این گل شبیه گل گندنه(تره) و پیاز است. یعنی از همان خاندان…

این گل شبیه گل گندنه(تره) و پیاز است. یعنی از همان خاندان است. گفته بودم دلم است یک کرت گندنه جور کنم. برای فستیوال بولانی.

یک عالمه نوشتن در ذهنم است. تمامش هم از پر و پاچه و قر و کمر است. کمترین‌اش چاک سینه است. نه اینکه یواشکی دید زده باشم، نه، در شهر و بازار، خودشان در برابر چشمهای بادامی‌ام قرار میگیرند. رنگارنگ.

فیسبوک را می‌بینم همه از کارناوال کربلا و اربعین می‌گویند که با ذات و حال و هوای افکار و خیالات من، همخوانی ندارد.

یادم می‌آید بیست سال قبل، صدام تازه سقوط کرده بود. مرزها باز شده بود و مردم دسته دسته با پای پیاده از مرز عبور می‌کردند و برای زیارت می‌رفتند. مشهورترین مرز هم مرز مهران بود.

کردها در نقش پیش بلد و قاچاقبر، همکاری می‌کردند.

عراقی‌ها، به پول ایران خمینی میگفتند.

ما، یک جماعتی شامل پدر کلان و مادر کلان، کاکای کلان و زنش، ماما، پدر و مادر و خواهرم، یکی از اقوام و دو دختر جوانش، و چند نفر هم محلی‌ها، جمع شده بودیم و از تهران برای زیارت رفتیم.

زمستان بود و هوا سرد. گلو ملویم گرفته بود و سینه‌ام تخته بود از خُنُک. وقتی به کربلا رسیدیم، اتاق و هتل پیدا نمیشد. عربها صدا می‌کردند خانه با آب الدّوش، من بعدن فهمیدم منظورشان از آب الدّوش، آب جوش برای چای دم کردن بوده، نه آب برای دوش و شاور گرفتن. آب را هم سر پیک نیک در داخل اتاق گرم میکردیم تا هم اتاق گرم شود و هم آب جوش بیاید. آب گرم برای حمام وجود نداشت.

بهر حال، پدرم حمام رفت تا برای زیارت رفتن اول غسل کند، یک دفعه نعره زد که این چی رقم شامپو بود که دادید؟ هم چشمهایم می‌سوزد هم دو سه بار زدم سرم کف نکرده و هم جانم یخ یخ میشود؟ از یک سو آب یخ است و از دیگه طرف یخ یخ شدن شامپو، بعد فهمیدیم که پدرم قوطی دهانشویه را به جای شامپو برده حمام.

من از شدت خستگی، یک گوشه اتاق افتاده بودم و خواب بودم. تمام ساک و بیگ‌ها در طول مسیر پیاده روی بر گردن من بود. تمام وجودم هم از خنکی و هم از خستگی درد میکرد و کرخت شده بودم. پدرم بعد از مراسم حمام، وقتی دید خوابم، یک لگد محکم زد که یالا پاشو برو غسل کن که بریم زیارت، گفتم بابا ولم کن بخوابم. استراحت کنم فردا هم میشه رفت زیارت. باز نعره زد که: هزاره استی خو، این همه راه را زده کنده خود را تا اینجا رساندیم به عشق زیارت، حالا خاو میکنی؟ نمیخوای به مراد برسی؟ به ضرب و زور و از ترس پدر، رفتم با آب یخ، غسل کردم. احساس می‌کردم موهایم از شدت سرما و یخی، سیخ سیخ شده.

بهرحال، با حال خراب، به سمت زیارت رفتیم. وقتی از دروازه وارد شدیم، یک گوشه یک مقبره را دیدم، به نظرم شش گوش آمد. بی اختیار دویدم و خود را روی قبر انداختم و زار زار به حال خودم گریستم که من که نمی‌توانم در برابر ناملایمات پدرم قد علم کنم و خواسته‌هایم را مطرح کنم، چطور میتوانم بر جبر و جور زمانه چون مولایم حسین قیام کنم؟

باور کنید داشتم زار میزدم و آب دیده و خیلیم و خلط گلو یکجا شده بودند و دستمال هم همراهم نبود. ناگهان دیدم یکی دارد به شانه‌ام می‌زند که داداش پاشو، اینجا گریه نکن. این قبر امام حسین نیست، قبر امام حسین اونطرفه، این حبیب ابن مظاهر است.

خیط شدم، کنف شدم. گفتم بدبخت، تو که فرق قبر این و آن را تشخیص نمیدی، بد میکنی که میای زیارت و اینجور زار میزنی؟

باز داخل‌تر رفتیم تا ضریح نمایان شد با یک عالم اسم و نام شهیدان بر گرداگرد ضریح.

بعد از زیارت و بین الحرمین و زیارت عباس علمدار، اولین کاری که کردم، دنبال کافی‌نت می‌گشتم تا به بعضی دوستان اطلاع بدهم که ما سالم هستیم. در کافی‌نت، کامپیوترهای دسکتاپ سیاه‌رنگ مارک Dell را برای نخستین بار دیدم.

