این گلدان پتوس را در یکی از گلفروشیهای Metropolis دیدم. هفت دلار ناقابل.
اگر عمری باقی بود، تا سال دیگه، هزار تا از همین را دوباره درست میکنم و به تک تک دوستانم در ونکوور و حومه، با دوچرخه میرسانم تا حالشان خوب بماند.
امروز برای خرید بوت زمستانی اولادها، رفتیم مرکز خرید Metropolis. خرید خوب است، اما خیلی هم حوصله نیاز دارد که من ندارم. معمولا وقتی برای خرید میرویم، من یک راست میروم به سمت Tim Horton یا Starbucks و خود را به خوردن قهوه عادت میدهم و میگویم هر وقت خرید شما تمام شد، زنگ بزنید بگویید کجایید که در قسمت باربری، کمک کنم.
امروز آرام آرام و با نرمی هر چه تمامتر، یک لیوان قهوه، دو بوتل آب معدنی و یک نوشابه انرژی زای سبزرنگ Monster خوردم. یک ساعت با خواهرم در ایران صحبت کردیم، نیم ساعتی در Apple Store چرخیدم، میخواستم بنویسم، اما حس نوشتن نبود، به دکان گلفروشی سر زدم و کمی گلها را دیدم، اما انگار خرید تمامی نداشت. در دلم میگفتم مگر خریدن یک جوره بوت زمستانی چقدر وقت نیاز دارد که خلاص نمیشود؟ زنگ زدم گفتند هنوز خرید تمام نشده و بوت را نیافتهاند.
با خونسردی گفتم: اشکال ندارد و به چند نفر دیگه از دوستان همشهری در اینجا زنگ زدم. همه تلفنها روی پیامگیر بود و کسی جواب نداد. به دوست مهندسم زنگ زدم که همیشه جواب میدهد. به شوخی گفتم میدونی چیه؟ گفت چیه؟
گفتم در تمام Metropolis mall بگردی، همه چیز پیدا میشود غیر از یک چیز، گفت چی؟
شبیه جمله کتاب شاهزاده کوچولو گفتم: چون دکانی نیست که دوست بفروشد، انسانها ماندهاند بی دوست.
گفت اگر اونجایی که صبر کن، تا چند دقیقه دیگه میرسم پیشت.
تر و تازه و شاداب رسید پیش ما، ما را و سوداهای ما را ورداشت و سوار بر ماشین Corolla مشکی رنگ و شیکاش، با مهربانی تا خانه رساند تا با فراغ بال بیشتری بشینیم و با هم فکر کنیم که برای آینده چکار میشود کرد. زنگ آمد برایش و رفت تا برای امتحان آنلاین که امشب داشت آماده شود.
بعد از آن، چند دوست دیگر پیام دادند که تازه متوجه زنگ و پیام و تلفن شدهاند. از خانه بیرون شدم تا با آنها راحتتر صحبت کنم.
همه از ذیق وقت و Appointment میگفتند و حتی برای سلمانی رفتن هم باید Appointment بگیریم. بدون هماهنگی قبلی، معمولا کاری انجام نمیشود.
یک خانم ایرانی، به نام مژگان زنگ زد، برای جابجایی درخت انجیر در حیاط خانهشان، کمی با هم در مورد درخت انجیر صحبت کردیم و دیدیم چقدر اشتراکات زیاد داریم. دردهای مشترک، سرنوشتها، شادیها، غصهها و امیدها. همهی اینها از یک درخت انجیر شروع شد…
یک پیام آمد از خانه که سودا برای صبحانه بگیرم.
شیر ۳ فیصد سه لیتره، تخم مرغ، توفو، پنیر فیتا 😊
چندین جاها را گشتم. دکانها یا بسته بودند و یا نداشتند. زنگ زدم که سودا را نیافتم. گفتند خیر است بیا خانه فردا یک چاره میکنیم. گفتم خانه چی پخته کردید؟ گفتند: عدس مزه دار با ماست خانگی.
زیاد گشنه شده بودم. در پیاده رو، بوی خوش غذا به مشامم خورد، نگاه کردم دیدم روی دروازه کوچک یک دکان نوشته:
Fish Sandwich
ناخودآگاه داخل رفتم. یک دکان جمع و جور کوچک بود. دو دختر و یک بچه کار میکردند. یکی از دخترها، آمد سفارش گرفت و پول را پرداخت کردم. دیدم یکی دیگر از دخترها جلو آمد و پرسید:
where are you from?
گشنه بودم، حال نداشتم، این دختر هم سوال پرسید، یک کمی فکر کردم، یک لحظه، تمام بدبختیها و مصیبتهای زندگی از جلوی چشمهایم رژه رفتند. گفتم:
I have no country.
دیدم با خوشحالی به فارسی گفت: از افغانستان استی؟
پرسیدم: شما هم از افغانستان استی؟
گفت: عا، یکسال میشه که آمدیم. شما چند سال است که اینجایید؟
گفتم : یک ماه.
گفت: تنهایی یا با فامیل؟
گفتم با فامیل.
گفت: صبر کنید، سفارش شما را آماده میکنم.
غذا آماده شد، غم به سراغم آمد، اصلا نفهمیدم چی خوردم.
تا خانه فقط این آهنگ از هایده را گوش میکردم:
مستیام درد منو، دیگه دوا نمیکنه
غم با من زاده شده، منو رها نمیکنه
خانه رسیدم، گفتند بیرون نان خوردی یا نه؟ گفتم نه.چطور؟
فخریه گفت: فرنگیس جان دیده که عدس مزه دار است، سهم تو را هم خورده. تقصیر خودت است که تا دیروقت بیرون میگردی. زود میآمدی همه با هم میخوردیم.
گفتم خیر است، یک گیلاس چای بیاورید. و قصه ساندویچ ماهی و دختر قوما را گفتم.
این شعر از زندهیاد اکبری را با خودم زمزمه میکنم تا بلکه خوابم ببرد:
آوارهی هر دشت و دمن، یعنی من
افتادهی بی غسل و کفن، یعنی من
طیارهی افسار رها، یعنی تو
برج دوقلوی مَنهَتَن، یعنی من
حال همهی ما خوب است، اما تو باور مکن.


![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
