چند برگ خوشبو از سرشاخه این درختهای اکالیپتوس میکنم و در میان مشتم محکم میفشارم و بو میکنم.
پیاده به راهم ادامه میدم.
هر چه هدفهایم مشخصتر میشود، قدمهایم را نیز بلندتر برمیدارم.
این روزها، موقع پیاده روی، هدفون به گوشم نمیزنم. خودم بلند بلند آواز میخوانم. از طنین صدای خودم، خوشم میآید.
دلی که غم داره، دردایشی زوره
تنور که دود مونه، نولهشی کوره
تنور که دود مونه، نولهشی واز کید
دلی که غم داره، چهار بیتی ساز کید
این اشعار را از مادرم یاد گرفتم.
هر چند قدم، با هر احساس خوشایند و ناخوشایندی،با هر فکر جالب و خندهداری، برگهای خوشبوی مچاله شده در مشتم را بو میکنم و فقط راه میروم.
خوبی اینجا این است که به هر حالتی که لباس پوشیده باشی، کسی نیست که گیر بدهد و یا چپ چپ نگاه کند. یا نگاه عاقل اندر سفیه داشته باشد. همه سرگرم کار خودشان هستند. اگر چه بیشتر با گاردهای پیادهی ویلاها روبرو و چشم در چشم میشوم و یک لبخند کافی است تا آنها هم یک لبخند شیرین بزنند و اَخم و تَخم قوارهشان را باز کنند.. همان حالتی که اربابشان طرفشان لبخند بزند و خستگی از تن اینها خارج شود.
گاهی صدای پرنده، گاهی صدای وزش باد، گاهی صدای بوق ماشین، گاهی صدای خش و خش برگهای خشکیده، اما مهمتر از همه، نغمهی وجود خودم زیباست.
سبز سبزم، ریشه دارم
من هفت هشت تا بچه دارم
من درختی استوارم
چشمهام، صافم، زلالم.
امروز نمیدانم چطور شد که یهو به یاد بچههایی افتادم که سقط کردیم. اگر آنها هم امروز در کنار ما میبودند، راحت دستهی دهتایی را تکمیل کرده بودیم. یک مورد از آنها باز هم دوقلو بود. آفرین به این استعداد!
اگر آنها میبودند، چطور میشد؟ با اینها که هستند چطور برخورد میکردند ؟
گوشهایم داغ داغ میشود و میخواهم زودتر بحث ذهنیام را عوض کنم. این آمار و احتمال، در هیچ ریاضیاتی نمیگنجد.
مغزم به این محاسبات قد نمیدهد و باید رهایش کنم، اگر نه شبیه تار شیشهای کاغذپران، دستم را میبرد و زخمی میکند.
ما برای گذشته و برای زمانهای رفته کاری نمیتوانیم بکنیم.
اما قلبم میخواهد آنها را در کنار خود بگیرد و دوباره روح بدمد و زنده کند. برای او همه چیز حل شده است. محاسبات قلب حتما از نوع کوانتوم است. دریای احساس است و لبریز.
و نهیب میزند به مغز و میگوید:
کشاد غمدرون، ریدم به اون سلولهای خاکستری و فسفرهایی که سوزاندی. شاشیدم به اون محاسبات و احتمالاتی که در نظر گرفتی. تو چه میفهمی که زندگی چیست؟ عشق چه معنی دارد. تو بگیر شبیه هارد دیسک و مموری، خاطرات را در خودت ذخیره کن. اما پردازش اصلی اینجاست.
من میدانم و لذت داشتن بچههایی که متولد میشوند. تو که از ترس خرج و مخارج خودت را خیس کرده بودی. من آینده ی شیرین را آوردم جلوی چشمهایت و نشان دادم که زندگی، محاسبات خشک و خالی آمار و ریاضی وار نیست.
حیات، لذت و شادی و آرامش، در تار و پود شب و روزها، قرار گرفته و هر بار که برگهای فشرده در مشتم را بو میکنم، بیشتر به سمت قلبم متمایل میشوم. قلب من، به اندازهی مشت من است. قلب من خوشبوست. قلب من، منو صدا کن.
بیا تا با هم کمی قدم بزنیم. من از این سروصدا و بحثهای بیهودهی مغز بیزارم.
تپشهای قلبم را دوست دارم.
دوست دارم، دوست دارم، دوست دارم…


![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