داستان سر زبان آنروزها این بود که یک نفر افغانی، بعد از عبور از مرز مهران، تانکهای آمریکایی را دیده بود و طرفشان دویده بود. آنها هم آماده شلیک شده بودند. این بابا بعد از رسیدن به تانک، آنرا بوسیده بود و خوشحالی میکرد، می‌گفت از برکت وجود شما، صدام سرنگون شد و ما بعد سی چهل سال می‌توانیم برویم زیارت کربلا، سربازای آمریکایی هم یارو را بلند می‌کنند مستقیم تا کربلا می‌رسانند.

بعد دیدن کربلا و خیمه گاه و شط فرات و تل زینبیه و غیره و غیره، بیشتر باورم شد که قبل این، تصویر ذهنی عجیبی از کربلا ساخته بودم. چندان چیزی نبود آنجا، یک منظره عادی بود و تصورات ذهنی‌ام زیباتر بود.

بعد از آن، زیاد حول این مساله نپیچیدم و هرگز از پسوند و پیشوند کربلایی کار نگرفتم.

زوار بودم، یعنی مشهد را زیارت کرده بودم قبلن. حالا هم کربلایی شده بودم. اسمم هم غلامرضا بود. اما هیچ احساسی نداشتم و اصلا غرور و پیشرفتی را حس نمیکردم. تازه آنموقع بود که متوجه عمق ماجرا شده بودم.

یک چیز خیلی جالب هم که در کابل قبل از ۲۰۱۴ دیدم، رشد روزافزون شرکت‌های توریستی، سیاحتی زیارتی بود.

از هزاره‌ها و شیعه‌ها و سمت غرب کابل، مشهد و قم و کربلا بود. نهایت سوریه و دمشق.

از بقیه قوما، سمت شرق و کارته نو و شار نو و خیرخانه، اکثرن حج عمره.

اما مساله مشترک همگی، ویزه‌های مدیکال هند و پاکستان بود. ما تا وقتی جوانیم، در پی لقمه نانی و کسب و کاری میدویم. بعد که صاحب چند قران میشویم، می‌بینیم پدر و مادر پیر و چروکیده و فرتوت می‌شوند.

تمام آرزوی آنها هم، یا حج است یا مشهد و کربلا و نجف‌.

اگر جانشان جور بود و سرپای بودند، که خب، اگر نه شرط اول قدم آن است که سرپای باشند و مشکل شکر و دیابت و فشار خون و روماتیسم نداشته باشند. مسائل و مشکلات مالی و روحی و روانی و انواع پریشانی‌ها به کنار.

من هر وقت به مادرم زنگ میزنم، دیالوگ ما از این حد بالاتر نمیرود:

۱. بچم، شما شکر صاحب زن و فرزند و خانه و زندگی شدید، برادر خردت را چطور کنیم؟ دست همو بچه را هم بگیرید.

هر چه هم می‌گوییم مادر ما خود ما خواستیم، او هم خودش اقدام کند، خودش پیشقدم شود، ما هم همراهش هستیم، به خرجش نمی‌رود.

۲. زانویم درد میکنه، پایم درد میکنه، سر و کمر درد میکنه.

۳. یکبار دیگه کربلا را قربانش شوم، زیارت میکردم، دیگه حرمان در دلم نمی‌ماند.

و خیلی بیزنس‌ها، در جهت خدمات دادن به این خواسته‌ها، شکل گرفته‌اند.

هر چه باشد، با جیب خالی زیارت و سفر رفتن چه به قصد زیارت یا درمان، تنها و تنها باعث بالا رفتن فشار خون می‌شود. جیب باید پر باشد. و این نسل ما هستیم که این فشارها را تحمل می‌کنیم. چاره‌ی جز کار و کار و سگ دو زدن نیست. چرا که این چرخ و این دور ادامه داشته و دارد.

من همینقدر که در پیری زانویم درد نکند، تشویش نداشته باشم و فشار خون و دیابتم سر جایش باشد و تشنابم روبراه باشد، باعث دلجمعی و پیشرفت اولادها و خانواده و قوما و طایفه و بشریت شده‌ام. نمی‌خواهد چیز جدیدی کشف کنم و یا دستاورد آنچنانی داشته باشم. چرا که واقعا اکثر وقت و انرژی و توان و توشه ما، بعد از دهه چهل زندگی، صرف رسیدگی به پدر و مادر و پیر و پاتالهای زندگی است.

نه اکسپلور جهان و کشف و ماجراجویی و اضافه کردن بر اکسپرینسهای زندگی.

خیلی از دوستان را، منجمله خودم را دیده‌ام که بعد از مرگ پدر و یا مادر و یا عزیز معلولشان، تازه یک نفس راحت کشیده‌اند و کمی از زندگی‌شان لذت برده‌اند.

حالا تصمیم گرفتم یک سر حج بروم.

بروم که مردم به من بگویند: حاجی رضا.

کدام حاجی رضا؟

حاجی رضا کانادایی.

Add a comment

*Please complete all fields correctly

Related Blogs

#better_Afghanistan
🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]
خاصیت برگ دارد آدمی،