دیروز اولادها را بردیم برای ثبت نام مدرسه یا school.
اینجا یک طرحی وجود دارد به نام newcomer.
در بخشهای مختلف جامعه، وقتی بفهمند newcomer یا نوآمدگی هستی، اول لبخند میزنند، بعد بسیار شمرده شمرده انگلیسی صحبت میکنند و حتی در صورت نیاز، یک مترجم میارند که شبیه بچه محل ات صحبت میکنند.
مترجم زبان فارسی هم دو بخش دارد، لهجه تهرونی یا لهجه کابلی.
من دیروز باز هم باورم شد که انگلیسیام خوب است. فقط باید باور کنم خواب نیستم و بیدارم و اینجا هم سریال امریکن پای نیست. زندگی واقعی است. به مسئول پیگیری و ستلمنت خودمان به انگلیسی گفتم: ما به پیاده روی و walking میگوییم خط ۱۱. گفت چرا یازده؟ گفتم هر کدام از پاها، شبیه عدد یک، در کنار هم میشود یازده.
باز از خنده گُردهکفک (رودهبُر) شد و گفت: خوب مطلبی را ازم یاد گرفت.
هفته قبل، یک فرم ملاقات را آنلاین خانه پوری کردیم و برای دیروز، یک وقت ملاقات تعیین شد. آدرس و تمام توضیحات را آنجا قدم به قدم، بیان کرده بودند.
ما، نام خدا، اینجا خانواده پر جمعیت گفته میشویم. به قول خودشان perfect family.
دو پسر و دو دختر و پدر و مادر و مادر بزرگ.
مفهوم خواهر و برادر را همه ما میفهمیم. خیلی از خانوادهها که یک یا دو فرزند دارند، این مفهوم را نمیفهمند.
از این جهت به کله شقی! خودم افتخار میکنم و مردانه فشار زندگی و روزگار را تحمل میکنم.
از وقتی فهمیدم که هر فرزند تا قبل از هژده سالگی، به طور تمام و کمال از طرف دولت حق و حقوق میگیرد، یک شیطنت عجیب وجودم را فرا گرفته که شبیه جناب ایلان ماسک، ده دوازده تا اولاد داشته باشم و فشار زندگی را بیشتر کنم.
باز با خودم میگم که چه بشود؟ جان ما برآید که چی؟ فکر آخرش را کردی؟
بیخیال میشوم و یک دانه سیب را چک میزنم و میگویم: دیگر بس است. فعلا باید به فکر ارث و میراث جاودانه برای بشریت باشم.
میان همه دویدنها و پیاده رویهایم، به پدرم فکر میکنم که هفت اولاد دارد. به نواسههایش، به دلخوشیها و شوخیهایش و به آخرش که وقتی حالش خوب بود، تک تک ما را دعا میکرد و وقتی فشار خونش بالا میرفت، با هر چه فحش آبدار بود، برای ما سلاته (سالاد) جور میکرد و پروای هیچکدام ما را نداشت.
باز به خودم فکر میکنم، اینکه خودم زور بزنم و کمر را خم کنم زیر بار روزگار یا بسپارم به اولادها. تا کی تا کجا؟
قطعا و یقینا، یکی از لذت بخش ترین صحنهها، دیدن شور و شادی و شعف اولادها در مکتب و دانشگاه است. اینکه میبینم آنها با لبخند میروند و با لبخند میآیند.
اصلا مهم نیست که چه نمرهای میگیرند، همین که ترس و نگرانیای وجود ندارد و فرزندان، ما را محرم اسرار و سنگ صبور خودشان میدانند، خودش یک دنیاست.
دیروز، بعد از ثبت نام بچهها در School, انگار خستگی دوسال مهاجرت از تنم به در شد و شبیه کشاورزی که باغ تشنهی خود را آب داده باشد، کفشهای خود را زیر سر خود ماندم و با خیال راحت خوابیدم.
دیروز، اولین پول که حاصل دسترنج و مزد باشد را نیز دریافت کردم. برای یکساعت کار، ۱۳۰ دلار.
یک تلویزیون دست دوم کلان و قدیمی هم داریم که به یوتیوب وصل نمیشد. ۴۰ دلار دادم و یک Chromecast HD گرفتم. البته با سه مدل تکس در مجموع شد ۴۸ دلار.
دیروز برای اولین بار، اصلا بخاطر آن هشت دلار تکس ناراحت نشدم. از اینکه سیستم آموزشی اینقدر با کیفیت بود، حاضرم سالانه به دولت و حکومت ۵۰ درصد درآمدم را بدهم و خیالم از خیلی جهات راحت باشد.
شب بود، در یوتیوب تلویزیون کلیپ لیلا فروهر را میدیدم:
ای دل تو خریداری نداری...
بی بی در حالی که با دانههای تسبیح خود بازی میکرد گفت: بچم محرم خلاص شده که آهنگ گوش میکنی؟
گفتم: بی بی بیخیال، بزار خوش باشیم.
یکبار کنسرت لیلا فروهر و گوگوش را از نزدیک ببینم، و از نزدیک زیارتشان کنم، دیگه حرمان در دلم نمیماند.





![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
