دیروز گل صبح، در حالی که در جاگه دراز کشیده بودم و یک چشم…

دیروز گل صبح، در حالی که در جاگه دراز کشیده بودم و یک چشم خواب یک چشم بیدار، یک پایچه پایین و یکی بَر زده، در Market Place فیسبوک به دنبال بایسکل دست دوم ارزان می‌گشتم، یکی از دوستان پیام داد که کجایی که نیستی؟ چرا در این شهر کلان، چراغ خاموش میایی و میری؟

گفتم فعلا به قول قدیم‌ها، خر ندارم و خر هم نمی‌ارزم. گفت یعنی چی؟ فارسی صحبت کن بفهمم.

گفتم وسیله و پای‌کش ندارم که چراغ داشته باشد. پیاده هر طرف که دلم شد گز میکنم و ساجق جویده و چشم چرانی کرده روانم. هم خستگی پاها می‌برآید و هم چشمها میچرد و دل از دل‌خانه چون کبوتر می‌پرد. شب هم قبل از تاریک شدن هوا و ترس از دیدار چرسی‌های خالکوبی شده‌ی درشت اندام و خس دزدها و پشکها، کبوترهای ملّاقی را پس پایین میکنم و میایم کنج خانه پیش زن و فرزندان. موبایل خاموش و هوش و گوش و حواس متمرکز بر خانه و در خدمت خانواده و همسر و اولادها.

گفت: لوکیشن را بفرست که من میام.

لوکیشن را روان کردم و گفت: فیکس بیس دَیغِه دیگه اونجام.

تا رفتم برای قضای حاجتی و آبی بر سر و صورتی زدم، دیدم پیامش آمده که: من رسیدم، بیا بیرون.

از خانه چون برآمدم، دیدمش، استوار و مست، چون غنچه‌ی شکفته‌ی صبحگاهی با کومه‌های گل انداخته، در کنار موتر کرولای مشکی رنگ خوشگل، انگار رستمی در کنار رخش‌اش، خم شد، مرا در آغوشش فشرد. طوری بلندم کرد که پاهایم از زمین کنده شد. دو سه باری هم به پشتم زد و گفت: خوش آمدی و خوب کردی که آمدی. خیلی خیلی خیلی خوشحالم که از نزدیک میبینمت.

انتظار داشتم دو سه تا ماچ و بوسه هم تبادله شود، اما اینجا رواج ماچ و کیس و بوس نیست.شاید از تاثیرات پسا کرونا باشد.

در موتر نشستیم، رفتیم استارباکس برای صبحانه خوردن، بعدش در یک پارک کلان بسیار قدم زدیم و گفتیم و شنیدیم و خمیر خاطرات را ورز دادیم و بر روی آینده‌ی مبهم پیش رو، کمی روشنی و نور پاشیدیم. مرا به کاشانه‌‌اش برد و بسیار صمیمانه نوازش‌ها و سفارش‌ها کرد.

گلهایش را دیدیم و گفتیم: هی فلانی، زندگی شاید همین باشد…

از شاخه‌ی Raspberry میوه‌گک سرخ مزه‌داری چید و داد به من و گفت: آری اینچنین است داداش.

وقتی مرا پس به پیش خانه آورد، بعد از چاشت بود، انگار که به سرعت نور، از پس سالیان و از کوچه‌ پس کوچه‌های کابل و پل سرخ عبور کردیم و پرتاب شدیم این گوشه‌ی دنیا، جلوی خانه‌ی ما.

تعارف کردم که بیا یک چای سبز بزنیم. گفت خوب جابجا که شدی باز با فامیل میاییم، میریم و رفت و آمد می‌کنیم. چیزی هم ضرورت بود فقط سوت بزن.

خانه آمدم، به غیر از بی بی و فرنگیس کسی نبود. همه رفته بودند برای تیاری خانه‌ی نو، زندگی نو، آغاز نو. انگار دوباره داماد می‌شوم. اما اینبار با فرزندان مشترک، با کوله‌بار و پَندَکی‌هایی از تجربه‌های ملس(ترش و شیرین).

سر از اول سپتامبر، پس از دو سال آزگار، شیفت می‌کنیم به سوی جایی که نامش خانه است، جایی که قبرغه آدم گرم میاید و دل، از کشاکش روزگار اندکی آرام میگیرد.

دو سال قبل، اول سپتامبر، ختم تخلیه و اواکویشن بود. در این دو سال، اگر از هنرِ ظریفِ بیخیالی کار نمیگرفتم، حتما میمردم. حتما سکته می‌کردم و حتما کار به جاهای باریک می‌کشید. باریکی‌ها و پرتگاه‌های بسیاری را پشت سر گذاشتیم. باور ما نمیشود، در سر ما نمی‌رود…

📍 Deer Lake Park, Burnaby Bc

Add a comment

*Please complete all fields correctly

Related Blogs

#better_Afghanistan
🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]
خاصیت برگ دارد آدمی،