ساعت یک شب است، نوشتنم میآید، شبیه ابرهایی که هم اکنون میبارند، کلمات یکی پی هم، در ذهنم میبارند و خیسام میکنند.
چند روز قبل، موقع پیادهرویهای بی نقشه و برنامه و هیجان انگیز، ناگهان سر از قبرستان درآوردم.
بوی خوش دود عود میآمد و کسی میوههای درختهای سر قبرها را نچینده بود. چند تا چیندم و خوردم.
– در ادامه همین متن، یک عالم نوشته بودم و save نکرده بودم که خواهرم نسیمه از ایران در واتسپ زنگ زد، حال و احوالپرسی کردیم و آمدم که ادامه بدهم، میبینم تازه در اول خط هستم و نوشتهها پریده رفته، چقدر در مورد واژهی “پیدایش” و تولد و مرگ و زندگی نوشته بودم.
نسیمه خیلی خوشحال بود، تازه به خانه جدیدشان رفته بودند و گلهایشان را نشانم میداد. سانسوریا در گلدانهای شیک، آگلونماهایی با برگهای براق، از حسن یوسفهایش گله داشت که شپشک های سفید زده و گفتم آهسته آهسته با گوش پاک کن، آنها را جدا کند.
میگفت خوب بود شما هم حداقل یک خانه در ایران میخریدی، کرایه میدادی و پولاش را اگر لازم نداشتی، میدادی به مادر، یا خرج کمک هزینه تحصیل دانشجوها در دانشگاههای اینجا میکردی. تسهیلات و شرایط خرید خانه اینجا خوب شده، مثل دوران سابق که شما بودید نیست.
دیدم فکر بدی نیست. میشود یک حرکتهایی زد. باشه چشم خواهر جان، فرمان بایسکلم را کج میکنم از قبرستان و طبیعت گردی عشقولانه به سمت خرید منطقی خانه، تا باشد که رستگار شوم در این شب بارانی.
دوباره مونسون monsoon شد.
در این فصل، از بس علفها و درختان، سرسبز و خرم میشوند که آرزو میکنم ای کاش برهای شوخ میبودم و همهی این علفهای خوشمزه را میخوردم. مرا چه به آدمیت.






![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
