دیروز گوسفندی را دیدم که زیر کارد قصاب، نعرههای مذبوحانهای میکشید و فریاد میزد.
دلم میسوخت، اما خب کاری هم نمیتوانستم بکنم، یکبار خواستم بروم جلوتر و پول گوسفند را بدهم و از دست قصاب رهایش کنم، که تا به خود جنبدیم و فکرهایم را متمرکز کردم، قصاب، گردن گوسفند را بسیار سریع برید و همه چی برگشت به نقطهی صفر.
دیگر چه کاری میتوانستم بکنم، غیر از اینکه احساس کنم کارد در گلو داشتن چه حسی میتواند داشته باشد؟
اینکه آرزو کنی کاش کارد تیز باشد و به یکباره راحت و آسوده و خلاص شوی، دست و چشم از جهان بشویی. نه اینکه بخت بد و اقبال کج، گرفتار قصابی کند که کاردش کُند باشد. هیچ کابوسی برای یک گوسفند، بدتر از کارد کُند قصاب نمیتواند باشد.
مرگ حتمی است. اما چگونگی و کیفیت مردن هم شرط است. همانگونه که کیفیت خواب میتواند بر سلامت جسم تاثیر داشته باشد، سنجش کیفیت مرگ هم شاید بتواند بر روال زندگی انسان موثر واقع شود.
من دوست دارم این آخرین عکسم باشد که دیگران از من میبینند.
نگاهم به سوی شاخهی گلی که دیروز شکفته است و امیدوار است طراوت و زیباییاش را همهی پرندههای باغ ببینند.
زنبورها، گردههایش را پراکنده باشند و دانههایش در حال نمو باشد.
من دوست دارم وقتی با مرگم روبرو میشوم، بعد از جور پرسانی، با هم یک گیلاس مارگاریتای خنک و تگری بنوشیم و در یک بعدازظهر داغ تابستانی، شانه به شانهی هم، بپریم در حوضچهی اکنون و به سوی ابدیت برویم.
دوست دارم مردم بدانند که من گلها را دوست داشتم و با آنها زندگی میکردم.
من دوست دارم از خاک من، به جای گندم، گل بروید و در رگ و پی گیاه بدوم و دلیل سرخی گلبرگ های گلی باشم که نظارهگر رضایی دیگر است که میخواهد چشم در چشم مرگ، دوباره زندگی را تجربه کند.
آی سنه قوربان…


![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
