تا بزرگ شوند، ریش من حتما سفید خواهد شد، موهایم حتما خواهد ریخت و مادرم میگوید: سختترین قسمتاش وقتی است که پر کشیده و از پیشت بروند و ماهها و سالها چشم به دروازه باشی که چی وقت قامتشان را از نزدیک ببینی و در آغوش بکشی و بغلشان کنی. پس همین روزها، که کنارت هستند، خوب بغلشان کن، خوب ببوسشان که رسم روزگار همین است. پر میکشند و میروند.مثل خودت، مثل برادرهایت، مثل خواهرکهایت.
و به قول سهراب: بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است…
اولادها بزرگ میشوند و تنهایی های ما هم رشد میکنند و بزرگ میشوند.
زندگی همین است، دکمههای کیبورد، در زیر دستان هنرمند اولادها، به فنا میروند و این زیباست.
هیس، هیچ کس نیست، بیا تا زندگی را بدزدیم….


![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
