آشپزخانهی ما کم از آشپزخانهی دربار در فیلم یانگوم Jang Geum نیست.
صبحهای زود، اولین کار، تهیه صبحانه و نان چاشت، برای مکتب اولادها است.
گاهی حسرت میخورم به این همه امکانات و توجهی که کودکان امروزی دارند، نسبت به آنچه ما در گذشته داشتیم.
و یاد آن جملهی مشهور میافتم که میگوید:
کودکان، در رویاهای والدین خود زندگی میکنند.
چیزی که امروز برای کودک من، کاملا عادی و روزمره است، در زمان کودکی خودم، برای من یک رویا بود.
بهترین صبحانهای که خوردم، و هنوز مزهاش را خوب حس میکنم، در ایران، حدود ده سالگیام، یک تکه نان بربری گرم بود که داخلش پنیر کوپنی مالیده بودم و به حالت ساندويچ با چای شیرین میخوردم. نه اینکه پول نداشته باشیم، نه، اصلا بلد نبودیم که میشود پنیر را با چای شیرین خورد.
تا قبل از آن شکر، از جمله آپشنهای صبحانه بود که داخل یک قوطی آلومینیومی، محکم بود و دور از دسترس ما. صبحانه هم نان باسی (بیات) و چای خالی بود و گاهی مسکه (کره) را بر روی نان میمالیدیم.
وقتی اعتراض میکردیم که این چه وضعش است، بزرگترهای ما میگفتند بروید خدایتان را شکر کنید که شما را نگذاشتیم کار کنید و گذاشتیم مکتب بروید، اگر نه الان هر کدام شما مسئول یک گله گاو و گوسفند و جمع کردن بوته و خاشاک میبودید. همین که بر سر دسترخوان مینشینید و صبحانه! میخورید خدایتان را شکر کنید. ما نان خشک و خالی را در مسیر راه میخوردیم. دسترخوانی در کار نبود.
همین بوت سالمی که میپوشید و همین کالای نو و مرتبی که به تن میکنید تا به مکتب بروید، این از جمله آرزوهای ما بود.
ما تا مدتها، بوت نداشتیم، تا مدتها، بخاطر فقر و نداری، لباس ما پیراهن بلند دامندار بود و تنبان نداشتیم.
وقتی این حرفها را از بزرگترهای خود میشنیدیم، دهانمان از تعجب باز میماند که اینها دیگه چه موجوداتی بودند و افغانستان چطور سرزمینی میتواند باشد؟
از خشم، از قهر و غضب و از ترس پدر و کاکاها و برادرهای بزرگتر خود که قصه میکردند، ما شب خوابهای وحشتناک میدیدیم.
بهرحال، باور دارم که کودک، در رویاهای والدین خویش زندگی میکند و چه بهتر که این مسیر، با مهربانی و لبخند، همراه باشد.
گاهی فخریه میگوید: من شش طفل دارم، چهار تا که اولادهایمان هستند، مادرم که در این پس پیری خاصیت کودکانه پیدا کرده و خود تو که کم از اولاد نیستی.گاهی بدجور کودک میشوی و خود را با بچهها میزنی. بدجور قهر میکنی انگار بزرگ نشدی.
راستش، من گاهی بهداین روز و به این روزگار، حسودیام میشود.
نمونهاش چند روز قبل بود، دعوای من بر سر snack بود. خب، علاوه بر صبحانه، snack هم وجود دارد. من حنی اصطلاح اسنک را تا قبل از مکتب رفتن اولادهایم نشنیده بودم. چند روز قبل، وقتی یک بسته کیک رول شده را به عنوان اسنک خریدیم، از همان لحظهی خرید، انگار در شکمم انقلابی برپا شده که باید از آن بخورم. زودتر هم باید بخورم. این مدل کیک رول شده را من فقط در فیلمها، دیده بودم.
به هر صورتی که بود، در داخل مارکت، بسته را باز کردم و یکی از کیکها را خوردم. حالم شبیه حال آن کشیشی بود که برای اولین بار شکلات میخورد. (Chocolate 2000)
طاقت نیاوردم تا خانه صبر کنم. شکم من، صبر را نمیفهمد.
خیلی با خودم تمرین میکنم که صبورتر باشم. واقعا حالم بعد از خواندن کتاب مدیریت خشم، خیلی بهتر شده است. یکی از راههای مدیریت خشم، ترک کردن محیطی است که خشم در آن ایجاد شده است. و این ترک کردن محیط، آدم را به صبوری اجباری میرساند. و در صبر میشود تصمیمهای خوبتری گرفت.
دیروز فرنگیس ما، در راه بازگشت از مکتب، مسیر خانه را گم کرده بود. از مدرسه به من زنگ زدند که فرنگیس منتظر شماست، با فرنگیس صحبت کردم که میتوانی خودت تا خانه بیایی؟ گفت عا. سه چهار بار تا به حال مسیر خانه تا مکتب را با هم رفته بودیم. ولی باز مثل خود من، چپ و راست، از پیشش اشتباه شده بود.
مادرش حال نداشت، با فروهر که اصلا نمیشد حرف زد. همه من را مقصر میدانستند.
با کمک پولیس و تماس فرنگیس در مسنجر فیسبوک، موقعیت و آدرس را پیدا کردیم و رفتیم آنجا، مادرش، دختر خود را محکم بغل کرده بود. من هم یک دست در جیب و با دست دیگر فرنگیس را بغل کردم. مادرش سرم قهر شد که درست بغل کن. دو دستی بغل کردم.
خانم پلیسها، کاملا شبیه کاراکترهای پولیس در بازی Roblux بودند.
نمردم و از این ماشین پلیسهای فیلمی خفن هم دیدم.
میخواهم در رویاهای کودکانم زندگی کنم، میخواهم کمی بخوابم و دوباره رویا ببینم.
باران میبارد، آهنگ گوگوش را میشنوم:
خوابم یا بیدارم، تو با منی با من
همراه و همسایه، نزدیکتر از پیرهن


![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
