چند دقیقه قبل، لبریز شده بودم از افکاری در ذهنم که چون بو…

چند دقیقه قبل، لبریز شده بودم از افکاری در ذهنم که چون بودَنَه(بلدرچین، کَرَک) که تازه در قفس انداخته باشی‌اش، خود را به در و دیوار جمجمه‌ام می‌زدند و راهی برای رهایی می‌جستند.

اما حالا که در زیر سایه درختهای بلند اکالیپتوس نشسته‌ام و می‌خواهم افکارم را پر بدهم و آزاد کنم، یک گوشه کِز کرده‌اند و هیچکدامشان راضی نیستند از لانه برآيند. شبیه مرغهای کُرچ که بر روی تخم می‌خوابند و هر کسی به آنها نزدیک شود، بد بد سیل می‌کنند، این فکرهای هفت‌رنگ هم نمی‌خواهند بیرون شوند.

خب، زور که نیست، باشید. بمانید. من که اصرار ندارم، تو خودت مختاری…

– از بین شاخه‌های درختان اکالیپتوس و بامبو، صدای زاغ‌های سیاه میاید. انگار یکیشان دختر خود را به شوهر می‌دهد و برای در و همسایه، از محسنات داماد جدیدشان، لاف و پتاق می‌زند. داماد لاغر مردنی‌شان، هیچ غاری نیست. نمی‌دانم چرا از بین این همه جوان زبردست و باقوّت محل، کسی را خوش نکرده و تن به آن آدم قاق و لاغر داده‌اند که بروتهایش را انگار با چسب به صورت نحیف‌اش چسبانده. موسیچه‌ها هم که انگار همیشه در عزای یوسف کنعان برای یعقوب، ناله‌های رفت و برگشتی سر می‌دهند.

– دیشب کمی طوفان و خاکباد شد که بعدش هم باران بارید. امروز قبل طلوع آفتاب، هوا عالی بود. شب قبل، سه بار از شدت گرمی و حرارت، بیدار شدم و آب خوردم، تمام تنم خیس عرق بود. نمی‌شود کلکین (پنجره) ها را باز بگذارم، بین رَوَک‌ها و ریلهای جالی(توری) و شیشه، یک فاصله است، که پشه‌ها از آنجا می‌توانند به داخل بیایند و پوست ما را بکنند. البته من مشکلی با آنها ندارم و حاضرم خونم را بریزند. اما این پشه‌های حریص، خون شیرین گلوکز دار، دوست دارند و با من که جانم را برایشان تلخ کرده‌ام حال نمی‌کنند.

همین است که همه پنجره‌ها را می‌بندیم. AC هم تا حدی خوب است و بیشتر از چند دقیقه که روشن باشد یخ میزنم و خُنُک میخورم.

هوای امروز قبل طلوع آفتاب عالی بود. باد مرطوب و خنک می‌وزد. اگر چه اينجا و الان که در زیر سایه روی چمن، نسشته‌ام، نسیم دلکش است، اما اگر در زیر نور آفتاب مستقیم بروم، احساس سوختگی میکنم. وقتی سایه‌ی ابرهای سفید و پخته‌ای شکل هم به زمین می‌افتد و روی آفتاب را می‌پوشانند نیز هوا عالی میشود. به همین سرعت شیفت می‌کنند بین cold & hot .

دوباره لبریز شده‌ام، اینبار نه از افکار. از یک جَک (پارچ) آبی که دیشب خورده بودم. فشار را در مثانه‌ام احساس میکنم. آبها هیجان دارند برای خروج، شبیه هیجان کودکانی که منتظر شنیدن صدای زنگ آخر هستند تا از مکتب بگریزند. کمی صبر کنید، یک جای مناسب پیدا کنم، غم شما را هم میخورم. این هیجان شما برای جهیدن، برای من لذت بخش است.

افکار هم دوباره میل پریدن، پیدا کرده‌اند. چرا چنین است؟ تا چند لحظه قبل، در مغز!!! خشک شده بودند و خبری نبود، حالا همگی برایم شاخ و شانه می‌کشند.

گم شید جمع کنید برید بیرون ببینم. کثافت‌ها. اَه.

Add a comment

*Please complete all fields correctly

Related Blogs

#better_Afghanistan
🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]
خاصیت برگ دارد آدمی،