از خوبیهای زندگی در واحدهای آپارتمانی، که مدیر و Managmen…

از خوبیهای زندگی در واحدهای آپارتمانی، که مدیر و Managment سالم و چشم سیر و شیر پاک خورده دارند، این است که یک خیال راحت از بابت دزدی و گم شدن مال و اموال وجود دارد.

مدیر که درست بود، مدیریت که ورزیده و آموزش دیده بود و البته با کمک کامره‌ها و دوربین‌های مداربسته، تمام کادر خدماتی، کوشش می‌کنند تا رضایت فامیلها و خانواده‌ها، فراهم باشد.

در قلای شاده کابل که بودیم، بارها جارو و خاک‌انداز و تبر هیزم شکنی را از پشت دروازه حیاط، برده بودند.

اما از وقتی کارته چهار آمدیم و آپارتمان نشین شدیم، بارها شده سفرهای چند روزه رفتیم و دروازه خانه قفل نبوده و وقتی برگشتیم همه چیز سر جای خودش بوده. این اعتماد و امنیت، یک حس خوب به آدم می‌دهد.

خلاصه، این قفس خشک و خالی را حدود یکسال می‌شود پشت دروازه یکی از همسایه‌ها می‌بینم. نمی‌دانم چه داستانی دارد. چند بار دل دل کردم که بروم و به یک بهانه ازش بپرسم که چیست این داستان قفس که نه پُر از پرنده میکنی و نه دور می‌اندازی؟

اما خُب، باز به خودم میگویم: به تو چه؟ چکار داری به کار مردم. دلش است قفس خود را صد سال پیش دروازه خود خالی نگاه کند. هر وقت خودش دلش خواست، برایت داستانش را تعریف می‌کند. شاید هم اصلا داستانی ندارد که تعریف کند و یا تعریفی ندارد که داستان برایش بسازد. خیلی خوشت آمده، برو بازار و یکی خودت بخر و صد رقم داستان برای قفس خودت جور کن.

یک جورایی، از استایل این قفس خوشم آمده.

اول از همه یاد داستان طوطی و بازرگان می‌افتم، همان بازرگانی که خودش یک طوطی در قفس داشت و به هند رفته بود و طوطی‌های آزاد را دیده بود. همان کلمه “پیام‌های بازرگانی” تلویزیون طلوع، که یک عده ملت مجاهد همیشه در صحنه!! گفته بودند کلمه بازرگان ایرانی است و تلویزیون طلوع نباید از این کلمه کار بگیرد و استاد زریاب استدلال کرده بود به همین داستان طوطی و بازرگان و شبیه معادله‌های ریاضی، برای ملت ثابت کرده بود که کلمه بازرگان، فارسی است، اما ایرانی نیست و ما هم می‌توانیم استفاده کنیم‌. چون قرن‌ها قبل، کلمه بازرگان، در کتاب و داستان آمده.

بعدش، تا به حال این مدل قفس را با این استایل خاص، فقط در نقاشی‌ها دیده بودم، همان نقاشی که یک پیرمرد سبیل کلفت، در حال قلیون یا چاپوق کشیدن است و در کنارش یکی از این قفس‌ها است که پرنده‌ای داخل اش است و در کنار قفس، یک گربه (پشک) چُست و چابک و سفید رنگ، مترصد و منتظر شکار پرنده.

گاهی هوس میکنم این قفس را روبرویم بگذارم و دوباره با سیاه‌قلم، اسکچ و طرح و پرسپکتیو را کار کنم.

و در آخر، شهوت شنیدن داستان پشت این قفس، باعث لولیدن کرم آسکاریس روده‌ی بزرگ و خارش درونم می‌شود که یک روز دو بوتل نوشیدنی وردارم و بروم و بشینم پای صحبت همسایه. اما خب، من کجا زبان اینها را می‌فهمم؟

پس بهتر است از خودم هیجان صادر نکنم و آرام بگیرم.

اگر این قفس از من بود، درون این قفس، پیچک و نیلوفر، می‌کاشتم تا شاخه‌ها، به دور میله‌های نازک قفس پیچ و تاب بخورند و بالا بروند، شبیه رقاصه‌های لخت و خوش اندامی که از یک میله، می‌گیرند و گرداگرد آن، بالا و پایین، چرخ می‌خورند. و آنرا برای خودم تبدیل به یک نماد می‌کردم. نماد تاب آوری، نماد دگردیسی، نماد زندگی، نماد امید و از این مدل خزعبلات که جز تراشیدن خرج بر روی دستم، سودی به حالم ندارند.

مَگَم هنوز از این قفس خوشم آمده، دلیلش هم هیچکدام اینها که گفتم، نیست، یعنی همه اینها که گفتم، مقدمه‌ای بر دلیل اصلی بوده. شبیه ران مرغی که در زیر زرشک پلو، پنهان باشد و من خود را با سالاد و نان و ترشی و آچار، سرگرم کرده باشم. آن دلیل، شبیه همان ران مرغ، در زیر پلو، پنهان است. خودم هم هنوز نفهمیدم چرا از این قفس خوشم آمده، انگار، از من می‌خواهد آن دلیل را کشف کنم و لذت این کشف را به خودم هدیه بدهم. از شهوت، از هیجان، از خارش، دهانم آب می‌افتد و آنرا قورت می‌کنم.

من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید

ماده‌یی در قفس انداخته، دلم شاد کنید…

این طور نمیشود، یا باید این قفس را از پیش چشمم گم کنم، یا بروم و گپ را خلاص کنم و بفهمم چیست حکایت و داستان این قفس متروکِ مطرود؟

مرغ باغ ملکوت‌ام، نیَم از عالم خاک،

دو سه روزی، قفسی ساخته‌اند از بدنم…

چمنم، صنم‌ام، فِکَنم، زدنم، دهنم، وطنم، سخنم….

Add a comment

*Please complete all fields correctly

Related Blogs

#better_Afghanistan
🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]
خاصیت برگ دارد آدمی،