یادتان باشد، اینبار میخواهم راجع به دوست بنویسم و سر رشته…

یادتان باشد، اینبار میخواهم راجع به دوست بنویسم و سر رشته را نگهدارید لطفا.

اینجا، در ونکوور، آدم زود گرفتار junk و آت و آشغال می‌شود. مثلا روز اول که میایی، هیچ اسباب و اثاثیه و لوازم نداری، بعد یکی از همسایه‌ها یا دوستان جدید می‌آید و می‌گوید: هی فلانی، میز و صندلی لازم نداری؟ خب تو هم با خوشحالی میگی: البته، چرا که نه، و آنها یک میز با پایه‌های فلزی و دو تا صندلی چوبی برایت می‌آورند‌.

بعد، یکی دیگه از دوستان زنگ می‌زند که میگه: یک میز کار از چوب بلوط و دو تا صندلی چرخدار ارگونومیک دارد که شاید سه ماه است که استفاده کرده و در حد نو است. برایت بیارد؟

تو فکر میکنی که خب، آن میز قبلی را می‌شود در آشپزخانه به عنوان Dinner table استفاده کنی و این جدید را به عنوان Desktop و مساله حل می‌شود.

و بعد یک میز غذاخوری شاهانه برایت پیشنهاد می‌شود و همه‌ی اینها فکر کن، رایگان باشد، با میز قبلی میخوای چکار کنی؟ چون اینجا نمیشود آنرا بگزاری جلوی در تا آشغالی آنرا ببرد و باید پول بدهی تا یک شرکت مخصوص برای بازیافت آن بیاید و ببرد.

درست است که مفت آمده، اما قرار نیست مفت برود.

اینجا تازه متوجه میشوی که باید از اول فکر کنی که آیا واقعا یک وسیله را میخوای یا نه؟ و دیگر اینکه خانه چقدر جا دارد؟

گاهی به سرم می‌زند که شومینه کنار دیوار را روشن کنم و هر چی آت و آشغال هست را، خرد خرد کنم و بسوزانم و از شرشان راحت شوم. اما در قرارداد خانه گفته شده که دست به شومینه نزنم و کار نگیرم! چون سالیان سال است که استفاده نشده و ممکن است جنجال داشته باشد و زندگی را به دود بدهم.

برای همین دلم برای چَری چوبی و زغال سنگی کابل تنگ میشد که هر چه را که نمیخواستی مینداختی داخلش و بعد دود میشد و دود دود دود دود…. صبحهای زمستان، چون ابر سیاه بر روی شهر حلقه میزد.

می‌خواستم راجع به دوست بنویسم، سر رشته را اگر دستتان هست تکان بدهید و لایکی، کامنتی، سوتی، سرفه‌ای، قلبی، بیلاخی چیزی بزنید تا تنور گرم بماند.

این ماجرای خانه‌ی کوچک این روزهای ماست. و واقعا جالب است که آدم به امید چیز بهتری صبر کند؟ یا از همان اول قید همه چیز را بزند و چیزی نخواهد؟ و یا از همان اول هر چه پیش آمد خوش‌آمد را اجرا کند.

این یک جنبه‌ی کوچک از هنر مدیریت است.

حالا فکر کنید در مسیر ناهموار زندگی، انسان باید چکار کند؟

وسیله و ابزار و لوازم را می‌شود هر زمان از هر دکانی خرید.

اما همی‌گویم و گفته‌اند بارها،

دکانی نیست که دوست بفروشد… و انسانها مانده‌اند بی دوست.

وقتی آدم جوان می‌شود، ممکن است سر مساله‌ای چیزی همراه خواهر یا برادر یا پدر و مادر خود قهر کند و دنبال کیس جدید و تازه برای دوستی بگردد. بیست سی سال می‌گذرد و دوباره لخشیده، بر می‌گردد پیش همان کسانی که عمری را به حالت پدر کشتگی با هم به سر برده بودند. چرا؟ چون هیچ کسی او را به خاطر خودش، دوست نداشته. او را دوست داشته باشد چون او، غلامرضا است. فقط همین.

فقط همین و بس. چون غلامرضا، همین است.

حالا، پول و زمان و انرژی و غیره و ذالک را بلا به پس‌اش، با خودش می‌خواند:

به یاد عمر رفته گریم، بهار من گذشته شاید…

و این سیکل و چرخه بارها و بارها، ادامه پیدا می‌کند….

اما،

زندگی در کابل یک چیز به من یاد داد:

چه را میخواهم بسوزانم و کی را برای ابد نگهدارم؟

یادم می‌آید در دوران دانشجویی، از لیلیه آمده بودم خانه، دوستان به شوخی زنگ زدند که خوابگاه آتش گرفته و باید زودتر اتاقها را تخلیه کنند، چی چیز ارزشمندی در کمد و الماری قفل شده من است که آنها زودتر بشکنند و ور دارند تا نسوزد؟

من هم بی اختیار گفتم: یک کیف مخصوص CD ویندوز و نرم افزارهایی که به زحمت از اینور اونور جمع کردم.

بقیه‌اش مهم نیست.

در دوران زندگی بی‌ثبات کابل، هر بار ‌که از شرکت به سمت خانه می‌آمدم، با خودم می‌گفتم: فکر کن حالا که از شرکت تا خانه میروی، فردا اینجا آتش میگیرد، بمباران میشود، راکت میخورد، زلزله می‌آید، جنگ می‌شود، انتحار و انفجار میشود،

چه چیزی را میخواهی با خودت برداری؟

اوایل فقط یک لبتاب بود با هارد دیسک 2 TB که بعدها با مفهوم cloud آشنا شدم، همان را هم ور نمیداشتم. چون Cloud همه جا بود.

هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است…

و تمام استراتژی کار و بار را طوری تنظیم کرده بودیم که به لحاظ فیزیکی، وابسته به ابزار و جا و مکان نباشیم.

سر رشته راجع به دوست بود…

خیلی وقتها، می‌خواهم خیلی چیزها را از ذهنم دور بسازم،

چرا؟ چون جا برای رشد بیشتر داشته باشم. مطالعه و تمرینات Yoga و تشویق و دلگرمی دوستان در این زمینه خیلی موثر بوده است.

یگان چیزها، بعضی حالها، دوستها و رفیق‌ها، Alternate ندارند. در دنیا یکی هستند. هزار تا هم که باشد، باز کم است. نمیشود آنها را کنار گذاشت و یا فراموش کرد، چاره این است که باید گنجایش خودم را ببرم بالاتر، تا جای کافی برای تمام دوستها و رفیقها باشد. رفیقهایی که یکی از یکی بهتر.

دوستیهایی برای تمام فصول، برای تمام عمر.

که کیمیای سعادت، رفیق بود رفیق

Add a comment

*Please complete all fields correctly

Related Blogs

#better_Afghanistan
🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]
خاصیت برگ دارد آدمی،