به مادرم که زنگ میزنم، فقط باید تصویری باشد. با تماس صوتی…

به مادرم که زنگ میزنم، فقط باید تصویری باشد. با تماس صوتی حال نمیکند.

میگوید تا قواره خودت را نبینیم، دلم آرام نمیگیرد. صورتت هر چه که در دلت است را برایم میگوید. اختیار زبانت دست خودت است و مه نمی‌فهمم راست میگی یا دروغ. اما حالت صورت و صدا و چشمهایت را میفهمم که با من صحبت می‌کند.

در واتسپ، عکس تمام خواهر و برادرها را دارد و از روی عکس به تک تک ما زنگ میزند.

گاهی میان صحبت‌هایش، اسم ما را جابجا میگوید و بعد میخندد و می‌گوید صدای شماها همه شبیه هم است.

اینترنت ایران هم که از داخل فیلتر و از بیرون تحریم است.

زنگ زدن و جویای احوال شدن، این روزها، دشوار شده است.

پدرم این چند سال اخیر، به خاطر سکته‌های مختلف، از حرف زدن و راه رفتن مانده بود. اگر چه قبل از آن هم زیاد با هم حرف نمی‌زدیم. بعد از چند باری که سر موضوعات مختلف، آبمان در یک جوی نرفت، زد و خورد شد و با بیل یکی به تخته‌ی پشتم زد و بعد از آن فقط سلام و علیکی رد و بدل می‌شد و دیگر هیچ.

اما مادرم خیلی شیرین صحبت میکند. با صدای بلند و پر انرژی. خیلی سوالها از پدرم داشتم که نه او حوصله جواب دادن داشت و نه من آن‌ زمانها، تمرکز و فرصت برای کندوکاو این خالیگاهها.

این روزها، مادرم با حوصله، انگار که بافتنی ببافد و نخها را به هم بند و پیوند بزند، دانه دانه صحبت‌هایم را گوش میکند و گرد و غبار و ابهام را خیلی قشنگ از روی صحبت‌ها و تصوراتم برمیدارد و شفاف می‌سازد. دایم میخندد و می‌گوید: وی جانَک، چه خوب یادت مانده.

بزرگترین سوالها و تصوراتی که در ذهنم سنگینی می‌کرد و نفسم را بریده بودند، با جوابها و خنده‌های مادرم، امروز شبیه مورچه‌های ریزی که پر کاهی به دهان دارند، هر کدام پی کار و بار خود رفته‌اند و من شبیه دانه‌ی لوبیایی که در زیر خاک، خاکها را پس میزند وسر بر می‌آورد و روشنی و نور و خورشید و هوای تازه را می‌بیند، دوباره احساس میکنم که متولد میشوم و رشد میکنم.

مادرم همیشه حال نواسه‌ها را میپرسد، زنگ که میزند دانه دانه، یک به یک و به تکرار، اسم ماها را میگیرد و باید دانه دانه، نامگیره کنم و جواب بدهم.

جمله‌ی «ما خوبیم» برایش معنی ندارد، شبیه دهقانی که با رعایت فاصله مناسب، باید بوته‌های رومی 🍅 (گوجه فرنگی) را کشت کند، و نمیشود همه‌ی بوته‌ها را در یک محل کاشت، باید با رعایت فاصله‌ی مناسب بین جمله‌ها جواب بدهم و بگویم:

رضا خوب است.

فخریه خوب است.

فروهر خوب است.

فرنگیس خوب است.

شهریار خوب است.

شاهرخ خوب است.

بی بی کلان هم خوب است.

و موقع بیان این جملات، حس میکنم داریم خودمان را با فاصله‌ی مناسب در ذهن مادرم می‌کاشیم. و باید خیلی دقت کنم تا مطمین شود که همه ما خوبیم و بگوید: خو خدا را شکر که جور استید بچیم.

اوایل اعصابم خرد میشد و بی حوصله‌گی میکردم. اما از وقتی دلیل این مدل احوالپرسی‌اش را کشف کرده‌ام تعجب میکنم که مادرم چه چیزهای لطیف و ظریفی را بلد است که در هیچ کتاب روانشناسی یافت می‌نشود.

کسی که تو را کمی هم دوست داشته باشد و رابطه فقط کاری و اقتصادی نباشد، هیچوقت نام اولادهایت را از یادش نمیره. این واقعا خیلی مهم است.

گلها، همه آفتابگردان‌اند…. تو فقط بتاب و بدرخش.

حس همیشه داشتنت، زیباست.

Add a comment

*Please complete all fields correctly

Related Blogs

#better_Afghanistan
🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]
خاصیت برگ دارد آدمی،