یک بیبی داریم، بی جوره.
آن شال بافتنی سفید را هم که بر سر بیبی میبینید، صاحب خانه ما، تحفه آورده است.
بیبی را، به هر ضرب و زوری بود، زده کنده تا کانادا آوردیمش.
بعد از سقوط کابل، از جاهای مختلف برای ما زنگ آمد که خود را تا میدان هوایی کابل برسانید و برای خروج اقدام کنید. اما تا وقتی میگفتیم که علاوه بر خانواده شش نفری ما، یک بیبی هم داریم، با حالت تاسفباری میگفتند که بیبی را قبول نمیتوانند. و من هم میگفتم هرجا رفتیم، یا با بیبی میرویم، و یا اصلا نمیرویم و بیبی را تنها نمیگزاریم.
بهر صورت، حدود یک ماه و نیم بعد از حضور طالبان بود که تا پاکستان خود را رساندیم و قصه و داستانهای متفاوتی را در آنجا شاهد بودیم. اما باز هم حرف همان بود، بدون بیبی هیچ جایی نمیرویم.
حتی زمانی که برای مدیکال تست دادیم و نتیجه تست توبرکلوز بیبی مشکوک برآمد، گفتم اگر لازم باشد، در اسلام آباد پاکستان میمانیم و شش ماه دوره درمان را تکمیل میکنیم. که با همکاری داکتر شفاخانه، توانستیم نتیجه و جواب صحتمندی بیبی را در مدت یک هفته بگیریم.
در تمام مدتی که در اسلام آباد بودیم، از دو چیز خیلی نگران بودم:
یکی خدای نخواسته برای بیبی اتفاقی نیافتد که منجر به فوت بیبی شود، که در آن صورت احتمال میدادم که زیر بار منت و تمسخر بعضیها، قرار خواهیم گرفت. و برای سلامتی بیبی واقعا تلاش میکردیم.
مورد بعدی، مساله حمل ناخواسته و تولد کودکی جدید در خانه بود که میزد کیس و برنامه مهاجرت را از بیخ و بن، به هم میریخت و گرفتن تذکره و پاسپورت و اپدیت کیس جنجال برانگیز بود و دو سه سال دیگر هم مهمان دوستان در اسلام آباد میشدیم.
بیبی، هنوز هم فکر میکند که در کابل است. از بام تا شام، کنار پنجره و کلکین خانه مینشیند و بافتنی خود را میبافد و میگوید: اینجا کجاست؟ یا چه وقت میرویم قلای شاده؟ یا نوروز چی وقت است؟ یا محرم چی وقت خلاص میشه؟ و هر چه تکرار میکنیم: بیبی اینجا کابل نیست، تاثیری ندارد.
اگر جوانتر میبودم، شاید با خود میگفتم: چرا آدم باید این همه خود را به زحمت بیاندازد تا بیبی را که در دوره پس پیری است، زور زده تا کانادا ببرد؟ برای بیبی که کانادا و کابل فرقی ندارد، بیبی را در کابل نگاه میکردیم و یک نفر دیگه را که جوان و آیندهدار میبود را با خود میآوردیم.
اما حالا اگر از من بپرسید: چرا؟ میگویم ما از بیبی نگهداری نمیکنیم. این بیبی است که از ما نگهداری میکند و چون رشتهای محکم، خانواده را کنار هم نگهداشته و پیوند داده است.
بیبی، دنیایی از داستانهای ناب دارد برای ما. اگر سوال کنیم. و تا سوال نکرده باشیم معمولا حرف نمیزند.
بیبی در ارزگان، سنچارک، پل خمری، بغلان، آیبک، سمنگان و قندوز و دایمیرداد و کابل زندگی کرده است. چون پدرش، طبیب بود و مامور دولت، و شوهر بیبی نیز صاحب دواخانه پامیر درملتون در سینمای پامیر بود، به سفرهای زیادی رفتند.
بیبی برای ما، یک دنیاست، بیبی، چراغ خانه و تاج سر ماست. هر جا و هر زمان باشد، خدمتش را میکنیم. ده تا کانادا هم پیش قدمهای بیبی، هیچ است.


![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
